Y يهود
Y صهوينيسم
= اسرائيل
صفحه شماره 433
صفحه شماره 434
در مورد ايران هم در موارد مختلف.مسائل متعدّدى كنكاش و بررسى و بسيارى از نقاط مبهم و ناگفته،مورد دقت قرار گرفته است و به كشف عرصههايى توفيق يافته است كه اساس انديشه و نگاه معمول و رايج را از بن و بنياد تغيير مىدهد.
داعيههاى بزرگ و شگفتآور كتاب زرسالاران يهودى و پارسى،در عين حال به طور كامل با اسناد و مدارك محكم و مورد قبول همگان و بر اساس شيوههاى كاملا علمى و متقن اثبات شده است.
آنچه در پى مىآيد حاصل گفتگويى است با جناب آقاى عبد الله شهبازى تا فقط بخشى از نكاتى را كه مىتوان در اين محدوده مطرح نمود.نشان داد و خواننده محترم را برانگيخت كه همه آثار گرانقدر اين محقق بزرگوار را مطالعه كند.
صفحه شماره 435
من هم تشكر مىكنم كه محبت كرديد و تشريف آورديد.پدرم،حبيب الله شهبازى،از سران عشاير فارس بود.دو عمو و تعدادى از اعضاى خانوادهام در سال 1311 به دست حكومت پهلوى قتل عام شدند.در سال 1334 در شهر شيراز به دنيا آمدم و نام يكى از اين عموها را بر من نهادند.
پدرم از زمستان 1341 تا بهار 1342 در دفاع از امام خمينى رحمه الله در رأس مردم منطقه خود (كوهمره) به مقابله مسلحانه با حكومت پهلوى پرداخت و در 13 مهرماه 1343 به شهادت رسيد.
از 13 سالگى در ارتباط با آيت الله محيى الدين حائرى شيرازى،كه در آن زمان فعالترين روحانى هوادار امام در شيراز بودند،به فعاليتهاى سياسى مخفى جلب شدم.برخى از اعلاميههايى كه پدرم صادر كرده در كتاب ايل ناشناخته به چاپ رسيده و برخى در مجموعه اسناد امام خمينى رحمه الله در ساواك منحله در دست انتشار است.تعدادى از اسناد مربوط به فعاليتهاى من در سال 1349 نيز در اسناد آيت الله شهيد دستغيب منتشر شده است.
بعدها در ارتباط با فعاليتهاى سياسى پنج بار به زندان افتادم و قريب به پنج سال از عمر خود را در حبس سپرى كردم.آشنايى اوليهام با تاريخ و انديشه سياسى در اين سالها و از طريق مراوده و دوستى با دهها تن از زندانيان سرشناس سياسى متعلق به همه جريانهاى سياسى و فكرى كشور صورت گرفت.نوجوان بودم و پرشور و به شدت جوياى دانستن و آموختن.اين سالها تبعات مثبت و منفى برايم به ارمغان آورد.دورانى تأثير گذار در زندگىام بود كه در كوران آن آموختههاى فراوان كسب كردم.
تحصيلات خود را در دانشكده علوم اجتماعى دانشگاه تهران به پايان بردم.در سال 1367 در
صفحه شماره 436
2-مقدمهاى بر شناخت ايلات و عشاير (نشر نى،1369) .
3-كودتاى نوژه (مؤسسه مطالعات و پژوهشهاى سياسى،1367) .
4-سياست و سازمان حزب توده (مؤسسه مطالعات و پژوهشهاى سياسى،1370) .
5-ظهور و سقوط سلطنت پهلوى،جلد دوّم:جستارهايى از تاريخ معاصر ايران (مؤسسه مطالعات و پژوهشهاى سياسى،1369) .
6-مطالعات سياسى[مجموعه مقالات]،كتاب اوّل،1370.
7-مطالعات سياسى[مجموعه مقالات]،كتاب دوّم،1372.
8-نظريه توطئه،صعود سلطنت پهلوى و تاريخنگارى جديد در ايران (مؤسسه مطالعات و پژوهشهاى سياسى،1377) .
9-زرسالاران يهودى و پارسى،استعمار بريتانيا و ايران،جلد اوّل:يهوديان و اليگارشى يهودى (مؤسسه مطالعات و پژوهشهاى سياسى،1377) .
10-زرسالاران يهودى و پارسى،استعمار بريتانيا و ايران،جلد دوّم:اليگارشى يهودى و پيدايش زرسالارى جهانى (مؤسسه مطالعات و پژوهشهاى سياسى،1377) .
11-زرسالاران يهودى و پارسى،استعمار بريتانيا و ايران،جلد سوم:آريستوكراسى و غرب جديد (مؤسسه مطالعات و پژوهشهاى سياسى،1380) .
12-زرسالاران يهودى و پارسى،استعمار بريتانيا و ايران،جلد چهارم:نخستين تكاپوهاى فراماسونرى (مؤسسه مطالعات و پژوهشهاى سياسى،1380) .
صفحه شماره 437
2-ظهور و سقوط سلطنت پهلوى،جلد اوّل:خاطرات ارتشبد سابق حسين فردوست (مؤسسه مطالعات و پژوهشهاى سياسى،1369) .
3-خاطرات نورالدين كيانورى (مؤسسه تحقيقاتى و انتشاراتى ديدگاه،1371) .
4-خاطرات ايرج اسكندرى (مؤسسه مطالعات و پژوهشهاى سياسى،1372) .
و آثار در دست اقدام شما؟ علاوه بر مجلدات پنجم تا هفتم زرسالاران،كتابى با عنوان زندگى و زمانه شيخ ابراهيم زنجانى در دست تأليف دارم كه ناتمام مانده است.اين كتاب علاوه بر بررسى انقلاب مشروطه، متن كامل خاطرات منتشر نشده زنجانى را نيز در بر مىگيرد.در طول دهه اخير،مقالات و مصاحبههاى فراوانى منتشر كردهام كه درج فهرست آن به درازا مىكشد.
چه شد كه مسئله زرسالاران يهودى برايتان جالب شد و كار را در اين زمينه شروع كرديد؟ علاقه من به اين مسئله از كتاب ظهور و سقوط سلطنت پهلوى شروع شد.در حوالى سال 1369 بر روى اين كتاب كار مىكردم و مطالبى تهيه مىكردم كه به عنوان جلد دوّم كتاب فوق منتشر شد با عنوان فرعى«جستارهايى از تاريخ معاصر ايران».مسئله مهم و جديد آن بيان نقش ريپورترها (اردشير جى و پسرش شاپور جى) در تاريخ معاصر ايران است كه قبلا كاملا ناشناخته بود.مسئله ريپورترها به علت اهميتش تمام ذهن و علاقه من را به خود مشغول كرد و به دنبال ريشه يابى آن رفتم.مىخواستم بدانم كه چه كانونهايى در پشت اين پدر و پسر بودند و چه علايق و انگيزههايى سبب شد كه اردشير آن نقش بزرگ را در تأسيس حكومت پهلوى ايفا كند.
در وهله اوّل،روشن بود كه اردشير ريپورتر رئيس شبكه اطلاعاتى بريتانيا در ايران است.ولى اين همه مسئله نبود.به عينه مىديدم كه اردشير علايق شخصى خاص خود را داشت و در واقع او يك كارگزار صرف و مجرى اوامر دستگاه اطلاعاتى انگليس نبود بلكه بنوبه خود در ايجاد علاقه در انگليسىها نسبت به خلع قاجاريه و تأسيس سلطنت پهلوى بسيار تأثير داشت.اين علايق از كجا
صفحه شماره 438
در بمبئى،قدرت اصلى در دست گروهى منسجم از ثروتمندان پارسى بود و بسيارى از مأموران سياسى و اطلاعاتى حكومت هند بريتانيا در ساير مناطق،يا منتخب آنها بودند و يا در رابطه نزديك با آنها قرار داشتند.مثلا،اين پارسيان،مثل اعضاى خانوادههاى پتيت و خراس و عدن والا،نه تنها با عمان رابطه فعال تجارى داشتند بلكه بعضى از آنها از طرف حكومت هند بريتانيا به عنوان مشاور امام مسقط عمل مىكردند.سر هر مزجى عدن والا در اوايل قرن نوزدهم شخصيت بسيار متنفذى بود و همو بود كه پس از تأسيس رسمى سلطنت پهلوى (آذر 1304 ش.) ،در مرداد 1305 در رأس يك هيئت بزرگ پارسى براى تبريك به رضا شاه به ايران آمد.اين سفر به ابتكار اردشير ريپورتر صورت گرفته بود.در زنگبار هم وضع همين گونه بود و يك پارسى به نام بهمن جى مانكجى داروخان والا به عنوان مشاور سلطان زنگبار در اين كشور مستقر بود و همه كاره سلطان به شمار مىرفت و بعد از او دكتر فرامرز جى پستان جى در اين مقام قرار گرفت كه در عين حال استاد لژ فراماسونرى زنگبار هم بود.در دولتهاى شبه قاره هند كه به ظاهر مستقل بودند ولى به طور غير رسمى در تحت نظارت حكومت هند بريتانيا قرار داشتند،باز اين پارسيان به عنوان نمايندگان رسمى و غير رسمى بريتانيا فعال بودند.مثلا در حيدر آباد دكن يكى
صفحه شماره 439
بخش عمده ثروت اين اليگارشى پارسى از طريق تجارت ترياك قرن نوزدهم به دست آمده است و در اين دوران،آنها شركاى مهم تجارت ترياك انگليسىها و آمريكايىها و يهودىها در شرق بودند.تجارت ترياك مهمترين يا يكى از مهمترين شاخههاى اقتصاد جهانى در قرن نوزدهم بود و همين تجارت باعث شد كه دو جنگ بزرگ ميان قدرتهاى متحد اروپايى و چين، كه قربانى اصلى اين تجارت بود،رخ دهد كه به«جنگهاى ترياك»معروف است.
اين اليگارشى پارسى بر اساس يك افسانه منظوم به نام قصه سنجان خود را از تبار اشراف و موبدان ساسانى مىداند كه گويا در زمان حمله اعراب به ايران براى حفظ عقايد و دين خود به غرب هند فرار كردند و كتابهاى دينى خود را هم به هند بردند.سران اين طايفه از اوايل قرن هيجدهم ميلادى نه تنها با ايران ارتباطات گسترده داشتند بلكه در سرنوشت ايران نيز بسيار مؤثر بودند.در حمله خونين و شوم محمود افغان به ايران و اشغال اصفهان و انهدام دولت صفوى، اين طايفه نقش جدّى داشت و فردى به نام نصر الله گبر نفر دوّم قشون افاغنه و سپهسالار محمود افغان بود.مىدانيم كه حمله محمود افغان به ايران مهمترين حادثهاى است كه سرنوشت تاريخى ايران را دگرگون كرد.در دوران جديد،اردشير ريپورتر و پسرش،شاپور،نه تنها نمايندگان اينتليجنس سرويس بريتانيا در ايران بودند بلكه نماينده اين اليگارشى پارسى هم به شمار مىرفتند.مثلا،اردشير ريپورتر در تهران نماينده كمپانى تاتا بود كه به اليگارشى پارسى تعلق دارد و حتى امروز هم بزرگترين كمپانى هندوستان به شمار مىرود.
از زمان حضور جدّى استعمار بريتانيا در ايران تا جنگ دوّم جهانى،اين بمبئى بود كه جايگاه اصلى را در عمليات سياسى و اطلاعاتى و نظامى و اقتصادى بريتانيا در ايران داشت نه لندن.اين اشتباه بزرگى است كه مورخين ما مرتكب مىشدند و در بررسى نقش استعمار بريتانيا در ايران توجه خود را به لندن متوجه مىكردند.تا زمانى كه من كار خود را شروع كردم تقريبا هيچ كس به نقش حكومت هند بريتانيا در تحولات ايران توجه جدّى نكرده بود.من نشان دادم كه كودتاى 1299 طرح حكومت هند بريتانيا،به رياست لرد ريدينگ،و سازمان اطلاعاتى آن در ايران،به رياست اردشير ريپورتر بود كه وزارت خارجه انگليس،به رياست لرد كرزن،با آن مخالف بود و مىخواست طرح خاص خود،قرارداد 1919،را تحقق بخشد.البته طرح كودتا در ايران از حمايت
صفحه شماره 440
وقتى كه مسئله نقش بزرگ اليگارشى پارسى در تحولات تاريخ ايران برايم مسجل شد،طبعا اين سئوال پيش آمد كه اين نقش چرا ناشناخته مانده و تاكنون هيچ كس به آن توجه نكرده است؟در اين بررسى متوجه شدم كه تعمدا در طول اين دوران طولانى،نقش اليگارشى پارسى در ايران نانشناخته مانده و مسكوت گذارده شده است.به اين ترتيب،تصميم گرفتم نتايج تحقيقات خود را درباره نقش اليگارشى پارسى در تاريخ ايران منتشر كنم.اين تحقيق در واقع خلاء بزرگى را در تاريخنگارى معاصر ايران پر مىكرد و يكى از عوامل مهم مؤثر در تحولات ايران را معرفى مىكرد كه تاكنون كاملا مورد غفلت قرار گرفته بود.
زمانى كه كار بر روى اليگارشى پارسى را دنبال مىكردم،به تدريج به پيوندهاى عجيب آن با اليگارشى يهودى رسيدم و متوجه شدم كه چنان اشتراكى ميان اين دو كانون وجود دارد كه اصلا نمىتوان آنها را از هم تفكيك كرد.مثلا اگر سر جمشيد جى جى جى بهاى پارسى از بزرگترين تجار ترياك جهان در قرن نوزدهم بود،خانواده ساسون،كه سران يهوديان بغدادى بودند،نيز همين جايگاه را داشتند و متحدا و در شراكت با پارسيان عمل مىكردند.در طول قرن نوزدهم، كشت و صادرات ترياك ايران نيز در انحصار شبكهاى بود از كارگزاران ساسونها و سران طايفه پارسى.در كودتاى 1299 و استقرار سلطنت پهلوى در ايران نيز اليگارشى پارسى و زرسالاران يهودى مشتركا عمل كردند.لرد ريدينگ،نايب السلطنه هند از زمان كودتا تا خلع رسمى قاجاريه (1304-1299 ش.) سر روفوس اسحاق نام دارد و اولين يهودى است كه نايب السلطنه هند شد.
لويد جرج و چرچيل (نخست وزير و وزير جنگ انگليس در زمان كودتا) هر دو هم از نظر خانوادگى و هم شخصا با يهوديان ثروتمند انگليس پيوندهاى بسيار نزديك داشتند.ادوين مونتاگ (وزير امور هند در دولت وقت بريتانيا) و هربرت ساموئل به خانواده يهودى ساموئل تعلق داشتند و در زمان جنگ اوّل جهانى نقش بزرگى در استقرار يهوديان در فلسطين ايفا كردند.اين دو نفر پسر عموهاى سر ماركوس ساموئل،بنيانگذار كمپانى رويال داچ شل،بودند كه به عنوان بزرگترين و دسيسه گرترين غول نفتى قرن بيستم شناخته مىشود.مقارن با كودتاى 1299 در ايران،سر هربرت ساموئل از سوى دولت لويد جرج به عنوان اولين كميسر عالى بريتانيا در فلسطين منصوب شد و به تعبير دايرة المعارف يهود«اولين يهودى بود كه پس از 2000 سال بر
صفحه شماره 441
در بررسى بيشتر،به نقش يهوديان در شكل دهى به طايفه پارسى رسيدم.مىدانيم كه پرتغال اولين قدرت غربى است كه در قرن شانزدهم يك امپراتورى مستعمراتى در شرق ايجاد كرد و همين ميراث بود كه در قرن هفدهم به هلندىها و در قرن هيجدهم به انگليسىها رسيد.
متوجه شدم كه سران طايفه پارسى از قرن شانزدهم در غرب هند به عنوان كارگزاران محلى و بومى پرتغالىها بركشيده شدند و به تدريج در قرون بعد در پيوند با ساير استعمارگران اروپايى به قدرت و ثروت فراوان رسيدند.و متوجه شدم كه در ايجاد و توسعه امپراتورى مستعمراتى پرتغال و اسپانيا،يهوديان جايگاه مهمى داشتند و بعدها همين نقش را در امپراتورىهاى مستعمراتى هلند و بريتانيا ايفا كردند.پديده ديگرى كه در اين زمان با آن آشنا شدم«مارانوها»يا يهوديان مخفى هستند.اينها گروهى از يهوديان بودند كه به ظاهر مسيحى مىشدند ولى در باطن همچنان يهودى بودند.مارانوها يك پديده بسيار مهم در تاريخ اروپاى جديد هستند.بعضى از آنها وزراى مقتدر پادشاهان اسپانيا و پرتغال بودند و بعضى در مقامات عالى كليسا جاى داشتند و تعدادى از آنها حتى به مقام كاردينالى رسيدند.كريستف كلمب با پول و سرمايه همين مارانوها به قاره آمريكا سفر كرد و خود او نيز مارانو بود.در كتاب زرسالاران مفصلا درباره اين پديده بحث كردهام و اين فرضيه جدّى را مطرح كردهام كه جان كابوت،بنيانگذار سفرهاى اكتشافى-مستعمراتى انگلستان،و پسرش سباستيان كابوت نيز بايد مارانو باشند.
به هر حال،اين يهوديان-مارانوها در بازسازى فرهنگى طايفه پارسى بسيار مؤثر بودند و روحيات و روانشناسى و فرهنگ خودشان را در ميان ايشان اشاعه دادند.به عبارت ديگر،نوسازى طايفه پارسى به شكل امروزى آن در پيوند با يهوديان صورت گرفت و اسطوره آوارگى پارسيان، كه در افسانه كاملا موهوم و بىپايه معروف به قصه سنجان انعكاس يافته،در دوران پيوند پارسيان با پرتغالىها جعل شد.اين اسطوره آوارگى و روانشناسى مولود آن،شباهتى عجيب به فرهنگ يهوديان دارد و تأثير يهوديان بر فرهنگ و خلقيات پارسيان تا بدان حد بزرگ است كه برخى محققين هندى و غربى از پارسيان به عنوان«يهوديان هند»ياد مىكنند.به عبارت ديگر، طايفه پارسى در هند از نظر فرهنگى يك فرقه كاملا بازسازى و نوسازى شده است.ادعاى ايرانى تبار بودن آنها هم به كلى جعلى است.چنانچه تحقيقات مردم شناسى جسمانى نشان مىدهد
صفحه شماره 442
برعكس،من در تحقيق خود به موارد قابل اعتنايى توجه كردهام كه يهوديان عليه اين ساختار شورش كردهاند و اصولا در برخى مقاطع تاريخى،اين ساختار به شدت از فرهنگهاى غير يهودى (به طور عمده از مسيحيت و اسلام) تأثير گرفته و گاه متلاشى شده است.پيدايش فرقه قرائى در دوران شكوفايى تمدن اسلامى در بغداد،پيدايش موج مرتدين در اسپانياى مسيحى،
صفحه شماره 443
پيوند عميق اين اليگارشى يهودى با حكمرانان بزرگ و كوچك اروپا در تعيين سرنوشت جهان امروز بسيار مؤثر بود.اين پيوند از دوران جنگهاى صليبى شكل گرفت كه ثروتمندان و صرافان و دسيسه گرايان بزرگ يهودى،كه معمولا حاخامهاى بزرگ يهودى نيز بودند،به عنوان واسطه و كارگزار مالى و اطلاعاتى فرقههاى صليبى،به ويژه فرقه شهسواران معبد،عمل مىكردند.در كتاب خود به طور مستند نقش اين يهوديان را در تحريك ايلخانان مغول ايران عليه دولتهاى اسلامى مصر و سوريه و به سود صليبىها نشان دادهام.اوج اقتدار اين يهوديان در دستگاه ايلخانان ايران در اواخر قرن سيزدهم ميلادى و در دوران حكومت ارغون خان مغول است كه سعد الدوله يهودى وزير و همه كارهاش بود.كمى بعد،در دوران سلطنت غازان خان يك طبيب يهودى ساكن همدان در دستگاه ايلخانان قدرت يافت و به وزارت رسيد كه او را با نام خواجه رشيد الدين فضل الله همدانى مىشناسيم.در جريان تحقيق،تصوير بسيار مثبتى كه در تاريخنگارى ايران از رشيد الدين فضل الله ساخته شده فرو ريخت و او را دسيسه گرى مشابه سعد الدوله يافتم و متوجه شدم كه بسيارى از نكات مثبتى كه به وى نسبت داده مىشود جعليات صرف و از بيخ و بن دروغ است.مباحث مربوط به نقش يهوديان در دوران ايلخانان ايران از بهترين قسمتهاى كار تحقيقىام است كه در جلد دوّم زرسالاران منعكس شده است.
اين فرقههاى صليبى،كه در جريان جنگهاى صليبى شكل گرفتند و از ساختار نظامى-دينى برخوردار بودند،بعد از پايان جنگهاى صليبى فعاليت خود را ادامه دادند و نقش بزرگى در پيدايش غرب جديد ايفا كردند.بعد از اين كه مسلمانان به حكومت صليبىها در منطقه كنونى فلسطين به طور كامل پايان دادند و آنها را از آخرين سنگرشان،قلعه عكا،بيرون كردند، آنها فعاليت خود را ادامه دادند.يكى از فرقههاى بزرگ صليبى،به نام شهسواران توتونى (آلمانى) ،جنگ صليبى را براى مسيحى كردن اجبارى قبايل اسلاو در شمال و شرق اروپا ادامه داد كه به تأسيس دولت پروس انجاميد.يعنى استاد اعظم فرقه شهسواران توتونى پس از قلع و قمع و امحاء كامل قبايل اسلاو بروسى به عنوان اولين حاكم مسيحى سرزمين بروسىها (پروس بعدى) منصوب شد و بعدها جانشينان او شاه پروس شدند.دولت پروس
صفحه شماره 444
بعد از تصرف سرزمين بروسىها،توسعه طلبى فرقه شهسواران توتونى به سمت شرق ادامه يافت و سران فرقه فوق مىخواستند همان بلايى را كه بر سر بروسىها آوردند و نسل آنها را كاملا از بين بردند،بر سر روسها بياورند ولى به دليل پيوند روسها با مسلمانان موفق نشدند.در آن زمان،حاكم نشينهاى كوچك روس تابع دولت بزرگ و مقتدر مسلمانى بودند كه قلمرو آن تقريبا منطبق با دولت فعلى روسيه است.اين دولت«خانات قبچاق»يا«اردوى زرين»نام داشت و بسيارى از كارگزاران آن ايرانى بودند.روسها با دولت مركزى قبچاق رابطه بسيار حسنه داشتند و همين حمايت خانات قبچاق بود كه سبب شد روسها به رهبرى الكساندر نوسكى در جنگى بزرگ،تهاجم شهسواران توتونى را دفع كنند و به آنها شكستى سخت وارد نمايند.به اين علت است كه آلكساندر نوسكى به عنوان قهرمان ملى روسها و قديس كليساى ارتدكس شناخته مىشود.بنابراين،به جرأت مىتوان گفت كه روسها موجوديت خود را به عنوان يك ملت مديون پيوند با شرق اسلامى هستند و اگر حمايت مسلمانان از ايشان نبود به احتمال زياد مانند بروسىها از صحنه تاريخ حذف مىشدند.سرگى آيزنشتين،فيلمساز معروف روس،داستان زندگى آلكساندر نوسكى را ساخته است.ولى متأسفانه روسهاى كنونى زياد تمايل ندارند اين پيوند ميان آلكساندر نوسكى و خانات قبچاق را چنان كه در واقع بوده بيان كنند.
فرقه مهم صليبى ديگر كه نقش بزرگى در تاريخ جديد اروپا و جهان ايفا كرد،فرقه شهسواران معبد است.سران اين فرقه پيوند بسيار نزديك با سران جوامع يهودى داشتند و به دليل اين پيوند،سازمان خود را به يك صرافى و تجارتخانه بزرگ تبديل كردند و كارشان به فساد كشيده شد.اين فرقه بسيار مهم و مورد حمايت پاپ تا بدان حد فاسد و غير قابل تحمل شد كه در اوايل قرن چهاردهم ميلادى دو پادشاه خوشنام اروپا،يعنى فيليپ چهارم فرانسه و ادوارد اول انگلستان،به انحلال آن دست زدند و ژاك دموله،استاد اعظم فرقه،در فرانسه اعدام شد.به دليل پيوندهاى تاريخى عميق و عجيبى كه ميان فرقه شهسواران معبد و زرسالاران يهودى برقرار شده بود، امروزه در طريقتهاى فراماسونرى،ژاك دموله مورد احترام فراوان است و از او به عنوان«شهيد»و «قديس»ياد مىشود.همزمان با انحلال و قلع و قمع فرقه شهسواران معبد،دولتهاى فرانسه و انگلستان،صرافان و رباخواران يهودى مستقر در كشورهاى خود را نيز اخراج كردند.بقاياى فرقه شهسواران معبد به پرتغال گريختند و نام خود را به فرقه شهسواران مسيح تغيير دادند و فعاليت خود را در اين سرزمين تداوم بخشيدند.از اين دوران است كه در شبه جزيره ايبرى جنگ صليبى در جبههاى جديد اوج مىگيرد و آن عليه مسلمانان اندلس است.در اين موج خشن و خونين
صفحه شماره 445
در كتب تاريخى،مطالب فراوانى درباره«هنرى دريانورد»به عنوان بنيانگذار اكتشافات دريايى غرب خواندهايم.ظاهر قضيه،كه به ما القاء مىشود،اين است كه گويا اين شاهزاده پرتغالى به دريانوردى و دانش جغرافيا و اكتشافات بسيار علاقمند بود و به دليل علاقه و سرمايهگذارى او اولين سفرهاى دريايى اكتشافى اروپاييان آغاز شد كه بعدها به تأسيس امپراتورىهاى استعمارى غربى در سراسر جهان انجاميد.ولى تنها با كار تخصصى و سخت مىتوان فهميد كه اين«هنرى دريانورد»اصلا دريانورد نبوده و هيچگاه به سفرها و اكتشافات دريايى نرفته (اين لقبى است كه بعدها مورخين انگليسى به او دادند) ،در زندگى فردى شخص بسيار هرزه و آلودهاى بوده،و مهمتر از همه اين كه وى در بخش مهمى از قرن پانزدهم ميلادى به مدت چهل سال در مقام استاد اعظمى فرقه شهسواران مسيح جاى داشته است.به عبارت ديگر، هنرى دريانورد مهمترين استاد اعظم فرقه شهسواران معبد پس از اعدام ژاك دموله است و با پول اعضاى ثروتمند اين فرقه،نه دولت پرتغال،است كه او دربار خود را به مركز فعاليت ماجراجويان دريايى تبديل كرد و به بهانه جهاد صليبى براى مسيحى كردن«كفار»تهاجم دريايى به سرزمينهاى اسلامى شمال آفريقا را طراحى نمود.اين فعاليت پس از فتح غرناطه (1492) و پايان دادن به حضور اسلام در غرب اروپا،با سفرهاى كريسفت كلمب و واسكو داگاما ادامه يافت.
كلمب قاره آمريكا را كشف كرد و گاما اولين امپراتورى استعمارى غرب جديد در مشرق زمين را تأسيس نمود.تمامى اين اقدامات به بهانه تداوم جنگ صليبى براى مسيحى كردن«كفار» (يعنى مسلمانان) و با پول و سرمايه زرسالاران يهودى و فرقههاى صليبى،به ويژه شهسواران مسيح (كه همان فرقه شهسواران معبد است) ،انجام مىشد.مىدانيم پرچم پرتغالىها در لشكركشىهاى دريايىشان به آفريقا و شرق،پرچم سفيدى است كه بر آن نقش صليب سرخ درج شده است.اين همان پرچم شهسواران معبد در زمان جنگهاى صليبى در شرق مديترانه است.
دو نمونه شهسواران توتونى و شهسواران معبد كه عرض كردم،نشان مىدهد كه آرمانها و فرقههاى صليبى چه نقش بزرگى در ايجاد غرب جديد داشتهاند.متأسفانه،ما به تبعيت از تاريخنگارى رسمى غرب،عادت كردهايم كه هميشه درباره نقش«رنسانس»و«روشنگرى»ء «انقلاب صنعتى»و غيره و غيره در پيدايش تمدن جديد غرب سخن بگوئيم.يعنى همانطور كه مكتب خاصى در تاريخنگارى جديد غرب به ما القاء كرده است،پيدايش تمدن جديد غرب را يك فرآيند فرهنگى مىدانيم كه در آن عصنصر عقلانيت و دانش و شكوفايى فرهنگ و دانش و هنر
صفحه شماره 446
يعنى در واقع مىشود گفت كه تاريخنگارى غرب يك نگاه خاص و جهتدار را القاء مىكند؟ ببنيد،من از كل تاريخنگارى غرب صحبت نمىكنم بلكه اصطلاح تاريخنگارى رسمى غرب را به كار مىبرم.اصولا بر تاريخنگارى جديد دنياى غرب يك مكتب خاص غلبه دارد كه آن را تاريخنگارى رسمى غرب ناميدهام.يعنى ان نوع نگاه به تاريخ كه مورد تأييد و حمايت كانونهاى حاكمه و قدرتمند دنياى غرب است و در مدارس و دانشگاهها هم تدريس مىشود و بخش مهمى از تاريخنگارى آكادميك را شرح مىدهد.ولى اين همه تاريخنگارى غرب نيست.تحقيقاتى كه اين مكتب رسمى را كاملا بىاعتبار مىكند فراوان است و خوشبختانه دنياى پژوهشى غرب را اين نظر بسيار غنى است.ولى ما عادت كردهايم كه هميشه روايتهاى رسمى و درسى را بياموزيم و اين مايه تأسف فراوان است.
در سالهاى اخير علاقه مردم غرب به پديده هالوكاست افزايش يافته است و تحقيقات نشان
صفحه شماره 447
معمولا از پل رازينيه فرانسوى به عنوان بنيانگذار اين مكتب ياد مىكنند.رازينيه در زمان جنگ دوم جهانى از اعضاى جنبش مقاومت فرانسه بود كه به وسيله گشتاپو دستگير شد و به اردوگاه بوخنوالد اعزام گرديد و تا پايان جنگ در اردوگاههاى مختلف نازى زندانى بود.پس از جنگ،وى عالىترين نشان مقاومت را از دولت فرانسه دريافت كرد و سپس به عرصه تحقيقات تاريخى روى آورد،در زمينه جنگ دوم جهانى به تحقيق و انتشار كتاب پرداخت و از جمله به ترسيم وضع اسفناك اردوگاههاى جنگى نازى دست زد.ولى او به تدريج در جريان تحقيقش به نظراتى رسيد كه تصوير رسمى را كاملا نفى مىكرد.رازينيه اعلام كرد كه اولا،افسانه اتاقهاى گاز براى كشتار زندانيان-اعم از يهودى و غير يهودى-مطلقا صحت ندارد.ثانيا،در دوران جنگ هيچ سياستى از سوى آلمان براى كشتار جمعى يهوديان اروپا وجود نداشته است.ثالثا،يهوديان كشته شده در دوران جنگ بين 900 هزار تا 1/5 ميليون نفر هستند نه 6 ميليون نفر و اين افراد مانند ديگران در جريان جنگ يا در اثر بيمارىهاى مسرى،به ويژه تيفوس،از بين رفتند.امروزه دو مورخ صاحب نام به عنوان مهمترين هواداران مكتب تاريخنگارى واقعى شناخته مىشوند: اولى،ديويد ايروينگ انگليسى است.ايروينگ مورخ بسيار معتبرى است در حدى كه برخى نشريات سرشناس انگليسى نوشتهاند هيچ كس نمىتواند درباره جنگ دوم جهانى كار كند و پروفسور ايروينگ را ناديده بگيرد.او اولين كسى است كه خاطرات 75000 صفحهاى گوبلز را به دست آورد و روى آن كار كرد.اين خاطرات به مدت 50 سال براى مورخين ناشناخته بود و در آرشيوهاى سرى ارتش سرخ شوروى نگهدارى مىشد.ايروينگ پس از يك كار شش ساله بر روى اسناد سرى شوروى سابق اولين بيوگرافى كاملا مستند هيتلر را منتشر كرد با نام جنگ هيتلر كه جنجال فراوان به پا نمود و كار وى را به دادگاه كشانيد.ايروينگ در كتاب جنگ هيتلر مدعى است كه اصولا در دوران جنگ هيچ نوعى از كشتار يهوديان (هالوكاست) در كار نبوده است.ايروينگ نشان داد كه مهمترين اسناد جنگ دوم همه به طور مرموزى مفقود شدهاند.
بسيارى از يادداشتهاى روزانه سران آلمان و ايتاليا كه تا مدتى پيش در آرشيوهاى شوروى سابق و آلمان و ساير كشورهاى اروپايى موجود بود،به سرقت رفته و پنهان يا معدوم شده است.او از جمله اشاره مىكند به يادداشتهاى روزانه موسولينى كه زمانى موجود بود و اكنون نيست.
صفحه شماره 448
ثانيا،هيتلر هيچ اطلاعى از وجود اتاقهاى مرگ و برنامه سازمان يافته براى كشتار يهوديان نداشته است. (ايروينگ براى كسى كه بتواند ثابت كند هيتلر از هالوكاست مطلع بوده جايزهاى به مبلغ 1000 پوند تعيين كرده است.) ثالثا،يك توطئه جهانى وجود دارد كه به مورخين اجازه تحقيق بىطرفانه و بركنار از پيشداورى در زمينه هالوكاست را نمىدهد.رابعا،رقم شش ميليون كشته يهودى در جنگ دوم صحت ندارد و تعداد مقتولين يهودى كمتر از يك ميليون نفر است كه در اثر بيمارى يا در جريان جنگ،مانند ديگران،كشته شدهاند نه در اثر طرح سازمان يافته امحاء جمعى.دومين مورخ سرشناس هوادار مكتب تاريخنگارى واقعى،رابرت فوريسون فرانسوى است.پروفسور فوريسون و خانوادهاش،نيز مانند رازينيه،در زمان جنگ از آلمانىها آزار فراوان ديده بودند.او مؤلف كتابهاى متعددى است و ثابت مىكند كه اتاق گاز و سياست امحاء جمعى يهوديان صحت ندارد.فرد صاحب نام ديگر در اين عرصه فرد لوختر آمريكايى است.لوختر مورخ نيست بلكه مهندس متخصص ساختمان زندان است.او براى تحقيق به لهستان رفت و در بازگشت گزارش 196 صفحهاى خود را منتشر كرد كه به گزارش لوختر معروف است.او در اين گزارش وجود اتاقهاى گاز را منكر شد.او ثابت كرد كه اتاقهاى گاز در آشويتس و ساير اردوگاههاى لهستان پس از جنگ دوم جهانى با هدف جلب توريسم به وسيله حكومت كمونيستى لهستان احداث شده است.در اين زمينه افراد سرشناس ديگرى نيز كار كردهاند: گرمار رودلف مؤلف كتابى در انكار اتاقهاى گاز آشويتس است.ارنست زوندل كانادايى كتابى نوشته با عنوان«آيا واقعا شش ميليون نفر كشته شدهاند؟»ديويد هوگان كتابى دارد با عنوان «افسانه شش ميليون نفر».دكتر بروزات تحقيقى دارد درباره اتاقهاى گاز در داخائو و اثبات مىكند كه نه در داخائو،نه در بوخنوالد و نه در ساير اردوگاههاى آلمانى اتاق گاز براى كشتار يهوديان و ساير زندانيان وجود نداشته است.و بالاخره رژه گارودى،عضو جنبش مقاومت فرانسه در زمان جنگ دوم است كه او نيز،بر اساس تحقيقات محققين پيشگفته نشان مىدهد كه هالوكاست صحت ندارد و يك افسانه ساختگى است.
صفحه شماره 449
طبق نظر تئوسوفيستها،نژادى به نام«آريايى»وجود دارد كه در طول تاريخ رسالت تمدن سازى را به دست داشته است و تمامى تمدنهاى بزرگ ساخته اين قوم است.ارپاييان نيز آريايى هستند و در دوران جديد اين رسالت تمدن سازى به آنها محول شده است.سازمان تئوسوفى را يك سرهنگ آمريكايى به نام كلنل الكوت و يك زن روس به نام مادام بلاواتسكى تأسيس كردند كه با كانونهاى استعمارى رابطه نزديك داشتند.كلنل الكوت نماينده تجارى راترفور هايس،رئيس جمهور وقت آمريكا،در هند بود.بعدا يك زن انگليسى به نام آنى بزانت رهبرى تئوسوفيستها را به دست گرفت.خانم بزانت از«نژاد بزرگ آريايى»سخن مىگفت و تمدنهاى بشرى را به پنج تمدن اصلى تقسيم مىكرد و همه را به آريايىها منتسب مىنمود: هند،بين النهرين،ايران،روم و تمدن جديد اروپايى.آنى بزانت به صراحت مىگفت كه اين تمدن پنجم آريايى،يعنى تمدن جديد اروپايى،رسالت سرورى بر جهان و استقرار يك امپراتورى جهانى را به عهده دارد.
صفحه شماره 450
فرقه مشكوك ديگرى كه در پيدايش نازيسم آلمان تأثير داشت و به طور مستقيم با تئوسوفيسم مرتبط بود،«انجمن تول»است كه در سال 1912 تأسيس شد و مركز آن در مونيخ قرار داشت.بنيانگذار اين سازمان فردى است كه با عنوان اشرافى«كنت هنريش فن سباتندروف» شهرت داشت و نام اصلىاش رودلف گلوير بود.او در اوايل قرن نوزدهم در استانبول اقامت داشت و تاجرى ثروتمند بود.گلوير پس از بازگشت به آلمان،انديشه«تول»،يعنى سرزمين خود به افسانهاى آريايىهاى باستان،را از كتاب آموزه سرى مادام بلاواتسكى وام گرفت،سازمان خود به نام«انجمن تول»را برپا كرد و هدف خويش را سرورى«نژاد برتر»اعلام داشت.وى به جذب اعضاى خانوادههاى اشرافى و ثروتمند و كارخانه داران آلمانى به اين انجمن پرداخت و با اوجگيرى جنبش انقلابى در آلمان،و به ويژه قيام كارگران باواريا،يك شبكه تروريستى به رياست فردى به نام ديتريش اكارت ايجاد كرد.طى سالهاى 1923-1919 اين سازمان به 300 فقره عمليات تروريستى دست زد.مورخين،«انجمن تول»را قدرتمندترين سازمان پنهانى آلمان در دوران صعود فاشيسم مىدانند.يكى از اعضاى اين انجمن رودلف هس بود.زمانى كه هيتلر از طرف ضد اطلاعات ارتش آلمان مأمور شد تا به«حزب كارگرى»آلمان بپيوندد،چهل نفر از اعضاى «انجمن تول»،با هدايت ديتريش اكارت،براى حمايت از او به عضويت اين حزب در آمدند.
نقش سازمان اطلاعاتى بريتانيا (اينتليجنس سرويس) و شبكه پنهان زرسالاران يهودى در صعود نازيسم در آلمان را از طريق عمليات مرموز ايگناس تربيش لينكلن نيز مىتوان پيگيرى كرد.تربيش لينكلن به يك خانواده ثروتمند يهودى ساكن مجارستان تعلق داشت و به عنوان يكى از توطئه گران بزرگ و مرموز نيمه اول قرن بيستم شهرت فراوان دارد.او در سال 1903 به
صفحه شماره 451
در سالهاى بعد،به همراه سيدنى رايلى يهودى،مأمور اطلاعاتى نامدار انگليس،در دسيسههاى نفتى-سياسى مرموز آن دوران به سود اليگارشى يهودى و مجتمع نفتى رويال داچ شل نقش فعال داشت.در آستانه جنگ اول جهانى،تربيش لينكلن به عنوان نماينده اينتليجنس سرويس بريتانيا با سازمان اطلاعاتى آلمان وارد ارتباط شد.حداقل از اوايل سال 1919 به طور كامل در آلمان مستقر شد و در عمليات خرابكارانه و توطئههاى گروههاى افراطى فاشيستى نقش فعالى به دست گرفت.در اين دوران،او يكى از عوامل اصلى پس پرده در سازمان دهى و تحركات گروههاى اوباش موسوم به«لشكر آزاد»بود كه از درون آن حزب نازى زائيده شد.يكى از اقدامات اين گروه،شكنجه و قتل فجيع رزا لوكزامبورگ و كارل ليبكنخت،از رهبران انقلابى آلمان،و ترور و قتل والتر راتنو،وزير خارجه آلمان است كه سياستهاى وى مطلوب كانون صهيونيستى حاكم بر بريتانيا نبود.توجه كنيم كه هم رزا لوكزامبورگ و هم والتر راتنو يهودى بودند.پدر والتر راتنو بنيانگذار كمپانى معروف AEG است.در همين زمان بود كه فعاليت سياسى هيتلر آغاز شد و وى به عنوان مأمور مخفى سازمان ضد اطلاعات ارتش آلمان،و در رابطه با برخى رهبران افراطى نظامى چون ژنرال لودندروف،گروه كوچك خود را تأسيس كرد،همان گروهى كه بعدا به«حزب ناسيونال سوسياليست كارگرى آلمان» (نازى) بدل شد.در نوامبر 1923 ژنرال لودندروف و هيتلر كودتاى نافرجامى را ترتيب دادند كه به«كودتاى مونيخ»معروف است.امروزه مورخين مىدانند كه يكى از گردانندگان طرحهاى متعدد كودتايى ژنرال لودندروف و هيتلر همين آقاى تربيش لينكلن بوده است.تربيش لينكلن بعدها در بندر شانگهاى مستقر شد،نام چينى «چائو كنگ»را بر خود نهاد،سر خود را تراشيد و 12 ستاره كوچك بر پوست جمجمهاش داغ زد،به عنوان راهب بودائى صومعهاى به راه انداخت و گروهى مريد وفادار در پيرامون خويش گرد آورد.
همينطور است،تجديدنظر طلبان و پيروان مكتب تاريخ واقعى در غرب توجهشان تنها به يك اسطوره سازنده صهيونيسم معطوف است و آن اسطوره هالوكاست است.من در جلد اول كتاب زرسالاران بخش مفصلى را به تاريخ تكوين يهوديت و انديشه سياسى يهود اختصاص دادهام و در تحقيق خود به شش اسطوره تاريخى رسيدهام و معتقدم كه مجموع اين شش
صفحه شماره 452
در بررسى تاريخ يهوديت به اين نتيجه رسيدم كه بايد ميان دو مفهوم بنى اسرائيل و يهوديت به طور جدّى تفاوت قائل شويم.اين تفاوت در گذشته هم در فرهنگ اسلامى و هم در فرهنگ اروپايى وجود داشته است.در متون ما هميشه ميان بنى اسرائيل و يهود تفاوت قائل شدهاند و در دوران جديد ايرانيان واژه كليمى را به كار مىبردند كه به معنى پيروان موسى كليم الله عليه السلام است و شامل تمامى بنى اسرائيل مىشود نه يك قبيله خاص آن.در اروپا هم تا اواخر قرن نوزدهم يهوديان با نام اسرائيلى يا عبرانى شناخته مىشدند و حتى زمانى كه در سال 1860 سازمان خود را در پاريس تأسيس كردند نام آن را«آليانس اسرائيلى»گذاشتند نه آليانس يهود.ولى از دهههاى 1880 و 1890 ميلادى خود يهوديان اروپا تعمدا شروع كردند به استفاده از واژه يهود.
براى همين است كه هرتزل كتاب معروف خود را،كه در سال 1895 نوشت،دولت يهود ناميد نه دولت اسرائيل.
توجه كنيم كه بنى اسرائيل به مجموع 12 سبط (فرزندان يعقوب) يا 12 قبيلهاى اطلاق مىشود كه يك قوم واحد را مىساختند.اين قبايل دوازده گانه عبارت بودند از:روبن،شمعون، لاوى،يهودا،يساكار،زبولون،دان،نفتالى،جاد،اشير،يوسف و بنيامين.بعد از مرگ يوسف قبيله او ميان دو پسرش تقسيم شد و دو قبيله مناسه و افرائيم به وجود آمد.مناسه و افرائيم قدرتمندترين و ثروتمندترين قبايل بنى اسرائيل بودند و به علت علاقه يعقوب به پسر محبوبش، يوسف،بهترين اراضى بنى اسرائيل را در تملك داشتند.قبيله يهودا پستترين و نامرغوبترين اراضى را در تملك داشت و به اين دليل برخى زبان شناسان نام«يهودا»را به معنى صاحب زمين پست و نامرغوب مىدانند.در سال 928 پيش از ميلاد قوم بنى اسرائيل به دو دولت تقسيم شد كه با هم اختلاف و تعارض داشتند:يكى دولت مستقر در اراضى شمالى بود كه ده قبيله بنى اسرائيل به رهبرى سبط افرائيم و خاندان يوسف تأسيس كردند و ديگرى دولتى بود كه به وسيله قبايل يهودا و بنيامين ايجاد شد و رهبرى آن با سبط يهودا بود.از اين پس تاريخ بنى اسرائيل را اختلاف و رقابت و جنگ ميان اين دو دولت،و به تعبيرى ميان دو خاندان يوسف و يهودا،رقم مىزند.دولت اسباط ده گانه شمالى دولت افرائيم خوانده مىشد و پايتخت آن در شهر سامريه بود و دولت دو سبط جنوبى يهوديه نام داشت و پايتخت آن در بيت المقدس (اورشليم)
صفحه شماره 453
با شروع توسعه طلبى امپراتورى آشور به سمت غرب،دولت يهود رويهاى خائنانه عليه دولت قبايل ده گانه شمالى بنى اسرائيل و دولت آرامى دمشق در پيش گرفت،خود را به آشور نزديك كرد و سرانجام آشور را به حمله به دولتهاى دمشق و افرائيم تحريك نمود.ابتدا،در سال 732 پيش از ميلاد،دمشق به تصرف آشورىها درآمد و مردم آن به اسارت درآمدند و سپس،در سال 720 پيش از ميلاد،در زمان سلطنت سارگون دوّم در آشور،به حيات دولت افرائيم پايان داده شد.به اين ترتيب،با توطئه سران قبيله يهودا،ده قبيله بنى اسرائيل سرنوشتى شوم يافتند.
بخشى از سكنه دولت افرائيم و شهر سامريه،كه كتيبههاى آشورى شمار آنها را 27290 نفر ذكر كرده،به عنوان اسير به بخشهاى شرقى دولت آشور انتقال داده شدند.من در جلد اوّل كتاب زرسالاران نشان دادهام كه اين رقم نمىتواند شامل تمامى اتباع دولت افرائيم باشد بلكه بخش بزرگترى از آنها به عنوان اسير و برده در زير يوغ و سلطه دولت يهود قرار گرفتند.بعدها هم در متون عهد عتيق و هم در فقه تلمودى با مفاهيم«غلام عبرانى»و«كنيز عبرانيه»مواجه مىشويم.
منظور همان اعضاى ساير قبايل بنى اسرائيل است كه به اسارت يهوديان درآمدهاند.مثلا در جايى از عهد عتيق مىخوانيم كه در زمان محاصره بيت المقدس به وسيله بخت النصر،شاه يهود براى جلب حمايت مردم شهر فرمانى صادر مىكند و دستور آزادى غلامان و كنيزان عبرانى را مىدهد.يعنى تا اين زمان هنوز گروهى از اعضاى قبائل ده گانه شمالى بنى اسرائيل در مقام اسراى يهوديان جاى داشتند.
اين خلاصه ماجراى تهاجم آشور به سرزمين ده قبيله شمالى بنى اسرائيل است طبق مدارك معتبر تاريخى.ولى بعدها،و به نظر من در اواخر قرن دوّم ميلادى،اين ماجرا به كلى تحريف
صفحه شماره 454
يعنى سرنوشت شوم و مظلوميت قبايل ده گانه بنى اسرائيل را،كه يهوديان در ايجاد آن نقش اصلى داشتند،به سود خود مصادره مىكنند و مدعى مىشوند كه در جريان حمله آشور تمامى ده قبيله شمالى به اعماق امپراتورى آشور انتقال داده شده و به اين ترتيب گم شدند.بر اين اساس، نوعى ايدئولوژى مسيحايى (هزاره گرا) شكل مىگيرد.طبق اين اسطوره در جريان حمله آشور اسباط ده گانه در جهان آواره شدند و در نقاطى ناشناخته سكنى گزيدند و پايان دوران طولانى آوارگى«اسباط ده گانه»و پديدار شدن ايشان سرآغاز ظهور«مسيح» (از تبار داوود) و استقرار دولت جهانى يهود است.
اين اولين اسطورهاى است كه انديشه و فرهنگ سياسى يهوديت جديد را شكل مىدهد.در كتاب زرسالاران نشان دادهام كه هم در دوران جنگهاى صليبى و هم در قرون شانزدهم و هفدهم ميلادى از اسطوره اسباط گمشده بنى اسرائيل به عنوان يك انگيزه مذهبى قوى براى تحريك مردم مسيحى اروپا به جنگ با عثمانى و يا به تشديد تحريكات استعمارى در قاره آمريكا استفاده سياسى فراوان شد.يكى از معروفترين نمونهها،ماجراى ظهور ديويد روبنى در اوايل قرن شانزدهم است كه هدف از آن تحريك احساسات دينى مردم ساده مسيحى و ايجاد يك جنگ صليبى جديد عليه عثمانى بود.در زمانى كه سلطان سليمان خان عثمانى (سليمان قانونى) تهاجم بزرگ خود را به غرب اروپا را آغاز كرده و قلمرو دولت عثمانى را به نزديكى شهر وين رسانيده بود،يك يهودى به نام ديويد روبنى وارد بندر ونيز مىشود و ادعا مىكند فرمانده كل ارتش قبايل گمشده بنى اسرائيل است كه در منطقه خيبر عربستان حكومت مىكنند و اين دولت تاكنون ناشناخته بوده است!سران يهوديان و نيز ميهماندار و مبلغ اين سفير نظامى مىشوند و او را نزد پاپ كلمنت هفتم مىبرند.جالب اينجاست كه پاپ هم ادعاى ديويد روبنى را مىپذيرد و با او پيمانى امضا مىكند دال بر اتحاد جهان مسيحيت با دولت بنى اسرائيل عليه مسلمانان.اين كلمنت هفتم از خانواده زرسالار و صراف مديچى فلورانس است و پاپ بدنام و دسيسهگرى است.خلاصه،روبنى حدود يك سال با شكوه تمام در دربار پاپ مقيم مىشود و به كمك اعضاى خانواده يهودى آبرابانل به شهرهاى ايتاليا سفر مىكند و غوغا و شور دينى عجيبى ايجاد مىكند زيرا طبق اعتقادات دينى يهوديان و مسيحيان پيدا شدن اسباط گمشده بنى اسرائيل مقدمه ظهور مسيح است.اين ماجرا به شكلى كاملا روشن يك سناريوى اطلاعاتى است كه با همدستى زرسالاران يهودى و پاپ و دربارهاى پرتغال و اتريش طراحى و اجرا شد ولى در تاريخنگارى رسمى غرب و در تاريخنگارى يهود تمايل دارند كه آن را يك ماجراى مرموز و
صفحه شماره 455
در قرن هفدهم هم اين استفاده سياسى از اسطوره اسباط گمشده بنى اسرائيل ادامه مىيابد.
در اين زمان بخش مهمى از فعاليت چاپخانههاى بندر آمستردام،كه به مركز يهوديان جهان تبديل شده و نقشى مشابه نيويورك امروز داشت،به اشاعه آرمان ظهور قريب الوقوع مسيح و افسانه ده سبط گمشده بنى اسرائيل اختصاص داشت.مثلا،اسحاق لاپيرر،متفكر سياسى يهودى الاصل فرانسه كه يكى از مروجين اوليه صهيونيسم در اروپاى قرن هفدهم بود،چنين تبليغ مىكرد كه بايد به جستجوى«اسباط گمشده»پرداخت و قوم بنى اسرائيل را گرد آورد.
سپس،بايد مسيحيان و يهوديان متحد شوند و به كمك پادشاه فرانسه سرزمين«صهيون»را تسخير كنند.احياء دولت صهيون در فلسطين راه«پيروزى نهايى مسيحيان»را بر مسلمانان هموار خواهد كرد و امپراتورى جهانى پديد خواهد ساخت كه مركز آن در اورشليم است.
در قرن هفدهم،اسطوره اسباط گمشده و مسيحاگرايى يهودى از زمان انقلاب پوريتانى و پيدايش فرقههاى دينى جديد در انگلستان تأثير بزرگى بر جاى نهاد.در ترويج اين موج يك انديشمند يهودى ساكن آمستردام به نام مناسه بن اسرائيل تأثير فراوان داشت و او بود كه اسطوره اسباط گمشده بنى اسرائيل را به يك ابزار دينى قوى در جهت فعاليت كمپانىهاى ماوراء بحار هلندى-انگليسى و ايجاد كلنى در آمريكاى شمالى تبديل كرد.مناسه در سال 1650 رسالهاى به لاتين در آمستردام منتشر كرد به نام اميد اسرائيل؛اسباط ده گانه بنى اسرائيل در آمريكا.اين رساله را مؤسس وال،از نويسندگان معروف عصر كرومول،به انگليسى ترجمه كرد و دكتر جان دورى،دوست مناسه،آن را در لندن منتشر نمود.اين رساله مهم و جنجالى مناسه به مسئله حضور«اسباط گمشده بنى اسرائيل»در«دنياى جديد» (قاره آمريكا) اختصاص دارد.در اين كتاب،گزارشهاى يك مارانوى پرتغالى به نام آنتونى مونتزينوس به چاپ رسيده كه نام واقعى او هارون لوى است.مونتزينوس گويا در جريان گشت و گذار خود در آمريكاى جنوبى در سالهاى 1642-1641،تصادفا در اكوادور به قبيلهاى بر مىخورد كه مناسك دينى يهوديان را به جاى مىآورند.او در كاوش بيشتر در مىيابد كه اينان اعضاى قبايل روبن و لوى،از اسباط ده گانه«گمشده»،هستند.مونتزينوس در سال 1650،در جريان سفر برزيل،فوت كرد ولى سران يهودى آمستردام بر صحت گزارش او گواهى مىدادند.مناسه اين ماجرا را با نقل قولهايى از عهد عتيق درآميخت كه در آن پايان پراكندگى بنى اسرائيل سرآغاز اعاده سلطنت مسيح عنوان شده بود.طبق اين نظريه،تا بقاياى اسباط بنى اسرائيل يافت نمىشدند مسيح ظهور نمىكرد.كتاب مناسه به پرتغالى و زبانهاى ديگر نيز منتشر شد،در محافل فرهنگى اروپا انعكاس گسترده
صفحه شماره 456
سه سال بعد،مجددا مصرىها اتحاديهاى عليه بابل و ايران تشكيل دادند و دولتهاى كوچك فلسطينى و كنعانى منطقه و دولت يهود را به اين اتحاد وارد كردند.
در همين جا بايد توضيح بدهم كه فلسطينىهاى باستان هيچ ربطى به مردم كنونى فلسطين ندارند.اين نام را يهوديان و استعمارگران انگليسى در زمان جنگ جهانى اوّل بر روى مردم اين منطقه گذاشتند تا به اين ترتيب اسطورههاى دينى را زنده كنند و تعارض منطقه را مانند دوران
اين كتاب توسط خسرو اسدى به فارسى ترجمه و در سال 1377 منتشر شده است. (پژوهه صهيونيت) .
صفحه شماره 457
بعد از تشكيل اين اتحاديه به رهبرى مصر،در سال 598 پيش از ميلاد ارتش مشترك بابل و ايران به منطقه شرق مديترانه لشگر كشيد و شاهان و رجال هودار مصر در دولتهاى فوق را به بابل انتقال داد و هواداران خود را از ميان بزرگان بومى اين دولتها به قدرت رسانيد.يكى از اين تبعيديان يهوياكين شاه جوان دولت يهود بود به همراه مادرش،به نام نحوشطا،كه زن قدرتمندى بود.ورود بخت النصر به اورشليم به آرامى و بدون خونريزى انجام شد و در عهد عتيق سخنى از قتل و غارت و كشتار در ميان نيست.بخت النصر خاندان سلطنتى يهود را بر كنار نكرد بلكه عموى شاه يهود،به نام صدقيا را به عنوان نايب السلطنه در اورشليم منصوب كرد.اين ماجرا دستمايه تبليغات فراوان يهوديان شده كه به اسطوره آوارگى و تبعيد در بابل تبديل گرديده است.امروزه، اكتشافات باستان شناسى و كشف آرشيوهاى بابل باستان آشكار ساخته كه اين«تبعيديان»، بر خلاف سدهها تبليغات يهوديان،«اسير»نبودند.يهوياكين،مادرش و بزرگان يهودى،به سان شاهان و بزرگان دولتهاى صور و غزه و اشقلون و اشدود،در بابل زندگى شاهانه داشتند.صدقيا، در اورشليم،تنها نايب السلطنه به شمار مىرفت و بخت النصر همچنان يهوياكين را به عنوان«شاه يهود»به رسميت مىشناخت و محترم مىداشت.املاك پهناور يهوياكين و بزرگان و كاهنان يهودى در سرزمين يهود محفوظ بود و به وسيله كارگزارانشان اداره مىشد.اشراف تبعيدى يهود در بابل بطور منظم و آشكار با اورشليم رابطه داشتند و اوامر يهوياكين در دولت يهود مطاع بود.زندگى مجلل شاه يهود در بابل و در مقام شامخ او در دربار بخت النصر چنان است كه برخى از محققين حتى معتقدند كه او را به تبعيد نبردند بلكه خودش براى گريز از بحرانهاى سرزميناش داوطلبانه در تحت حمايت پادشاه بابل مىزيست.
مدتى بعد،مجددا مصر قدرت گرفت و سياست تهاجمى عليه بابل و ايران را شروع كرد و باز دولتهاى كوچك سواحل شرقى مديترانه با اين سياست همگام شدند.در نتيجه،در سال 587 پيش از ميلاد بار ديگر بخت النصر به سوى غرب لشگر كشيد و در جريان جنگ با مصر در تابستان سال 586 پيش از ميلاد اورشليم را اشغال كرد.
توجه كنيم كه در اين لشگركشى اولا دولتهاى ايران و بابل متحد بودند و در قشون بخت النصر،داماد پادشاه ماد،ايرانىها حضور داشتند.در عهد عتيق به صراحت از«سواران پارسى»و«سرداران كلدانى»نام برده شده كه در حمله به اورشليم شركت داشتند.ثانيا، لشگركشى بخت النصر همزمان بود با شورش سكنه شهر اورشليم عليه خاندان سلطنتى يهود و
صفحه شماره 458
به هر حال،در زمان محاصره اورشليم ارمياء مورد آزار اشراف و كاهنان يهودى قرار گرفت و در چاهى زندانى شد و نزديك بود به قتل برسد.ولى با سقوط شهر بلافاصله بخت النصر يكى از سرداران خود را براى نجات او فرستاد.بخت النصر ارمياء را مورد احترام فراوان قرار داد و حتى خواست كه او را با خود به بابل ببرد ولى ارمياء نپذيرفت و ترجيح داد در ميان مردم خود بماند.
خاندان سلطنتى يهود در بابل به زندگى خود ادامه دادند و پس از مرگ بخت النصر وضع آنها حتى بهتر از گذشته شد.پس از مرگ بخت النصر سه پادشاه در بابل به قدرت رسيدند تا سرانجام نوبت به فردى از قبايل آرامى به نام نبونيدوس رسيد كه مىخواست دينى بجز دين مردم بابل را بر آنها تحميل كند.در اين زمان به علت اختلاف ميان مادها و پارسها نفوذ ايران در بابل به حداقل رسيده و به جاى آن نفوذ مصر افزايش يافته بود.سرانجام نبونيدوس با مصر عليه ايران متحد شد ولى در بهار سال 539 پيش از ميلاد ايرانيان به فرماندهى كورش هخامنشى به بابل لشگر كشيدند و بدون هيچ درگيرى جدّى نبونيدوس را،كه منفور مردم بابل بود،خلع كردند.
كتيبههاى بابلى از كورش به عنوان«ناجى بابل»ياد مىكند زيرا نبونيدوس به دليل ستمگرى و غارت اموال مردم حتى مورد نفرت خدايان خويش قرار گرفته بود.
در اينجا بايد اضافه كنم كه مورخين يهودى تصويرى بسيار تحريف شده از كورش ساختهاند
صفحه شماره 459
در واقع،در زمان فتح بابل،خاندان سلطنتى و اشراف يهودى اسير و برده نبودند كه كورش آنها را نجات دهد.آنها،چنان كه گفتم،زندگى پر تجمل و راحتى داشتند و در دوران نبونيدوس مىتوانستند به اورشليم بازگردند ولى اين كار را نكردند.البته كورش هم اجازه داد كه آنها به بيت المقدس بازگردند ولى آنها چنين نكردند.تنها يكى از شاهزادگان يهودى به نام زروبابل (زاده بابل) در رأس گروهى از اشراف و كاهنان براى بازسازى معبد سليمان سفرى بسيار پرتجمل به اورشليم كرد ولى اين گروه بعد از مدت كوتاهى به بابل بازگشتند.مدارك تاريخى ثابت مىكند كه خاندان سلطنتى يهود ترجيح دادند به جاى بازگشت به سرزمين خود در شهرهاى بزرگ و دربار ايران ساكن شوند و به همين دليل در دوران هخامنشى در ميان ايرانيان مستحيل شدند و نسل آنها كاملا منقرض شد.ادعاى سران بعدى يهوديان كه خود را از نسل خاندان داوود و شاهان يهود مىخوانند صحت ندارد و در كتاب زرسالاران نشان دادهام كه اين جعل در اواخر قرن دوّم و اوايل قرن سوم ميلادى به وسيله يهودا ناسى صورت گرفت.
در دوران هخامنشيان به مدت دو قرن سرزمين سوريه و فلسطين جزء ايران است و اشراف يهودى در دربار ايران حضور دارند.گفتم كه يهوديان تصويرى تحريف شده از كورش كبير به دست مىدهند.بررسى دقيق در عهد عتيق نشان مىدهد كه مأموريت زروبابل براى بازسازى معبد سليمان با مخالفت مردم شهر،كه مخالف اعاده حاكميت اشراف و كاهنان يهودى بودند، مواجه شد و به همين دليل كورش دستور متوقف كردن آن را صادر كرد.بنابراين،كورش علاقه خاصى به اشراف و كاهنان يهودى نداشت و نظر مردم اورشليم و ايالت يهود را بر خواست خانواده سلطنتى و اشراف يهودى ترجيح داد و به همين دليل بازسازى معبد سليمان را متوقف كرد.
بازسازى معبد تنها در سال دوّم سلطنت داريوش اوّل از سر گرفته شد.
اقتدار اشرافيت يهود در ايران نه از زمان كورش كبير و داريوش اوّل بلكه از زمانى شروع شد كه يك زن دسيسهگر يهودى به نام استر با راهنمايى پسر عمويش به نام مردخاى از طريق مكر و حيله و طبق نقشه قبلى همخوابه خشايارشا شد،خود را در مقام ملكه ايران جاى داد و كمى بعد
صفحه شماره 460
صفحه شماره 461
پديدهاى كه در كتاب زرسالاران آن را انقلاب مسيحيت ناميدهام،تأثيرات عظيمى بر سرنوشت جهان و از جمله يهوديت داشت.در زمان ظهور عيسى مسيح عليه السلام اشرافيت يهود و روحانيون يهودى،كه به دو گروه صدوقيون (كاهنان) و فريسيون تقسيم مىشدند،پيوند نزديكى با كانونهاى حاكم بر امپراتورى روم داشتند.از سال 63 پيش از ميلاد و سلطه امپراتورى روم بر سرزمين يهوديه،در ميان اشراف يهودى يك گروه به شدت رومىگرا ايجاد شد كه حتى نامهاى رومى بر خود مىگذاشتند.آنها به دليل پيوند با جوليوس سزار به قدرت رسيدند و بعدها در جنگهاى ايران اشكانى با روم خدمات اطلاعاتى و نظامى فراوانى به رومىها كردند و به اين ترتيب به يكى از كانونهاى مقتدر سياسى در روم تبديل شدند.مقتدرترين اين اشراف يهودى رومى گرا هيرود است كه از طرف امپراتورى روم به عنوان شاه يهوديه منصوب شد.در زمان ظهور عيسى مسيح عليه السلام سه پسر هيرود بر سرزمين يهوديه حكومت مىكردند.مردمى كه به مسيح گرويدند بيگانه نبودند بلكه همان مردم منطقه بودند كه از تبار قبايل بنى اسرائيل به شمار مىرفتند و قبل از ظهور مسيح شاهد موجى گسترده از گرايش به يكتا پرستى موسوى و عصيان عليه روحانيون يهودى در ميان آنها هستيم.بايد اضافه كنم كه همين مردم بودند كه بعدها به اسلام گرويدند.آزمايشهاى ژنتيكى كه اخيرا بر روى يهوديان و مسلمانان فلسطين مشتركا به وسيله دانشگاه عبرى اورشليم و يونيورسيتى كالج لندن انجام شده،ثابت مىكند كه هر دو گروه خويشاوند هستند.به عبارت ديگر،بسيارى از مسلمانان كنونى فلسطين از نظر نژادى عرب نيستند بلكه ادامه همان قبايل بنى اسرائيل هستند.
خاندان سلطنتى هيرود و اشراف و روحانيون يهودى (هم صدوقيون و هم فريسيون) با
صفحه شماره 462
برخى محققين معتقدند كه يهودا اسخريوطى در ميان حواريون عيسى مسيح عليه السلام يك شخصيت نمادين است به معنى يهودى كريه.يعنى او نمادى است از يهوديانى كه با مسيحيت مقابله خونين كردند.چنان كه گفتم،يهوديان تا اواخر قرن نوزدهم ميلادى در اروپا خود را يهودى نمىخواندند بلكه عبرانى يا اسرائيلى مىناميدند زيرا اين نام در ميان مردم اروپا به شدت منفور بود.ولى از اواخر قرن نوزدهم يهوديان اروپا با تعمد عجيبى شروع كردند به استفاده از نام يهودى.
33 سال پس از ماجراى مصلوب كردن عيسى مسيح عليه السلام موجى از انقلاب سراسر سرزمين كنونى فلسطين را فراگرفت و اين موج در سالهاى 66 تا 73 ميلادى بار ديگر شعلهور شد.در جريان اين انقلاب،در سال 70 ميلادى شهر بيت المقدس به تصرف مردم درآمد و اشراف و روحانيون يهودى به تشكيل ارتشهاى خصوصى دست زدند و در كنار لژيون رومى به قتل عام مردم پرداختند.گروهى از مردم به معبد سليمان پناه بردند و در جريان جنگ آنها با مهاجمين رومى و متحدين يهودى ايشان معبد سليمان تصادفا به آتش كشيده شد.اين گزارشى است كه فلاويوس جوزفوس،مورخ سرشناس يهودى،در تاريخ خود به نام جنگهاى يهوديان به دست داده است.كتاب جوزفوس يكى از مهمترين منابع تاريخ آن عصر است و متن كامل آن بر روى اينترنت موجود است و كسانى كه علاقمند باشند مىتوانند مراجعه كنند.يك دليل مهم بر اين كه خود سران يهودى در تخريب و سوختن معبد سليمان نقش داشتند اين است كه در جريان اين جنگهاى خيابانى شمعون بن جماليل،رئيس شوراى سنهدرين،به همراه ايشمائيل (اسماعيل) بن اليشا،حاخام بزرگ ديگر يهودى،به دست مردم كشته شدند.
آتش سوزى فوق و تخريب معبد سليمان آغاز دياسپورا نيست.يعنى در سال 70 ميلادى اشراف و روحانيون يهودى از سرزمين يهوديه مهاجرت نكردند.در كتاب زرسالاران نشان دادهام كه تا حدود سه قرن و نيم پس از ماجراى تخريب معبد سليمان مركز يهوديان همچنان در فلسطين بود و آنها به تدريج و براى كسب و كار و تجارت به بين النهرين مهاجرت كردند.در سال
صفحه شماره 463
سرانجام،در اوايل قرن پنجم ميلادى اليگارشى يهودى شوراى سنهدرين و مركز فعاليت خود را به طور كامل در بين النهرين قرار داد و اين اقدام كاملا ارادى و طبيعى و به خاطر منافع مالى و تجارى و سياسى بود.يعنى در طول اين چهار قرن هيچ گاه مسئلهاى به نام اخراج اجبارى يهوديان از بيت المقدس و سرزمين فلسطين وجود نداشت.
عجيب است كه در اين دوران طولانى يهوديان هيچ تلاشى براى بازسازى معبد سليمان نكردند.در حالى كه مثلا در دوران اقتدار يهودا ناسى مىتوانستند اين كار را بكنند.و عجيب است كه در دوران بيزانسى هم نه مسيحيان و نه يهوديان به بازسازى اين معبد دست نزدند و تنها بعدها،پس از فتح بيت المقدس به وسيله سپاه مسلمانان در زمان خليفه عمر در ربيع الثانى سال 16 هجرى/637 ميلادى بود كه مسلمانان در جوار محل معبد،مسجد الاقصى (قدس شريف) را ساختند و در اواخر قرن هفتم ميلادى عبدالملك مروان،خليفه اموى،اين بنا را كامل كرد.
مورخين در اين ترديد ندارند كه مسلمانان بدون خونريزى و تخريب وارد بيت المقدس شدند.در اين زمان محل معبد سليمان تلى از خاك بود.
جالب است بدانيم كه عمر در جريان لشگركشى به سوريه قصد فتح منطقه فلسطين را نداشت ولى يهوديان شام و فلسطين او را به اين كار ترغيب كردند و به او در تصرف شهرهاى منطقه يارى رسانيدند.در جريان فتح بيت المقدس يا قبل از آن يكى از حاخامهاى سرشناس يمن معروف به كعب الاحبار اسلام آورد و به يكى از مشاوران عمر و سپس عثمان بدل شد.بعدها، كعب الاحبار و كعب الاحبارها تأثيرات بسيار مخربى بر اسلام بر جاى نهادند.كعب الاحبار در اواخر عمر از مدينه به شام رفت و در دربار معاويه مقيم شد و در سال 35 هجرى در دمشق فوت كرد.
طبق روايت طبرى و ابن اعثم كوفى،عمر دستور داد در محل عبادتگاهى كه در جنب محل معبد سليمان بود مسجد بسازند و سپس به ديدن محل معبد رفت.ديد كه محل معبد به تلى از
صفحه شماره 464
سپس،تا آنجايى كه مقدور بود بقاياى بناى معبد را از زير خاك خارج كردند.حالا يهودىهاى افراطى ادعا مىكنند كه معبد سليمان در زيربناى كنونى مسجد الاقصى واقع است و مىخواهند با تخريب مكانى كه يهوديان و مسيحيان حدود شش قرن به آن بىاعتنا بودند و مسلمانان طى 1400 سال احترام و تقدس آن را حفظ كردند معبد سوم را بر پا كنند. (معبد اوّل گويا در جريان لشگركشى بخت النصر تخريب شد و معبد دوّم در سال 70 ميلادى.) نكته مهمى را نيز بايد عرض كنم:در كاوشهاى باستان شناسى در محل كنونى مسجد الاقصى هيچ اثرى از معبد سليمان متعلق به قبل از سال 520 پيش از ميلاد به دست نيامده است.به عبارت ديگر،قديمىترين بقاياى معبد سليمان متعلق به دوران داريوش اوّل هخامنشى است.بخش عمده بقاياى اين معبد،از جمله ديوار معروف به«ديوار براق»،«ديوار قديمى»يا«ديوار گريه» (حايط المبكى) ،متعلق به زمان هيرود،شاه يهود،است كه در حوالى سال 37 پيش از ميلاد ساخته شده و بنايى كه يهوديان آن را«برج داوود»مىخوانند بسيار جديدتر از زمان داوود است و در قرن دوّم پيش از ميلاد و در زمان دولت حشمونى ساخته شده است.
به عبارت ديگر،دادههاى باستان شناسى به هيچ وجه ثابت نمىكند كه در قرن دهم پيش از ميلاد و در زمان سليمان در اين مكان معبدى احداث شده باشد آن هم با آن عظمت و شكوهى كه در عهد عتيق توصيف شده است.
يهوديان از قرن دوّم ميلادى در حواشى رودهاى دجله و فرات قلعههاى يهودى نشين ايجاد كرده بودند كه مهمترين آنها نهر دعا و سورا و فم البداه بود.اين قلعهها يا شهرها هم مراكز تجارى و مالى يهوديان بود و هم مراكز علمى آنها و نتيجه فعاليت حوزههاى علميه مستقر در همين مراكز بود كه در قرن پنجم ميلادى به تدوين تلمود انجاميد.بعد از اين كه شهر بغداد ايجاد شد و اين شهر به مركز سياسى و اقتصادى دنياى متمدن آن زمان تبديل شد،يهوديان نيز قلعههاى فوق را تخليه كردند و مركز خود را به اين شهر منتقل نمودند.از اين پس بغداد به مركز يهوديان جهان و محل استقرار رهبران يهودى تبديل شد كه بر جوامع يهودى سراسر جهان نظارت داشتند.مثلا،مكاتباتى از سعديه گائون،حاخام بزرگ يهوديان بغداد در قرن دهم ميلادى،در دست است كه نشان مىدهد او به رؤساى جوامع يهودى اندلس و آلمان امر و نهى مىكرد.يا شموئيل نقيد،وزير مقتدر يهودى دولت اسلامى غرناطه (اندلس) در قرن يازدهم ميلادى،خود را تابع حزقيا بن داوود،رئيس يهوديان جهان كه ساكن بغداد بود،مىدانست.
صفحه شماره 465
در كتاب زرسالاران به طور مشروح و مستند نشان دادهام كه اليگارشى يهودى از شروع موج جنگهاى صليبى عليه دولتهاى مسلمان شبه جزيره ايبرى به عنوان شريك حكام مسيحى شمال اسپانيا عمل مىكرد و از اين غارتگرىها سهم و سود مىبرد.و آنها از همان زمان،بدون اين كه اجبارى در كار باشد،صرفا براى دستيابى به مقامات عالى حكومتى و مناصب دولتى و مالى و انباشت ثروت بيشتر به ظاهر مسيحى مىشدند.اين موج مسيحى شدن ظاهرى موجب پيدايش گروه كثيرى از يهوديان مخفى شد كه به مارانوها موسوماند.اين مارانوها خاندانهاى گستردهاى را ايجاد كردند كه از قرن شانزدهم نقش بسيار بزرگى در تحريكات استعمارى ايفا كردند و تا به امروز پا بر جا مىباشند.خاندان مندس يك نمونه مهم است كه در مجلدات مختلف كتاب زرسالاران درباره آن به طور مشروح توضيح دادهام.اين خاندان در قرن شانزدهم نقش بسيار بزرگى در اقتصاد اروپا و عثمانى داشت و در ايجاد جنگهاى ايران و عثمانى بسيار مؤثر بود.
خاندان ملامد نمونه جالبى است كه اين تسلسل و پيوستگى عجيب را نشان مىدهد.اولين فرد شناخته شده اين خاندان مهير ملامد است كه داماد آبراهام سنيور بود.آبراهام سنيور حاخام يهوديان كاستيل و مشاور و كارگزار مالى ايزابل،ملكه كاستيل،بود.او همان كسى است كه هزينه لشگركشى به غرناطه و انهدام آخرين دولت اسلامى اندلس را تأمين كرد و سپس به همراه ساير يهوديان دربار ايزابل هزينه سفر كريستف كلمب را فراهم آورد.بعد از مرگ آبراهام سنيور،ملامد جانشين او و منشى ملكه ايزابل شد.سنيور و ملامد طى مراسم باشكوهى با حضور ايزابل و شوهرش فرديناند مسيحى شدند و نام خانوادگى كورونل را بر خود نهادند.در قرون بعد اعضاى خاندان ملامد در بسيارى از نقاط جهان از جمله در ايران پراكنده شدند.در قرن هيجدهم سليمان تاو ملامد حاخام يهوديان مشهد بود.در نيمه اوّل قرن بيستم حاخام رهاميم ملامد رئيس يهوديان شيراز بود و بعد از او پسرش به نام عزرا ملامد يكى از حاخامهاى بزرگ دولت اسرائيل شد.ليوملامد از تجار و صرافان بزرگ شيكاگو بود.برنارد ملامد از نويسندگان سرشناس آمريكايى است كه به علت نگارش مطالب جنسى و غير اخلاقى شهرت فراوان دارد.امروزه زلمان
صفحه شماره 466
بنابراين،داستان مهاجرت يهوديان اسپانيا و پرتغال در اواخر سده پانزدهم و سده شانزدهم ميلادى نيز از جنس مهاجرت داوطلبانه آنها از بيت المقدس در قرون اوليه مسيحى است كه بعدها افسانهها ساختند و آن را تبعيد اجبارى وانمود كردند.در واقع اين يك موج داوطلبانه و براى مشاركت فعال در تكاپوهاى استعمارى و تجارى قرن شانزدهم بود.منابع معتبر تعداد اين مهاجرين را يك صد هزار نفر مىدانند كه نيمى به سرزمينهاى اسلامى،به ويژه عثمانى و شمال
صفحه شماره 467
پوگروم واژه روسى است به معنى حمله و كشتار گروهى به وسيله گروه ديگر.از سال 1881 ميلادى در روسيه و شرق اروپا حوادث مرموزى شروع شد كه راز آن تاكنون روشن نشده است.
گروهى از درون جنگلها،بخصوص در سرزمين اوكرائين،به يهوديان حمله مىكردند،آنها را مىكشتند و سپس ناپديد مىشدند و تلاش دولت روسيه براى كشف عاملين اين جنايتها نيز به جايى نرسيد.برخى از مورخين يهودى معاصر اين قتلها را به گروههاى انقلابى نارودنيك منسوب مىكنند كه درست نيست.استناد آنها تنها به يك اعلاميه از سازمان«نارودنايا وليا» (اراده خلق) است كه در آن دهقانان روسيه را به قيام عليه«استثمارگران يهودى و تزار اشراف» فراخوانده بود.به هر حال،بلافاصله تبليغات بسيار گستردهاى در رسانههاى اروپاى غربى و آمريكا درباره اين كشتارها شروع شد و شاخ و برگهاى فراوانى به آن داده شد و موجى از همدردى عمومى به سود«مظلوميت يهوديان»ايجاد كرد.اين موجب چنان قوى بود كه حتى
صفحه شماره 468
در اين دوران بيش از چهار ميليون نفر يهودى در روسيه و شرق اروپا سكونت داشتند.توجه كنيم كه اين يهوديان سكنه بومى نبودند بلكه به طور عمده در قرن شانزدهم به اروپاى شرقى و به خصوص به لهستان مهاجرت كرده بودند و اين مهاجرت بخشى از پروژه ايجاد شبكه بين المللى را تشكيل مىداد كه با مهاجرت از شبه جزيره ايبرى شكل گرفت.آنها در زمانى به اين منطقه رفتند كه شرق اروپا اهميت فراوان داشت و انبار آذوقه اروپا محسوب مىشد.اين يهوديان مباشرين املاك اشراف لهستان و اوكرائين شدند و شريان حيات اقتصادى منطقه را به دست گرفتند و تا آنجا قدرت يافتند كه در اواخر قرن نوزدهم مالك حدود يك ميليون و چهارصد هزار هكتار از اراضى مرغوب كشاورزى شرق اروپا بودند.آنها صرافان منطقه نيز بودند و شبكه وسيعى از ميخانهها و ميهمان خانهها را در تملك داشتند.تاريخ و ادبيات شرق اروپا سرشار است از وقايع و داستانهايى درباره فجايع و ستم مباشرين و صرافان يهودى عليه مردم اين مناطق.عجيب اينجاست كه«پوگرومها»و موج مهاجرت بعد از آن،درست در زمانى اتفاق افتاد كه تحولات
صفحه شماره 469
بلافاصله پس از اين حوادث و زمينه سازىهاى سياسى و تبليغاتى،زرسالاران بزرگ يهودى، مانند بارون هرش و روچيلدها،مذاكره با مقامات روسيه را آغاز كردند.بارون هرش با دولت روسيه به توافق رسيد كه ظرف 25 سال ترتيب مهاجرت چهار ميليون يهودى را بدهد و بر اساس اين توافق با سرمايه دو ميليون پوند سازمانى ايجاد شد به نام«اتحاديه مستعمراتى يهود»يا«ايكا».
فهرست مؤسسين اين سازمان نشان مىدهد كه رهبرى موج فوق به دست چه كسانى بوده است.
مؤسسين اين سازمان نشان مىدهد كه رهبرى موج فوق به دست چه كسانى بوده است.
مؤسسين«ايكا»،علاوه بر بارون هرش،اعضاى برخى از بزرگترين خاندانهاى زرسالار يهودى معاصر هستند؛يعنى خانوادههاى روچيلد،كوهن،گلد اسميت،كاسل،موكاتا و ريناش.بعد از مرگ بارون هرش،بارون ادموند روچيلد متولى اين سازمان شد.سپس بارون هرش با دولت آمريكا به مذاكره پرداخت.اين مذاكره دو سال طول كشيد و پس از بذل و بخششهاى فراوان سرانجام دولت آمريكا تسليم شد و«بنياد خيريه بارون دوهرش»،با هدف اسكان يهوديان مهاجر در آمريكا،در اين كشور آغاز به كار كرد.به اين ترتيب،اولين گروه مهاجرين يهودى راهى آمريكا و كانادا شدند.در ميان نخستين نسل مهاجرين يهودى فوق بنيانگذاران صنعت سينماى آمريكا و هاليوود قرار داشتند:لويى ماير،برادران شنك،شموئل گلب فيش (ساموئل گلدوين بعدى) ، لوئيز زلنيك،برادران وارنر،سام اشپيگل،ال جانسون،اسرائيل بالين (ايروينگ برلين) و غيره.
صفحه شماره 470
نتيجه اين موج،مهاجرت وسيع يهوديان از شرق اروپا بود.از سال 1881 (شروع پوگرومها) تا سال 1914 ميلادى بيش از دو و نيم ميليون نفر يهودى از شرق اروپا مهاجرت كردند.در اين مهاجرت«صهيون»بهانهاى بيش نبود و اين مهاجرتها به طور عمده به ايالات متحده آمريكا صورت گرفت نه به فلسطين.در واقع،هدف از ايجاد اين مهاجرت تاريخى و سرنوشت ساز،اشغال كامل كشور ايالات متحده آمريكا از درون بود.توجه كنيم كه از 2/5 ميليون نفر يهودى مهاجر، حدود دو ميليون نفرشان به ايالات متحده آمريكا رفتند،350 هزار نفرشان به اروپاى غربى، تعدادى به آرژانتين و ساير كشورها و تعداد بسيار كمى به فلسطين.اين بىتوجهى به سرزمين فلسطين را در گذشته،مثلا در موج بزرگ مهاجرت يهوديان شبه جزيره ايبرى در قرن شانزدهم، نيز مىتوان ديد كه درست مانند جريان اخير بر اساس«تئورى مظلوميت و آوارگى»و به بهانه دروغين انكيزيسيون صورت گرفت.در آن زمان نيز در حاليكه انبوه يهوديان مهاجر در كانونهاى اصلى تجارى حوزه مديترانه و غرب اروپا مستقر شدند،از سواحل لبنان و شمال آفريقا تا اسلامبول و ازمير و سالونيك تا بنادر هلند،آلمان،ايتاليا،فرانسه،بلژيك و خيل كثيرى از آنها به لهستان و شرق اروپا رفتند،تنها گروه بسيار ناچيزى به فلسطين رفتند كه به طور عمده حاخامهاى سالخورده يهودى بودند.در موج اخير نيز همين گرايش مشاهده مىشود.اين امر نشان مىدهد كه هدف،چنگ اندازى بر«فرصتهاى بكر اقتصادى»بود و«آرمانگرايى دينى»
صفحه شماره 471
حضور اين جمعيت انبوه و بسيار ثروتمند به سرعت چهره فرهنگى و اجتماعى جامعه آمريكا را تغيير داد.يهوديان به همراه خود حرفههاى سنتى خويش را نيز از روسيه و شرق اروپا به «دنياى جديد»منتقل كردند از جمله ايجاد شبكه گسترده تجارت مشروبات الكلى.يهوديان مهاجر اروپاى شرقى بنيانگذاران تجارت وسيع مشروبات الكلى در آمريكا هستند و اين تجارت چنان اوجى گرفت و حيات اجتماعى و فرهنگى جامعه آمريكا را به خطر انداخت كه در سال 1933 دولت آمريكا فروش مشروبات الكلى را ممنوع كرد.يك نمونه معروف،ساموئل برونفمن يهودى است كه در كانادا سكونت داشت و بزرگترين توليد كننده مشروبات الكلى و مواد مخدر براى بازار ايالات متحده آمريكا به شمار مىرفت.او براى توزيع كالاهاى خود شبكه مخوفى در آمريكا ايجاد كرد كه آرنولد روتشتين يهودى آن را اداره مىكرد و بعدا مهير لانسكى يهودى رياست اين شبكه را به دست گرفت.كمپانى برونفمن،كه«سيگرام»نام دارد،هنوز نيز فعال است و فروش ساليانه آن فقط از طريق مشروبات الكلى بيش از يك ميليارد دلار است.خانواده برونفمن مالك كمپانى نفتى تگزاس-پاسيفيك نيز هستند كه از بزرگترين كمپانىهاى نفتى ايالات متحده است.مجتمع مطبوعاتى«دوپونت»كانادا نيز متعلق به برونفمنها است.بنابراين سازمانى كه به نام«مافياى آمريكا»معروف شده،برخلاف تبليغات هاليوود كه فقط گانگسترهاى ايتاليايى را نمايش مىدهد،از بدو تأسيس ابزار اليگارشى يهودى بوده و هست.در تاريخنگارى
صفحه شماره 472
گانگسترهاى معروفى مانند واكسى گوردون،جك دياموند،فرانك كوستلو،مهير لانسكى،لكى لوچيانو،بنجامين زيگل،جانى توريو و غيره نوچهها و دست پروردههاى روتشتين بودند و او در مطبوعات آمريكا به«سلطان دنياى پنهان»شهرت داشت.از مهير لانسكى،شاگرد و جانشين روتشتين،كه پانزده سال پيش درگذشت،نيز به عنوان رهبر«شبكه جرم و جنايت سازمان يافته» در آمريكا ياد مىشود.او شبكه بسيار وسيعى از قمارخانهها و فاحشهخانهها را در كوباى قبل از كاسترو،باهاماس و ايالات متحده در اختيار داشت.او در تمامى عمليات جنايى قابل تصور،از سرقت مسلحانه و فروش مواد مخدر و قمار و فحشاى سازمان يافته تا سرقت كودكان و باجگيرى و تجاوز به عنف و غيره و غيره،دست داشت و به قتل بسيارى از سران باندهاى خودسر و مستقل تبهكار در نيويورك و نيوجرسى دست زد.جالب است بدانيد كه در سال 1970 دولت آمريكا براى دستگيرى لانسكى اقدام كرد.لانسكى به اسرائيل فرار كرد و پس از دو سال جنگ حقوقى با دولت آمريكا سرانجام به اين كشور بازگشت،محاكمه و تبرئه شد.يكى ديگر از رهبران مافياى آمريكا،ويليام ساموئل رزنبرگ معروف به«بيلى رز»است كه او نيز مانند لانسكى و لوچيانو و زيگل و غيره،يهودى بود.بيلى رز از وابستگان برنارد باروخ يهودى،رئيس كميته صنايع جنگى دولت آمريكا بود و تمام كارهايش را در مشاوره با باروخ انجام مىداد.بيلى روز از سال 1924 شبكه بسيار گستردهاى از فاحشهخانهها و كلوپهاى شبانه (نايت كلاب) تأسيس كرد.وى در دهههاى 1930 و 1940 به نمايش«شو»نيز اشتغال داشت.يكى از«شو»هاى او فقط طى يك هفته يكصد هزار دلار آن زمان فروش كرد.بيلى رز از اين طريق به يكى از ميلياردهاى آمريكا بدل شد.او،در كنار لردساسون و برونفمنهاى كانادا و ديگران،يكى از رهبران اصلى سنديكاى جهانى تجارت مواد مخدر بود.بيلى رز در سوئيس بانكى تأسيس كرد به نام«بانك بين المللى اعتبارى»و از اين طريق پولهاى حاصل از فروش مواد مخدر را جابجا مىكرد و عمليات مالى خود را سامان مىداد.اين آقاى بيلى رز در سال 1965 سفرى به اسرائيل كرد و كلكسيون مجسمههاى فلزى خود را،كه بيش از يك ميليون دلار ارزش داشت،به اين دولت اهداء نمود و به بن گوريون، نخست وزير وقت اسرائيل گفت:«اين مجسمهها را ذوب كنيد و براى جنگ با اعراب با آن فشنگ بسازيد!» ششمين اسطوره سازنده صهيونيسم،يعنى هالوكاست،موج مهاجرت فوق را تكميل كرد.
اين موج مهاجرت كه با جنگ دوم جهانى تكميل شد واقعا به معناى اشغال كشور آمريكا بود.در همه عرصههاى مهم جامعه آمريكا همين وضع ايجاد شد.مثلا،هاليوود بر بنياد همين موج و
صفحه شماره 473
بسيارى از كارگردانهاى برجسته هاليوود نيز يهودىاند و از نسل همان يهوديان مهاجر.مثلا پدر سام اشپيگل،از دوستان تئودور هرتزل بود و خود او مدتى به علت عضويت در شبكه مافياى روتشتين زندانى شد.اشپيگل توليد كننده فيلمهاى معروفى مثل«پل رودخانه كواى»و«لورنس عربستان»و«ملكه آفريقايى»است.ياساموئل گلدوين،يكى از دو بنيانگذار كمپانى متروگلدوين ماير،از خويشاوندان مهير لانسكى تبهكار بود.اين هاليوود بود كه بسيارى از ايستارهاى اخلاقى را در آمريكا و دنياى جديد دگرگون كرد.مثلا،اولين فيلم تاريخ سينما،كه در آن حريم اخلاق سنتى مسيحى شكسته شد،«ماه آبى است»نام دارد كه در سال 1953 ساخته شد.در اين فيلم براى اولين بار واژههايى مانند:«آبستن»و«باكره»به كار رفت.از زمان توليد اين فيلم فقط 45 سال مىگذرد.اين فيلم را با فيلمهاى جديد مقايسه كنيد و ببينيد در اين دوره كوتاه چه تغيير عظيم و حيرت انگيزى در نظام اخلاقى غرب و دنياى پس از هاليوود رخ داده است.كارگردان اين فيلم يك يهودى به نام اتوپرمينگر است و كمپانى سازندهاش يونايتد آرتيست.اين آقاى پرمينگر سه سال بعد فيلم«مردى با دستهاى طلايى»را عرضه كرد و در اين فيلم يك«تابو»ى اخلاقى ديگر را شكست و براى اولين بار به نمايش اعتياد به هرويين پرداخت.او در فيلم بعدىاش،كه در سال 1959 يعنى 39 سال پيش عرضه شد،براى اولين بار صحنه تجاوز جنسى را به نمايش گذاشت.
فيلم بعدى او«اكسودوس»است كه روايتى صهيونيستى و به شدت ناجوانمردانه از تأسيس دولت اسرائيل را ارائه مىدهد.در رسانههاى راديويى و تلويزيونى نيز همين وضع حكمفرماست.تقريبا تمامى شبكههاى راديويى و تلويزيونى آمريكا را يهوديان تأسيس كردند و مالكيت آن را به ايشان تعلق دارد؛از«راديو آمريكا»تا«تلويزيون كلمبيا» (سى.بى.اس) .كمپانىهاى مهم خبرى نيز همين وضع را دارند.روپرت مردوخ،كه به«سلطان رسانهها»شهرت دارد،نامى كاملا آشناست.
در واقع،در طول تاريخ بشرى هيچگاه سرزمينى مستعدتر از آمريكاى شمالى براى شكوفايى و بروز تمامى استعدادهاى نهفته اليگارشى يهودى وجود نداشته است.
صفحه شماره 474
بله،همانطور كه عرض كردم،اصولا در فرهنگ اروپايى تا اواخر قرن نوزدهم واژه«يهودى» همين معنا را داشت و به همين دليل يهودىها اصرار داشتند كه خود را با اين نام نخوانند.واژه «يهودى»برابر بود با رباخوار و صراف.حتى ماركس،كه مىدانيم يهودىالاصل است،در نوشتههايش واژه«يهودى»را به شكل منفى به كار مىبرد.ولى بعدها آثار او را دستكارى كردند و مثلا هر جا كه نوشته بود«يهوديان بازار»تبديل كردند به«گرگان بازار».ببينيد،حتى ديزرائيلى نخست وزير يهودى الاصل انگليس،همنام فاميلش اسرائيلى است.ديزرائيلى يعنى اسرائيلى.
يك d هم به اول آن اضافه كردهاند تا نشان بدهند كه ريشه خانواده ديزرائيلى در فرانسه است كه اين طور نيست.منشأ ديزرائيلى به يهوديان اسپانيا و پرتغال مىرسد كه بعدا به عثمانى و ايتاليا مهاجرت كردند.يك انگليسى به نام گرنويل موراى كتابى دارد كه در سال 1885 در لندن منتشر شده و در آن در قالب طنز تيپهاى اجتماعى زمان خودش را معرفى كرده است.او در اين كتاب نشان مىدهد كه ديزرائيلى چگونه به قدرت رسيد.گرنويل موراى در اين كتاب از ديزرائيلى با نام«آقاى بن جودا» (يهودى زاده) و«لرد اسپار كلمور» (اسپار كلمور يعنى تحفه شرق) نام برده و مىنويسد: حزب تورى[محافظهكار]آقاى بن جودا را به رياست خود برگزيد زيرا او آنان را مجبور كرد تا چنين كنند.انگيزه آنان علاقه نبود وحشت بود.دشمنان زير ضربههاى سخت بودند و كسى نبود كه يك بار به آقاى بن جودا بخندد و بار ديگر جرئت كند آن را تكرار نمايد.آقاى بن جودا يك يهودى ايتاليايى بود كه در انگلستان بزرگ شد و نخستين آموزشهايى كه فراگرفت در صرافىهاى دوبلين بود.او صعودش را در سياست بريتانيا مديون چند خاندان بزرگى بود كه در واقع بر بريتانيا حكومت مىكنند.او مجيز آنان و معشوقههاشان را گفت و آنگاه كه جاى پاى محكمى يافت آنان را تهديد به افشاى اسرارشان كرد.يك دوك عاليجاه در نامه به پسر كوچكش از«سلطه افسونگرانه»اى سخن مىگويد كه«آقاى بن جودا»بر اين پسر داشت و يك لرد جوان در نامهاى به پدرش مىنويسد:«من اجازه دادم تا به بازيچهاى در دست آقاى بن جودا بدل شوم و اكنون او بر من سوار است.»
صفحه شماره 475
نقش اسطورههاى دينى و تاريخى در زر سالاران يهودى بسيار مؤثر است و فرهنگ جديد آنها را شكل مىدهد.يك نمونه همان اسطوره استر و مردخاى است كه عرض كردم.تقريبا مىتوان گفت تمام عملكردهايى را كه شيطانى مىناميم بر يك اسطوره مبتنى است و به وسيله آن توجيه مىشود.در زمينه ترويج هرج و مرج جنسى،كه نمونههايى را بيان كردم،در عهد عتيق موارد فراوان و عجيبى مىتوانيم پيدا كنيم و با توجه به اين كه اين متون به عنوان«كتاب مقدس» شناخته مىشود طبعا اين موارد سرمشق قرار مىگيرد.اين اسطورههاى شيطانى از مهاجرت حضرت ابراهيم عليه السلام از وطن ايشان،شهر اور (واقع در جنوب بين النهرين) ،به مصر شروع مىشود.
طبق مندرجات اين«كتاب مقدس»،زمانى كه ابراهيم و همسرش،سارا،به مصر مىرسند براى فرعون خبر مىبرند كه يك زن بسيار زيبا همراه ابراهيم است.و ابراهيم هم براى اين كه زيبايى سارا برايش«خيريت شود»او را به عنوان خواهر خود معرفى مىكند و از اين طريق صاحب ثروت فراوانى مىشود كه منبع اوليه ثروت بنىاسرائيل است.مطالبى كه عرض كردم عين فقرات«سفر پيدايش»است.از اين موارد بسيار زياد است.تعمق در اين موارد ثابت مىكند كه افرادى نسبت به يكتا پرستى و دين حضرت موسى عليه السلام عناد عجيبى داشتهاند و به دستكارى در اين متون پرداختهاند و اسطورههاى شيطانى را وارد آن كردهاند.مىدانيم كه طبق تعاليم عهد عتيق قبيله لاوى (لوى) در ميان بنى اسرائيل سمت كاهنى دارد و اصولا يك كتاب مخصوص آنها نوشته شده به نام«سفر لاويان».امروزه برخى از محققين تاريخ اديان معتقدند كه اين طبقه لاويان در اصل مصرى بودند كه در ميان بنى اسرائيل نفوذ كردند و خاندانهاى كاهنان (لاويان) را ايجاد نمودند.
يكى از دلايلى كه براى اثبات اين نظر اقامه مىشود رواج نامهاى مصرى در ميان لاويان است.
اگر در تاريخ يهوديت تعمق كنيم،متوجه مىشويم كه خاندانهاى لاوى (لوى) تا امروز نقش عجيبى داشتهاند.شاخهاى از اين خاندانها نام لوى يا لاوى را بر خود دارند و بعضى با نام كوهن يا كاهن و اسامى شبيه به اين شناخته مىشوند.من در جريان تحقيقم به يك تاريخچه 800 ساله مدون براى خاندان لاوى رسيدم كه از قرن سيزدهم ميلادى در اسپانيا شروع مىشود و تا امروز ادامه مىيابد.اولين فرد سرشناس در اين تاريخچه تودروس ابولافى است كه رئيس و حاخام يهوديان كاستيل و ليون بود و يهوديان او را از خاندان سلطنتى يهود مىدانستند.اين خانواده در طول قرون بعد نقش بسيار مهمى در جنگهاى صليبى اسپانيا به سود حكمرانان شمال اسپانيا و عليه مسلمانان ايفا كرد و از همان قرن سيزدهم با فرقه شهسواران معبد رابطه نزديك داشت.و
صفحه شماره 476
در اين گونه فرقهها مناسك جنسى جايگاه خاصى دارد.اين تهمت نيست،عين واقعيت است.منابع معتبر از رواج هرج و مرج جنسى و مناسك جنسى در فرقه دونمه سخن مىگويند.
فرانكيستها هم كاملا بىپروا مناسك جنسى خود را اجرا مىكردند.اين فرقه را يعقوب فرانك تأسيس كرد و نقشى مشابه با فرقه دونمه در اروپاى شرقى و مركزى داشت.در كليساى شيطان آنتون لاوى نيز مناسك جنسى جايگاه خاصى دارد.اگر توجه كنيم مىبينم همان مناسكى كه زمانى به طور مخفى به وسيله دونمهها و فرانكيستها و فرقههاى مشابه انجام مىشد،همان رقصها و همان كارها،امروزه به وسيله كمپانىهايى كه به وسيله زر سالاران يهودى ايجاد شده،از طريق گروههايى مثل«متاليكا»در سطح عموم رواج داده مىشود و توده وسيعى از جوانان را به خود جلب مىكند.مىدانيم كه گروه متاليكا رسما خود را شيطان پرست مىداند.
صفحه شماره 477
در اين فرايند يهوديت يك عامل البته مهم و مؤثر است زيرا به دلايلى كه مفصلا توضيح دادهام در بخش عمده تاريخ مسيحى،يعنى از زمان استقرار در بين النهرين در قرون اوليه ميلادى، به عنوان يك سازمان منسجم و متمركز جهان وطن عمل مىكرده است.در كتاب زرسالاران يهوديان را به عنوان تنها نوع جامعه انسانى تعريف كردهام كه از تمامى مختصات يك ملت برخوردار بود به جز اقامت در يك محدوده معين جغرافيايى و اين خلاء را با ايجاد هلاخه (شرع) و سازمان سياسى خاص خود پر كردهاند.علت دوام و بقا اين جامعه در طول تاريخ طولانى فوق همين دو عامل بوده است و جهانوطنى بودن اين جامعه به آن مختصاتى عطا مىكرده كه تا دوران اخير در ساير جوامع يافت نمىشد.در دنياى گذشته،كه جوامع انسانى به شدت در چارچوبهاى جغرافيايى محصور بودند،تنها يك جامعه وجود داشت كه چند زبانه بود،چند فرهنگى بود.همزمان در كانونهاى تمدنى مختلف زندگى مىكرد و شاخههاى آن در سراسر جهان با هم ارتباط منظم داشتند و از هم حمايت مىكردند و از يك مركزيت واحد تبعيت مىنمودند.اين قوم،يهوديان بودند و اين ويژگى به آنها قدرت انعطاف و امكانات مادى و سياسى و فرهنگى فوق العادهاى مىبخشيد.مركزيت جامعه جهانوطنى يهود از اقتدار سياسى و قضايى مشابه اقتدار يك دولت بر اتباع خود برخوردار بود و در بعضى جوامع اين اختيارات قضايى از طرف دولتهاى ميزبان به رسميت شناخته مىشد.
معهذا،يهوديان در طول تاريخ از محيطهاى پيرامون خود تأثيرات فراوان گرفتهاند.يعنى در آن مقاطع تاريخى كه يك تمدن به اوج خود رسيده،بر يهوديان نيز به شدت تأثير گذاشته است.
آبراهام گيگر و دكتر لئوپولد زونر،كه بنيانگذاران تحقيقات جديد علمى در يهوديت هستند،هر دو در آثارشان نشان دادهاند كه دين و فرهنگ يهود محصول شرايط اجتماعى و متحول با تحولات اجتماعى و فرهنگى بوده است.دكتر زونز كتابى دارد درباره مواعظ يهودى و نشان مىدهد كه يهوديان در طول تاريخ طبق شرايط زمانه آيينهاى خود را تغيير دادهاند و كتابى دارد درباره نامهاى يهودى و نشان مىدهد كه يهوديان هميشه اسامى رايج در فرهنگهاى غالب زمان خود را جذب كردهاند.در دوران برترى فرهنگ اسلامى اسامى اسلامى در ميان يهوديان رواج يافت،در اسپانيا و پرتغال مسيحى اسامى اسپانيايى و پرتغالى و امروزه در اروپاى جديد،اسامى اروپايى.
صفحه شماره 478
تأثير بزرگ ديگر اسلام بر يهوديت پيدايش مذاهب قرائى است كه در قرن دوّم هجرى/هشتم ميلادى در بغداد ايجاد شد.همانطور كه عرض كردم،در آن زمان بغداد مركز يهوديان جهان بود.
مذهب قرائى به وسيله عنان بن داوود تأسيس شد كه به خاندانهاى سران يهودى تعلق داشت.
قرائيون منكر تلمود و روايات شفاهى حاخامها بودند و تنها منبع معتبر دينى خود را تورات مىدانستند.عنان بن داوود از ابوحنيفه متأثر بود و برخى از نظريات خود را از اسلام گرفته است.
بعدا،مأمون عباسى مذهب قرائى را در كنار يهوديت حاخامى و تلمودى به رسميت شناخت.از اين زمان مبارزه سختى ميان قرائيون و يهوديان شروع شد و يهوديت حاخامى به شدت عليه قرائيون توطئه مىكرد و در راه انهدام آنها مىكوشيد.در دورانى ايران مركز اصلى فعاليت قرائيون به شمار مىرفت و در رأس اين مذهب فردى به نام بنيامين بن موسى نهاوندى قرار داشت.سپس،مذهب قرائى در عربستان و آسياى صغير رواج يافت و كار آنها در سرزمينهاى اسلامى و مسيحى شبه جزيره ايبرى هم بالا گرفت.در اندلس،يهودا هالوى و ابراهيم بن داوود رسالههاى معروف خود،خزرى و سفر قباله،را براى مقابله نظرى با قرائيون تدوين كردند.در كاستيل سران يهودى حكمرانان مسيحى را ترغيب كردند تا قرائيون را از اين سرزمين اخراج كنند و يوسف فريزوئل و تودروس ابولافى،وزراى قدرتمند يهودى شاهان مسيحى كاستيل،با بىرحمى به سركوب قرائيون دست زدند.قرائيون به مصر پناه بردند و براى مدتى كار آنها در اين سرزمين بالا گرفت.لذا،ابن ميمون،حاخام و فيلسوف نامدار يهودى،براى مبارزه با آنها از اندلس به مصر مهاجرت كرد.سرانجام،به علت فشارهاى شديد حاخامهاى يهودى،پيروان اين مذهب به كريمه و ليتوانى پناه بردند و در سال 1863 شهروند روسيه شدند.
اوج گيرى تمدن مسيحى در شبه جزيره ايبرى نيز بر يهوديت تأثير فراوان نهاد و علاوه بر رواج نامهاى اسپانيايى و پرتغالى در ميان يهوديان سبب پيدايش موجى از گروش به مسيحيت در ميان آنها شد.اين يهوديانى كه مسيحى مىشدند با مارانوها فرق مىكنند.آنها در واقع و از سر
صفحه شماره 479
پيدايش تمدن جديد غرب در اواخر قرن هيجدهم و اوايل قرن نوزدهم نيز بر يهوديت تأثير عميق بر جاى نهاد و در ميان يهوديان بحرانى ايجاد كرد كه كم از بحران دوران پيدايش و گسترش مذهب قرائى نبود.اولين كسى كه اين موج را شروع كرد اسپينوزاى يهودى در نيمه قرن هفدهم بود كه در آثارش به شدت به اليگارشى يهودى حمله كرد.كار او به جايى رسيد كه از سوى حاخامهاى آمستردام به اتهام ارتداد به مرگ محكوم شد ولى اسپينوزا توبه كرد و جان خود را نجات داد.از اين دوران است كه اولا،از درون جوامع بسته يهودى به تدريج افراد مستقل يهودى، يهوديانى كه پيوندهاى فردى و انسانى خويش را بر پيوندهاى قبيلهاى-نژادى ترجيح مىدادند،سر بر آوردند.دوم،اين فرآيند مكانيسم رهبرى جوامع يهودى را پيچيدهتر كرد و زرسالاران يهودى را به سوى ابداع شيوههاى جديد براى تداوم سلطه خود سوق داد.معهذا،اين فرآيند هيچ گاه به فروپاشى كامل نظام سنتى جوامع يهودى نينجاميد و تنها بخشى از يهوديان را به«شهروندان»فارغ از سلطه«دولت»غير رسمى يهود تبديل كرد در حاليكه بخش ديگر همچنان در چارچوب ساختار متمركز و پنهان سنتى خود باقى ماندند.از اين دوران است كه به تدريج شاهد شكايت برخى از يهوديان فرودست و فقير از ثروتمندان و رهبران جوامع خويش به دادگاههاى كشورهاى محل استقرارشان در اروپا هستيم.بعد از اسپينوزا،بيشترين نقش را در اين موج استحاله فرهنگى در جامعه اروپايى موسس مندلسون،فيلسوف معروف يهودى قرن هيجدهم،داشت.اين موج در قرن نوزدهم به«جنبش هاسكالا»يا«روشنفكرى يهودى»معروف شد و«ماسكيليمها»يا روشنگران يهودى اين نغمه جديد را ساز كردند كه يهوديت فقط يك دين است نه يك دولت يا ملت و آنها شهروندان آزاد دولتهاى متبوع خود هستند.شعار اصلاح طلبان يهودى اين بود:«در خيابان انسان باش و در خانه يهودى»در نيمه اول قرن نوزدهم روابط اين روشنگران با اليگارشى يهودى بسيار تشنج آميز بود.براى مثال،در سال 1818
صفحه شماره 480
در مقابل«جنبش هاسكالا»با حمايت اليگارشى يهودى،جنبش ناسيوناليسم يهود سر بركشيد.مثلا،پرز اسمولنسكين در مقالهها و كتابهايش به مندلسون و«حلقه برلين»و به تمام كسانى كه يهوديت را صرفا يك دين مىدانستند و«عنصر ملى»آن را انكار مىكردند،سخت حمله مىكرد.به اعتقاد اسمولنسكين،يهوديان يك ملتاند و خصايص ملى به طور عمده در فرهنگ آنها تبلور يافته كه عمدهترين آن زبان عبرى و آرمانهاى مسيحايى است؛و كسانى كه«روح ملى يهوديت»را انكار مىكنند به مردم خود خيانت مىكنند.در رأس اين جنبش خاندان روچيلد و مجموعه مقتدرى كه آن را«زرسالاران يهودى»مىنامم،قرار داشت.اين اليگارشى بر پايه ميراث قوم يهود،شكل جديد از جهان وطنى يهودى را،در آميزش با آريستوكراسى مستعمراتى دنياى غرب سازمان داد كه با ماجراى مرموز«پوگرومها»جان گرفت و صهيونيسم جديد را آفريد.آنها ابتدا در سال 1860 سازمان«آليانس اسرائيلى»را در پاريس تأسيس كردند و در دهه 1870 سازمانهاى متعددى ايجاد نمودند و به كمك ثروت انبوه و نفوذ سياسى فراوان خود،ساختار سياسى متمركز و جهان وطن يهوديان را به شكل جديدى تداوم بخشيدند.اين تحولى است كه تاريخنگارى رسمى يهود از آن به عنوان«تجديد حيات ملى يهوديان»ياد مىكند.شاخص اين«ناسيوناليسم يهود»احياى آرمان«بازگشت به صهيون»بود كه سازمان
صفحه شماره 481
معضل ديگر،حاكميت الگوهاى نظرى خاص بر تاريخنگارى ماست.تاريخنگارى باستان ما به طور عمده در زير سلطه دو مكتب آريايى گرايى و استبداد شرقى است و به كلى از تحقيقات جديد به دور است.اين دو مكتب روح يك جريان فكرى و سياسى به نام باستان گرايى (آركائيسم) را مىساخت كه به خصوص پس از مشروطه بر تاريخنگارى رسمى و دولتى ما حاكم شد.
صفحه شماره 482
ثانيا،اين مكتب در واقع پيشينه تاريخى سرزمين و مردم ايران را تحقير مىكند و سابقه مدنيت در اين سرزمين را به مهاجرت آريايىها محدود مىكند.به عبارت ديگر،مكتب آريايى گرايى بخش مهمى از تاريخ تمدن ايرانى،مثلا تمدن بزرگ عيلام،را به دوران پيش تاريخ تبديل مىكند.يعنى تاريخ واقعى تمدن در فلات ايران با مهاجرت آريايىها يعنى از اواخر هزاره دوّم پيش از ميلاد شروع مىشود.اين يعنى تحقير و تخفيف تاريخ تمدن در ايران.توجه كنيم كه دو تمدن همسايه،آشورى و بابلى،به ترتيب از هزاره پنجم پيش از ميلاد و هزاره دوّم پيش از ميلاد آغاز مىشوند.طبق مكتب آريايىگرايى،در آن دوران ايران برهوتى بيش نبوده است.
اصولا روح نظريه مهاجرت آريايىها همان روح مهاجرتى است كه در اسطورههاى يهودى وجود دارد و آن را به همه دنيا و به همه اقوام و ملل تسرى دادهاند.مثلا قبايل وحشى توتونى را، كه نياى آلمانىها و انگليسىها هستند،چون سابقهاى از آنها در قبل از قرن چهارم ميلادى شناخته نيست،از مهاجرين آريايى به اروپا خواندهاند.ماكس مولر حتى سلتىها را (كه نياى اسكاتلندىها و ايرلندىها هستند) آريايى مىدانست.اسطوره قوم آريايى،كه مكتب ماكس مولر ايجاد كرد،بر«تئورى چراگاه»مبتنى است كه يك يهودى به نام مايرز در كتابى به نام طلوع تاريخ مطرح كرد.او مىگفت آريايىها قومى كوچ نشين بودند در جلگههاى آسياى ميانه (شمال) كه در جستجوى«چراگاه»به«سرزمينهاى خالى از سكنه»،توجه بفرماييد:«سرزمينهاى خالى از سكنه»،يعنى جلگههاى شبه قاره هند و فلات ايران (جنوب) ،سرازير شدند.امروزه«تئورى چراگاه»مورد نقد جدّى قرار گرفته است.به عنوان نمونه ناگندرانات گوس،كه مردم شناس بزرگى است و استاد دانشگاههاى كلكته و داكا،و هندو است نه مسلمان،كتابى دارد به نام پيشينه آريايى
صفحه شماره 483
دوم،اگر«تئورى چراگاه»را به عنوان پايه مادى مهاجرت آريايىها بپذيريم،بايد اين را نيز بپذيريم كه آنها قومى گرسنه و در جستجوى معاش بودند.اين با مبانى ايدئولوژى آريايى گرايى كه مهاجرت آرياييان را در پى«رسالت تاريخى»و«امپراتورى سازى»و«آفرينش افتخارات» مىداند در تعارض است.
سوم،بر خلاف«تئورى چراگاه»،اين سرزمينها،نه شبه قاره هند نه فلات ايران،خالى از سكنه نبودند و هم در هند و هم در ايران جماعات انسانى انبوهى از ديرباز زندگى پررونق و شكوفاى شهرى و كشاورزى و كوچ نشينى داشتند.
چهارم،با توجه به حضور جماعات انسانى انبوه در اين سرزمينها«مهاجرين»طبعا با جماعات انبوه بومى آميزش يافتند و چون در اقليت بودند در آنها مستحيل شدند و بنابراين پديدهاى به نام«نژاد آريايى»نمىتواند وجود داشته باشد.
بسيارى از محققين جدّى غرب هر يك بخشى از مكتب آريايى گرايى را به نحوى رد كردهاند و وقتى اين رديهها را كنار هم بچينيم از آن بناى عظيم و باشكوه هيچ چيز باقى نمىماند.مثلا،اگر كتاب نيبرگ سوئدى را بخوانيد سراسر نقد مجموعه تئورىهايى است كه اساس مكتب آريايى گرايى را شكل مىدهد.يا اشميت در دانشنامه ايرانيكا مىنويسد هيچ دليل تاريخى و باستان شناختى وجود ندارد كه گذر قومى به نام آريايى را از جبال هندوكش و ورود آنان را به جلگه هند و فلات ايران به اثبات رساند.
صفحه شماره 484
حتى تا به امروز،تاريخنگارى و انديشه سياسى در ايران به شدت تحت تأثير اين مكتب است كه ساختار سياسى كشور ما را يكسره در تحت اقتدار تام و تمام دولت مركزى و پادشاه مىبيند.
اين تصوير از تاريخ هخامنشى شروع مىشود و به تاريخ بعد از اسلام تسرى مىيابد.اين در حالى است كه،به گفته واندنبرگ،اگر بخواهيم بر اساس دادههاى باستان شناسى درباره تاريخ هخامنشى سخن بگوييم مثل اين است كه فقط بر اساس بقاياى كاخ ورساى درباره تاريخ فرانسه قرن هيجدهم نظر بدهيم.نگاه ما به تاريخ دوره هخامنشى بيشتر متأثر از كتاب تربيت كورش كزنفون است كه مورخين بعد از مشروطه آن را در آثار خود،مثل تاريخ ايران باستان پيرنيا،به طور مشروح نقل كردهاند.كتاب كزنفون سنديت تاريخى ندارد و در واقع الگوسازى او از نظام سياسى اسپارت در يونان باستان است كه به نام كورش انجام شده.
در جامعه كهن ايرانى،پيش و پس از اسلام،از پادشاه و حكمران«بزه گر» (چون يزدگرد) ، «ظالم»يا«خودكامه»فراوان سخن مىرود و اين تعبير دقيق و درست است.اين با مفاهيم «استبداد شرقى»و«توتاليتاريانيسم»تفاوت دارد كه منظور از آن جامعهاى است كه بسيط و فاقد قوانين سامان دهنده نظم اجتماعى و نهادها و ساختارهاى سياسى ميانين كه كاركرد تحديد قدرت مركزى را به دست دارند.جامعه ايرانى-اسلامى،تا پيش از استقرار ديكتاتورى پهلوى در دوران جديد كه راه حذف خشن تمامى ساختارهاى مدنى را در پيش گرفت،هيچگاه چنين نبوده است.پادشاه«خودكامه»،«مستبد»،«ظالم»،«فاجر»و غيره بر جامعه بىقانون و فاقد ساختارها و نهادهاى سياسى حكومت نمىكرد،او پايمال كننده اين قوانين و معارض با اين ساختارها و نهادها بود و دقيقا به اين دليل عناوين فوق بر وى اطلاق مىشد.اصولا دانش جديد كمتر جامعه كهنى را چنين«بىقانون»و«بىنظم»و مقهور اراده تام و تمام يك فرد يا يك گروه حاكم مىشناسد كه نظريه پردازان سياسى مكتب«استبداد شرقى»و«توتاليتاريانيسم»جلوه دادهاند.
صفحه شماره 485
در نقد اين الگوى نظرى حرفهاى فراوانى را مىتوان مطرح كرد: در دوران باستان ما تنها يك حوزه تمدنى در منطقه مىشناسيم و آن تمدن خاورميانه است كه از مديترانه شروع مىشد و در فلات ايران ختم مىشد.در اين حوزه تمدنى اقوام مختلفى زندگى مىكردند كه با هم پيوند نزديك و داد و ستد فرهنگى و سياسى و تجارى داشتند.اصولا تصورى از وجود دو تمدن متفاوت آريايى و سامى وجود نداشت.و چنين تفاوت تمدنى هم در كار نبود.اگر به نقشهاى آشور باستان مراجعه كنيم مىبينيم كه بسيار شبيه به نقشهاى تخت جمشيد است.وفور درخت سرو،آرايش لباس و مو و غيره.مرحوم مهرداد بهار مقالهاى دارد كه در كتاب«از اسطوره تا تاريخ»او تجديد چاپ شده و در آن خويشاوندى و تشابه اسطورههاى دينى اقوام منطقه خاورميانه را به خوبى نشان داده است.حتى مفهوم اهورامزدا را ايرانىها از آشورىها گرفتند.خداى بزرگ آشورىها«آسورا مزاس»نام داشت و نقش آن مشابه با نقش اهورامزدا بود.دكتر ناگندرانات گوس هم معتقد است كه مفاهيم«اسورا»و«اهورا»و«يهودا» (يهوه) يكى هستند.در كتيبه آشور بانيپال خدايان آشورى و ايرانى بسيار شبيهاند در حدى كه نمىتوان اين همسانى را تصادفى دانست.به نوشته فريتز هامل،اين كتيبه تاريخى ثابت مىكند كه«اهورامزدا» همان«اسورا مزاس»آشوريان است و اين دو خدا مشابه يهوه،خداى بنى اسرائيل،هستند؛خدايى كه دوست مردم خود بود و شاهان قدرت خود را از او مىگرفتند.دكتر گوس هندى معتقد است كه واژه«اهورا»در دورانهاى بعد،با واسطه آئين مغى ايران،به هند وارد شده نه برعكس.دكتر كريشنا بانرجى،كه از خاندانهاى سرشناس برهمن كلكته بود و زبان شناس برجستهاى به شمار مىرفت و در اواخر قرن نوزدهم زندگى مىكرد،اولين كسى است كه اعلام كرد مفهوم اهورا در ريگ ودا از مفهوم«اسورا»آشوريان گرفته شده است.حتى اونوالا،محقق زرتشتى هند، مىنويسد كه نقش دايره بالدار و انسان بالدار،كه در نقوش ايران باستان فراوان ديده مىشود و معروفترين آن نقش اهورامزدا در كتيبههاى دوران هخامنشى است،و نيز نقش عقاب و انسان عقاب گونه يك سنت معمارى دينى خاورميانهاى است.اين نقش نمادين دينى نخستين بار در
صفحه شماره 486
اين درست است كه در دوران هخامنشى ايران مهد شكوفاترين تمدن زمان خود بود،ولى اين تمدن به محدوده جغرافيايى كنونى ايران و مردم آن اختصاص نداشت.در نواحى سوريه و بين النهرين آرامىها زندگى مىكردند كه سابقه طولانى مدنيت داشتند و به دليل ابداع خط آرامى سهم آنها در تمدن بشرى بسيار زياد است.آرامىها مردمى تاجر پيشه و با فرهنگ بودند و به همين دليل خط آنها به خط بين المللى تبديل شد.حتى زمانى كه سرزمين آرامىها به اشغال آشور در آمد،خط آرامى نه تنها از بين نرفت بلكه به وسيله دولت آشور دامنه كاربرد آن گسترش يافت.و بعدها همين خط به خط رسمى دولت هخامنشى تبديل شد.معمولا اين تصور وجود دارد كه خط هخامنشيان ميخى بود.در حالى كه چنين نيست.كتيبههاى ميخى بسيار اندك و معدود است و خط ميخى تنها براى نگارش كتيبههاى پادشاهان هخامنشى كاربرد داشت و استفاده از آن در زمان اشكانيان كاملا متروك شد.خط رسمى در سراسر ايران هخامنشى آرامى بود.حتى زمانى كه هخامنشيان مصر را فتح كردند خط آرامى را در اين سرزمين هم رواج دادند.بنابراين براى ايران هخامنشى،آرامى به عنوان يك خط كاملا بومى شناخته مىشد نه بيگانه.اين خط در دوران سلوكى و اشكانى هم در ايران ادامه داشت و خط پهلوى كه در اين دوران ايجاد شد شكلى از خط آرامى است.شاخه ديگرى از خط آرامى در ميان نبطيان به خط نبطى تبديل شد و از اين شاخه خط عربى به وجود آمد.تا زمان ساسانيان دبيران آرامى در ايران حضور داشتند و مثلا در يادگار زريران رئيس ديوان ايران (ديوان مهست) فردى به نام ابراهيم است.خط اوستائى (دين دبيره) در قرون چهارم و ششم ميلادى ايجاد شد و تنها براى نوشتن متون دينى كاربرد داشت و خط عمومى و رسمى نبود.ما از خط اوستائى نمونه كهنى در دست نداريم.هيچ كتيبهاى متعلق به قبل از اسلام به خط اوستايى موجود نيست و جالب است بدانيم كه تمامى دست نوشتههاى اوستائى به هزاره اخير ميلادى تعلق دارد و قدمت كهنترين آنها به سال 1288 ميلادى (687 هجرى قمرى) مىرسيد كه مقارن است با دوران ارغون خان مغول.
اين تصويرى است از يك تمدن پهناور كه از يك سمت به مديترانه محدود بود و از سمت ديگر به آسياى ميانه و يكى از مبانى مشترك آن خط آرامى بود.كتمان و انكار اين پيوند و
صفحه شماره 487
توجه كنيم كه اعراب را،برخلاف تبليغات شووينيستهاى مكتب آريايى،نمىتوان در عصر ساسانى قومى عقبمانده و«سوسمار خوار»دانست.در دوران پيش از اسلام اعراب از متمدنترين اقوام زمان خود بودند و دو كانون نبطى در غرب و يمن در جنوب كانونهاى شكوفايى فرهنگى و تجارى بودند و شاهراه بزرگ تجارى شرق و غرب،كه اهميت آن كمتر از جاده ابريشم نبود،از اين مسير مىگذشت.شهر مكه در ميانه اين حوزه تجارى-فرهنگى قرار داشت.شهر پترا،پايتخت نبطيان،موجود است و ميزان غناى فرهنگى اقوام عرب را نشان مىدهد.توجه كنيم كه امرؤالقيس نبطى در كتيبه معروف خود،كه به«كتيبه ام الجمال»معروف است و در سال 267 ميلادى نگاشته شده،خود را پادشاه تمامى اعراب (ملك العرب كله) خوانده است.يعنى در قرن سوم ميلادى نبطىها خود را«عرب»مىدانستند و اطلاق«عرب»بر تمامى اقوام و دولتهاى شبه جزيره عربستان رواج داشت.جالب است بدانيم كه قديمىترين سنگ نبشتهاى كه نام«اللّه»بر آن حل شده،به اعراب نبطى تعلق دارد و در قرن سوم ميلادى نوشته شده.اين كتيبه به«ام الجلال»معروف است،به خط نبى نوشته شده و در نخستين سطر آن ذكر تهليل (لا اله الا اللّه) آمده است.
توضيحاتى كه عرض كردم روشن مىكند كه ايرانيان و اعراب در پيش از اسلام كاملا مرتبط با هم و از نظر فرهنگى خويشاوند بودند.نه ايرانيان در ميان اعراب بيگانه محسوب مىشدند و نه اعراب در ميان ايرانيان.قبلا درباره پيوند نزديك دولتهاى ماد و بابل در ماجراى لشكركشى بخت النصر به مصر و اورشليم صحبت كردم و گفتم كه در عهد عتيق اين لشگركشى كار سواران
صفحه شماره 488
خوشبختانه اخيرا كتاب ارزشمند دكتر محمد محمدى ملايرى در سه جلد منتشر شده ولى جاى تأسف است كه اين كتاب بازتاب شايسته نيافته و مؤلف دانشمند و محترم آن،كه از اساتيد سالخورده دانشگاه تهران است،چنان كه بايسته است مورد تجليل قرار نگرفته.دكتر محمدى ملايرى در اين كتاب نمونههاى فراوانى از پيوند تاريخى اعراب و ايرانيان را ذكر مىكند كه از نظر تبيين چگونگى اسلام آوردن ايرانيان و ظهور تمدن اسلامى به عنوان تمدنى كه دو عنصر قومى ايرانى و عربى در آن سهم بزرگى داشتند بسيار با اهميت است.اين گونه تحقيقات جدى افسانههايى را كه درباره گروش اجبارى ايرانيان به اسلام رواج يافته به كلى نفى مىكند.در واقع، مسلمان شدن ايرانيان ارتباط جدى با لشگركشى اعراب به ايران در زمان خليفه عمر نداشت و اين دو حادثه،همان طور كه دكتر ملايرى توجه كردهاند،هم از نظر علل و هم از نظر زمانى دو حادثه جداگانه است كه متأسفانه در تاريخنگارى ما به هم آميخته شده و يك حادثه جلوه داده شده است.
بررسى متون تاريخى نشان مىدهد كه حتى تا قرن ششم هجرى،كه كتاب الملل و النحل شهرستانى تدوين شد،پيروان مذاهب ماقبل اسلام و از جمله فرقههاى متنوع«مجوس»در ايران
صفحه شماره 489
از اوايل قرن نوزدهم ميلادى،يك حركت فرهنگى بسيار قوى و سازمان يافته در ايران آغاز شد كه از حكومت هند بريتانيا سرچشمه مىگرفت.شالوده اين حركت در زمان حكومت ريچارد ولزلى بر هند گذاشته شد.خاندان ولزلى نقش مهمى در تاريخ استعمار بريتانيا دارد و از اين طريق بر تاريخ ايران تأثير فراوان گذاشته است.هيئت جان ملكم را همين ريچارد ولزلى به ايران اعزام كرد.در كتاب زرسالاران درباره خاندان ولزلى و پيوندهاى عميق آن با زرسالاران يهودى و خانواده روچيلد بحث مفصلى كردهام.ريچارد ولزلى،فرمانرواى هند بريتانيا،در سال 1800 ميلادى يك كالج در كلكته تأسيس كرد كه يكى از اهداف آن مقابله فرهنگى با اسلام بود.
در اين كالج مسلمانانى كه به خدمت انگليسىها در آمده بودند نقش داشتند مانند ميرزا فترت و آقا ثبات.در سال 1811 ميلادى اين كالج يك ميسيونر به نام هنرى مارتين را به ايران اعزام كرد.
هنرى مارتين كارمند كمپانى هند شرقى بود و سر جان ملكم او را به بعضى از رجال سياسى مهم ايران معرفى كرد.هنرى مارتين در شيراز در خانه جعفر على خان،نياى خانواده نواب شيرازى، اقامت گزيد و با حمايت خانواده قوام شيرازى فعاليت خود را شروع كرد و به مناظرههاى جنجالى
صفحه شماره 490
دو خانواده نواب و قوام شيرازى نقش مهمى در تاريخ فعاليتهاى استعمارى در ايران دارند.
جعفر على خان نواب قبلا افسر عالى رتبه ارتش هند بود و در سركوب خونين يكى از شورشهاى مردم هند سمت فرماندهى داشت.او بعدا با دختر ميرزا حسنعلى طبيب شيرازى ازدواج كرد و در محله ميدان شاه شيراز ساكن شد.اين ميرزا حسنعلى طبيب پسر حاجى آقاسى بيگ افشار دوست و مشاور كريم خان زند است و خانواده نواب از اين طريق با تعدادى از خانوادههاى سرشناس شيراز خويشاوند شد.نسلهاى بعدى خانواده نواب نيز نقش مهمى در تاريخ ايران داشتند.يكى از آنها غلامعلى خان نواب است كه گزارشهاى او به عنوان مأمور سفارت انگليس با عنوان وقايع اتفاقيه چاپ شده و ديگرى حسينقلى خان نواب است كه مدتى وزير خارجه ايران و رئيس حزب دمكرات بود.خانواده قوام شيرازى يهودى الاصل هستند و در آن زمان به خانواده هاشميه شهرت داشتند زيرا جد آنها يك يهودى جديد الاسلام به نام آشر بود كه نام خود را به هاشم تبديل كرد و پسرش،ابراهيم خان،همان كسى است كه كلانتر شيراز و وزير لطفعلى خان زند شد و به خلع زنديه و صعود آقا محمد خان قاجار كمك نمود و در مقام صدراعظم آقا محمد خان و فتحعلى شاه قاجار جاى گرفت.در همان سالى كه هنرى مارتين وارد ايران شد ميرزا على اكبر خان (قوام الملك اوّل) ،پسر حاجى ابراهيم خان كلانتر،بيگلربيگى فارس شده بود.
از اين زمان نگارش و چاپ رديههايى عليه اسلام و قرآن شروع شد كه معروفترين آن كتاب ميزان الحق است.به نظر من اين كتاب مهمترين رديهاى است كه از آن زمان تا به حال عليه قرآن كريم نوشته شده است.ظاهرا اين كتاب را يك ميسيونر آلمانى وابسته به دستگاه حكومت هند بريتانيا به نام دكتر كارل پفاندر نوشته ولى بررسى متن آن نشان مىدهد كه نمىتواند كار پفاندر به تنهايى باشد بلكه او قطعا از كمك مسلمانانى كه با متون اسلامى كاملا آشنا بودهاند برخوردار بوده است.پفاندر دو كتاب ديگر هم دارد:مفتاح الاسرار و طريق الحيات.اين موج سازمان يافته تهاجم ميسيونرها بازتاب وسيعى در ميان علماى ايران داشت و يك جنبش رديه نويسى را ايجاد كرد كه اولين مقابله فكرى علماى شيعه با تهاجم فرهنگى غرب جديد محسوب مىشود.علماى دوره فتحعلى شاه مانند ميرزاى قمى،ملامحمدرضا همدانى،ملا على نورى،سيد محمد حسين خاتون آبادى و ملا احمد نراقى رسالههايى عليه ميسيونرها يا به قول آنها«پادرى»نوشتند.
«پادرى»از واژهfather (پدر) اخذ شده و منظور كشيشان مسيحى است.
كمى بعد از سفر جنجالى هنرى مارتين به ايران،در سال 1818 كتاب در بمبئى چاپ شد كه بر انديشه سياسى بعدى ايران تأثير بزرگى نهاد.اين كتاب دساتير آسمانى نام دارد.نويسنده يا
صفحه شماره 491
دساتير به تدريج در ايران شناخته شد و از طريق بعضى از رجال و معاريف دولتى و فرهنگى عصر قاجار تأثير بزرگى هم بر انديشه و هم بر زبان و ادبيات فارسى گذاشت.زرتشتيان هند هم دساتير را به عنوان يك متن دينى به رسميت شناختند و مروج آن شدند.حتى تا زمان انقلاب مشروطه،زرتشتيان هند و ايران و بسيارى از معاريف فرهنگى مسلمان هندى و ايرانى دساتير را معتبر و كتاب آسمانى مىدانستند.شعرا و نويسندگان سرشناسى مانند رضاقلى خان هدايت و فرصت شيرازى و اديب الممالك فراهانى از مروجين دساتير بودند.
دساتير هم يك متن دينى جعلى بود كه به پيامبران باستانى ايران نسبت داده مىشد و هم يك دوره تاريخ على براى ايران بود با هدف ترويج باستان گرايى و هم به منبعى تبديل شد براى ساختن واژههاى به اصطلاح سره فارسى.سرتاسر اين كتاب پر از مهملاتى است كه به نام فارسى سره و فارسى اصيل ارائه شده بود.مثلا:«دركاچه و هركاچه و پركاچه و در كارچه مارند».يعنى: «باليدن و پژمردن و كام و خشم ندارد.»يا:«هرشنده هر ششگر زمرپان»يعنى:«بخشنده بخششگر مهربان».يا:«هامستنى رامستنى شامستنى زامستنى،شالشتنى شالشتنى شالشتنى شالشتنى،مزدستنى سزدستنى و زدستنى ازدستنى»الى آخر.
بعدها،به تدريج محققين اروپايى و هندى به دساتير مشكوك شدند و اصالت آن را رد كردند.
اين موج به ايران هم وارد شد و مطالبى عليه دساتير انتشار يافت كه مهمترين آن مقاله ابراهيم پور داوود است كه به عنوان مقدمه لغت نامه دهخدا چاپ شده.بايد اضافه كنم كه پورداوود اين مقاله را بر اساس كتاب يك موبد و محقق سرشناس پارسى هند به نام شهريار جى بهروچا نوشته است.يعنى همان مطالب بهروچا را به همراه اضافاتى آورده است.بهروچا اين رساله را قبل از سال 1894 نوشت و دساتير را به عنوان يك متن كاملا جعلى معرفى نمود.كتاب بهروچا مقارن با انقلاب مشروطه در سال 1907 ميلادى در بمبئى چاپ شد.البته هم بهروچا و هم پورداوود تلاش مىكنند كه ملافيروز را از اتهام جعل دساتير تبريه كنند.به نظر من،هم دساتير و هم متون مشابهى چون دبستان المذاهب و هم دستكارىهايى كه در فرهنگ معروف به برهان قاطع
صفحه شماره 492
اين موج تهاجم عليه فرهنگ ايرانى و اسلامى از دهه 1850 ميلادى در ايران اوج گرفت و اين زمانى است كه در كوران جنگ كريمه يك مأمور اطلاعاتى حكومت هند بريتانيا به نام مانكجى ليمجىهاتريا در ايران مستقر شد.مانكجى از پارسيان هند بود و به عنوان رئيس شبكه اطلاعاتى حكومت هند بريتانيا در ايران كار مىكرد و روابط نزديكى با ديپلماتهاى سرشناس دولت انگليس در ايران،يعنى سر رونالد تامسون و ادوارد ايستويك و سر هنرى راولينسون،داشت.اين سرآغاز يك دوران نفوذ بسيار جدّى استعمار انگليس در ايران است و در پيامد فعاليتهاى مانكجى و شبكه او بود كه سرانجام ميرزا حسين خان مشيرالدوله (سپهسالار) به عنوان صدراعظم ايران منصوب شد.دوران صدارت سپهسالار اوج فعاليتهاى فرهنگى و سياسى اين كانون در ايران است.
فعاليت فرهنگى مانكجى در چهار شاخه صورت گرفت:اوّل،حمايت و تقويت بابىگرى و كمك به گسترش آن؛دوّم تأسيس و گسترش فراماسونرى در ايران؛سوم،اشاعه باستانگرايى در فرهنگ ايرانى؛چهارم،تقويت برخى از فرقههاى اهل تصوف در ايران.
حدود سه سال قبل از استقرار مانكجى در ايران على محمد باب اعدام شده بود.حركت باب از همين كانون استعمارى سرچشمه مىگرفت.به نظر من،ادعاى محققينى كه بابىگرى را به عنوان يك جنبش دينى خود انگيخته و طبيعى و يك شورش مردمى مطرح مىكنند و سر آغاز پيوند اين جنبش با استعمار انگليس را از زمان تبديل آن به دو فرقه ازلى و بهايى مىدانند مبنائى ندارد.دلايل متعددى در دست است كه بابىگرى را از آغاز به عنوان يك حركت مشكوك و مرتبط با كانونهاى استعمارى جلوه مىدهد.در اين باره در جلد هفتم كتاب زرسالاران به طور مفصل بحث كرده و مستندات و دلايل خود را عرضه خواهم كرد.در اينجا فقط اشاره مىكنم به اهميت دوره اقامت على محمد شيرازى (باب) در بندر بوشهر.باب از 18 تا 21 سالگى در بوشهر به تجارت مشغول بود و سپس به كربلا رفت و شاگرد سيد كاظم رشتى،از سران شيخيه،شد و بعد از مرگ سيد كاظم رشتى ادعاهاى خود را شروع كرد.در سالهاى اقامت باب در بوشهر،اين بندر مركز مهم فعاليت كمپانىهاى انگليسى و اروپايى و يهودى و پارسى بود.در آن زمان،مهمترين كمپانى مستقر در اين بندر به خانواده يهودى ساسون تعلق داشت كه رهبر يهوديان بغدادى بودند.بعدها،نقش يهوديان را در گسترش بابىگرى و بهايىگرى بسيار مهم مىيابيم تا حدى كه مىتوانيم ادعا كنيم كه گسترش بابىگرى و بهايىگرى تنها با حمايت يك شبكه فعال يهودى
صفحه شماره 493
به هر حال،مانكجى پس از استقرار در ايران نقش مهمى در تقويت بقاياى بابىها و گسترش بابىگرى ايفا كرد و در دبيرخانه مفصل و فعال او كتب اعتقادى متعددى در ترويج بابىگرى تأليف شد.فهرست«گنجينه مانكجى»در كتابخانه موسسه كاما (بمبئى) نشان مىدهد كه مانكجى در اين زمينه تا چه اندازه فعال بوده است.در دوران فعاليت مانكجى ميان او و فعالين يهودى و بابى ارتباطات گسترده برقرار بود و اينان با بمبئى،كه مركز نشر آثارشان محسوب مىشد،روابط منظم داشتند.ميرزا ابوالفضل گلپايگانى،يكى از سران بابىگرى و بهايىگرى،در آن زمان منشى مانكجى بود.آقا عزيزاللّه،از يهوديان بهايى شده مشهد،هم با مانكجى و گلپايگانى ارتباط داشت.آقا عزيزاللّه همان كسى است كه بعدها ادوارد براون را با گلپايگانى آشنا كرد.پيوند مانكجى با بابىها و بهايىها در حدى است كه منابع بهايى از مانكجى به عنوان بهايى ياد مىكنند و مىنويسند كه وى بعد از ملاقات با ميرزا حسينعلى نورى (بهاء) در بغداد به اين مذهب گرويده بود.بهاء هم در الواح خود به اين ملاقات با مانكجى اشاراتى دارد.اسنادى وجود دارد كه نشان مىدهد دستگاه اطلاعاتى ناصرى از روابط پنهان مانكجى با بابىها تا حدودى مطلع بوده و در مقاطعى،مانند توطئه ترور ناصرالدين شاه در سال 1300 ق./1822 م،نسبت به آن حساس بوده است.
بخش مهمى از كارنامه مانكجى در ايران به تأسيس فراماسونرى اختصاص دارد.نقش مانكجى در اين ماجرا تاكنون مورد غفلت كامل بوده است و تمامى محققين اولين نهاد فراماسونرى ايران را،كه به«فراموشخانه»معروف است،با نام ميرزا ملكم خان مىشناسند.نقش ملكم در فعاليت فراموشخانه مورد ترديد نيست ولى مسئله پيچيدهتر است.طبق تحقيق اينجانب،در واقع،مانكجى نقش اصلى را در تأسيس فراموشخانه داشت و ملكم دستيار او بود.
صفحه شماره 494
محفل يا شبكه مانكجى اولين كانون جدى و متشكلى محسوب مىشود كه ترويج باستان گرايى را در ايران آغاز كرد.يكى از اقدامات مانكجى تجديد چاپ و پخش كتاب دساتير در ايران در يك هزار نسخه بود.تا اين زمان دساتير در ايران چندان شناخته شده نبود و در واقع تأثير جدى آن از زمان مانكجى آغاز شد.جلال الدين ميرزا،استاد اعظم فراموشخانه،هم به عنوان يك شاهزاده فرنگى مآب شناخته مىشد و هم مروج سره نويسى و ناسيوناليسم ضد عربى بود.او كتابى نوشت به نام نامه خسروان كه شامل يك دوره تاريخ ايران باستان است.البته اين كتاب به نام او منتشر و معروف شد ولى نويسنده واقعى آن فردى است به نام شيخ على يزدى كه در سفارت انگليس سمت منشىگرى داشت و در دستگاه انگليسىها در ايران فرد متنفذى بود.
رضاقلى خان هدايت،نياى خاندان هدايت و عضو ديگر فراموشخانه،هم تأليفات متعددى با روح باستان گرائى منتشر كرد.از مهمترين آثار او فرهنگ انجمن آراى ناصرى است.هدايت اين كتاب را به سفارش مانكجى نوشت و نام آن فرهنگ انجمن آراى هوشنگ بود.هوشنگ نامى است كه مانكجى بر خود نهاده و خويشتن را در ايران با اسامى چون«هوشنگ هاترياى كيانى»و«درويش فانى»معرفى مىكرد.ولى بعدا ترجيح دادند كه اين فرهنگ را به ناصرالدين شاه منتسب كنند و لذا آن را فرهنگ انجمن آراى ناصر ناميدند.اين فرهنگ در سال 1288 ق./1871 م.يعنى در اولين سال صدارت ميرزا حسين خان سپهسالار و اندكى بعد از فوت رضاقلى خان هدايت،با پول مانكجى چاپ شد.خود مانكجى نيز مقدمهاى بر اين كتاب نوشته است.اين فرهنگ سرشار از جعليات دساتيرى است و در كنار فرهنگهاى دستكارى شدهاى مانند برهان قاطع سهم بزرگى در اشاعه باستان گرائى در ايران داشت.مثلا،با اقتباس از دساتير،فهرست مفصلى از پيامبران عجم ارائه كرده است.اين كتاب سرشار است از ارجاع به پارسيان و زرتشتيان و دساتير و دبستان المذاهب و غيره و در مقابل در آن مدخلهايى چون«اسلام»و«قرآن»وجود ندارد و آيات و شواهد قرآنى و احاديث به ندرت ديده مىشود.روح اين فرهنگ كاملا غير اسلامى است به نحوى كه آن را در كنار نامه خسروان بايد مهمترين تلاش مانكجى براى ترويج باستان گرائى در ايران
صفحه شماره 495
منشيان و كارگزاران مانكجى نيز در زمينه اشاعه باستان گرائى بسيار فعال بودند.ميرزا ابوالفضل گلپايگانى،منشى مانكجى و از سران فرقه بهائى،از مروجين سره نويسى و باستان گرائى بود و براى مثال در رسالهاى تبار ميرزا حسينعلى نورى (بهاء) را به يزدگرد ساسانى رسانيده است.
ميرزا محمد حسين خان ثريا و حاجى ميرزا حسن خوشنويس اصفهانى و ميرزا لطفعلى دانش و محمد اسماعيل خان زند هم در پيرامون اين محفل به سرهنويسى اشتغال داشتند.محمد اسماعيل خان زند نويسنده كتابى است با همين مضمون به نام فرازستان.گلپايگانى مىنويسد كه او نام خود را به هر مزديار تغيير داد و نژاد خويش را به«خسروان كيان رساند و در زنده كردن آيين آباديان و تازه نمودن روش نياكان كوشش بىاندازه دارد.»البته بايد اين را هم عرض كنم كه بعدها گلپايگانى از مخالفان مانكجى شد و در نامههاى خود مطالبى عليه او و باستان گرايان و سره نويسان بيان كرد.
محفل فرهنگى مانكجى با ميرزا فتحعلى آخوندزاده در تفليس نيز رابطه نزديك داشت در حدى كه آخوندزاده در مكاتباتش از رضاقلى خان هدايت با عناوينى چون«پدر بزگوار»و«پدر مغفور»ياد مىكند.در اين زمان آخوندزاده سرهنگ ارتش روسيه و كارمند عالى رتبه دفتر نايب السلطنه تزار روسيه در قفقاز بود و به نظر من همان جايگاه مانكجى در حكومت هند بريتانيا را در دستگاه اطلاعاتى نايب السلطنه قفقاز داشت يعنى مسئول امور ايران بود.
چنان كه مىدانيم،آخوندزاده از مروجين باستان گرايى،اسلام ستيزى و عرب ستيزى و تئورى استبداد شرقى در تاريخنگارى ايران بود و در اين زمينه تأثير بزرگى بر جاى نهاد.مثلا در نامهاى به جلال الدين ميرزا مىنويسد: به اصطلاح اهل يوروپا اسم حقيقى پادشاه به كسى اطلاق مىشود كه تابع قانون بوده،در فكر آبادى و آسايش وطن و در فكر تربيت و ترقى ملت باشد.در مملكت ايران،بعد از غلبه تازيان و زوال دولت پارسيان و فانى شدن پيمان فرهنگ و قوانين مهباديان سلطنت حقيقى نبوده است.در مدت تاريخ هجرى فرمانروايان اين مملكت كلا ديسپوت و شبيه حرامى باشيان بودهاند.
آخوندزاده بنيانگذار جريانى است كه تغيير الفبا را به عنوان راه توسعه و پيشرفت ممالك اسلامى معرفى مىكرد.او اين نظر را در عثمانى از طريق منيف پاشا و در ايران از طريق محفل
صفحه شماره 496
چهارمين شاخه فعاليت مانكجى در ايران به اهل تصوف معطوف بود و لذا اعضاى محفل يا شبكه مانكجى با بعضى از سران اهل تصوف رابطه نزديك داشتند.مانكجى خود را درويش معرفى مىكرد،«درويش فانى»لقب داشت و با سران برخى از طريقتهاى اهل تصوف از جمله رحمت عليشاه (حاج ميرزا كوچك شيرازى) معاشرت داشت.رضاقلى خان هدايت عضو طريقت نعمت اللهى بود و جالب است بدانيم كه وى در فرهنگ انجمن آراى ناصر نام«داريوش»را به معنى«درويش»دانسته است.
رابطه كانونهاى استعمارى با فرقههاى دراويش سابقه تاريخى مفصل دارد.از دوران ايلخانان مغول،دسيسهگران يهودى كوشيدند تا از طريقتهاى اهل تصوف براى مقاصد خود استفاده كنند و تصوف يهودى معروف به كابالا (قباله) با همين هدف تدوين شد و بعدها شهرهاى بيت المقدس (اورشليم) و دمشق به مراكز فعال استقرار يهوديان صوفى نما بدل گرديد.درباره طريقت كابالا و جايگاه بزرگ آن در پيدايش فرقههاى دسيسهگر و رازآميز در كتاب زرسالاران بحث مفصل و مستندى عرضه كردهام.
در قرون بعدى فعاليت جاسوسان غربى در لباس اهل تصوف ادامه داشت و اين روش فعاليت در قرن نوزدهم در سراسر سرزمينهاى اسلامى اوج گرفت.از جمله بايد به فرقهاى از اهل تصوف اشاره كنم كه در سال 1821 ميلادى در مشهد به وسيله يك يهودى به نام ملا محمد على اشكپوتى تأسيس شد.اين گروه با صوفيان كرمان و مشهد و شيراز رابطه نزديك داشتند و مرشد آنها ميرزا ابوالقاسم شيرازى معروف به ميرزاى سكوت بود.در قصص العلما آمده است كه زمانى آخوند ملاعلى نورى،كه از فقها و حكما و عرفاى بزرگ عصر خود بود،به شيراز رفته بود و مردم به ديدن او مىرفتند.ميرزا ابوالقاسم سكوت هم به محل اقامت آخوند رفت و خواست با ايشان ملاقات كند.آخوند ملاعلى نورى گفت اين مرد نجس و كافر است و از مجلس من بيرون رود.
سكوت هم از خانه خارج شد.بعدها،وصال شيرازى و وقار شيرازى (پسر وصال) رابطه نزديكى با محفل مانكجى و خاندان نواب هندى داشتند.
با تشكر فراوان از فرصتى كه در اختيار پژوهه قرار داديد و با اميد به اين كه بتوان موارد بسيار ديگرى را كه قابل طرح است در آينده در اختيار خوانندگان گرامى قرار داد. /var/www/vhosts/rasad.ir/httpdocs/farsi/ArticleFish/Articles/51.htm
Array ( [0] => stdClass Object ( [ArticleFishId] => 53 [SerialNo] => 51 [MTitle] => بنيانهاي تاريخي انديشه سياسي يهود [FTitle] => [AMTitle] => [AFTitle] => [EMTitle] => [EFTitle] => [ALanguage] => 1 [TLanguage] => 0 [ADateS] => 0 [ADateM] => 0 [ADateG] => 0 [Side_NY] => 1 [Side_NS] => 1 [Side_B] => 0 [Side_HY] => 0 [Side_HS] => 0 [Side_NE] => 1 [Side_HE] => 0 [SourceType] => 1 [Book] => 78 [BArticlePageFrom] => 334 [BArticlePageTo] => 496 [Magazine] => 0 [MPublishDateS] => 0 [MPublishDateM] => 0 [MPublishDateG] => 0 [MYear] => 0 [MNo] => [MSerialNo] => 0 [MArticlePageFrom] => [MArticlePageTo] => [Site] => 0 [ArticleAddrInSite] => [FishWriter] => 3 [WriteDate] => 10/27/2004 0:00:00 [Confirmed] => 1 [SupervisorView] => [Abstract] => [AAbstract] => [EAbstract] => [Editted] => 1 [Degree] => 0 [Mode] => 0 [fldFirstPage] => 0 [fldFPMod] => 0 ) )
ورود به سايت
شناسه کاربري و کلمه عبور را وارد کنيد.
شناسه:
کلمه عبور:
درخواست شناسه کاربري
Copyright © 2008 "rasad.ir" All rights reserved