Y يهود
Y صهوينيسم
= اسرائيل
در اين بحثبه ماهيت و ويژگىهاى خاص عرفان يهود، خطوط اصلى تحول آن و نقش آن در دين و فرهنگ امروز مىپردازيم .
اين اصطلاح وقتى به كار مىرود كه شخص عقيده داشته باشد جداى از ادراك حسى و ادراك عقلانى، مىتوان با واقعيتى به نام الوهيت كه صرفا با دليل آوردن قابل تعريف نيست و اعتقاد بر آن است كه مبناى نهايى هستى است، تماس مستقيم برقرار كرد . از آنجا كه عرفان ناشى از آرزوى دريافتن و پيوستن به چيزى است كه در تجربه عادى نمىگنجد، بهسادگى محدود به حدود دقيقى نمىشود . تمايز عرفان با مابعدالطبيعه و جهانشناسى (نظريات مربوط به ماهيتيا ساختار اساسى هستى و جهان)، تصوف (2) (نظامهاى فكرى مدعى بينشها يا شهودهاى خاص مربوط به ذات الهى)، و صور مختلف غيبگرايى (3) (مطالعه و در اختيار گرفتن قواى فوق طبيعى)، و كرامت (4) (فن وادار كردن و متقاعد نمودن قواى الهى) و حتى جادوگرى كه غالبا پستترين نوع آن در ميان است، چندان روشن نيست .
با اين حال، اگر عرفان به تلاش براى تماس مستقيم با الوهيت تعريف شود، ظاهرا با يهوديت ناسازگار است . يهوديتبه شكل رسمى و مقبول آن ايمان به خدايى يگانه است كه جهان را آفريد و تصميم گرفتبه وسيله دستور زندگىاى كه براى گروهى برگزيده وضع كرده است، خود را بر آنان آشكار سازد; اين دستور عبارت است از همان تورات (به معناى «رهنمود» يا «تعاليم» كه به غلط به «شريعت» ترجمه شده است .) سرنوشت دنيوى قوم برگزيده و نيز رستگارى ابدى تكتك افراد آن، بنابر اعتقاد سنتى يهودى، مبتنى بر رعايت اين دستور زندگى است و هر گونه ارتباط با خدا بايد از طريق آن انجام شود . اما واقعيت آن است كه در تاريخ دينى هوديتخداجويى چيزى فراتر از ارتباطى است كه تورات واسطه آن است; البته هرگز نبايد تورات كنار گذاشته شود (زيرا اين امر جوينده را از يهوديتخارج مىكند)، يا نبايد تظاهر به رسيدن به اعماق راز الوهيتشود و يا حتى كمتر از آن، نبايد وانمود شود كه به اتحاد وجودى با خدا خواهند رسيد (جايى كه خدا و انسان در ماهيت و وجود يكىاند .)
نظرى (6) و رمزى . (7) اينها گرچه انواع متمايزىاند، در عمل تداخل و اختلاط زيادى دارند .
ويژگى نوع نخست جستوجوى خدا به وسيله تجربيات جذبهاى، يا به عبارت دقيقتر، تلاش براى دستيابى به قلمرو فراطبيعى است كه البته خود بىاندازه با الوهيت دستنيافتنى فاصله دارد; اين روش گاهى به امور كرامتى آلوده مىشود .
نوع دوم همان راه تامل متافيزيكى در غليظترين صورت آن است و در دستورهاى آن همواره مىتوان آثار محيط فرهنگى متفكران مربوط را كه در معرض تاثيرات جهان بيرون از يهوديتبودهاند مشاهده كرد . فيلون اسكندرانى (حدود 15قم تا بعد از 40م) و چند تن از متفكران يهودى قرون وسطا، كه از نوافلاطونىگرايى يونانى - عربى و گاهى نيز از عرفان اسلامى الهام گرفتند، از اين زمرهاند .
نوع سوم عرفان مدعى شناختى رمزى است (از اين پس رمزگرايى ناميده مىشود) و در خود حيات الهى و ارتباطش با حيطه غيرالوهى هستى (قلمرو طبيعى و متناهى) به تحقيق مىپردازد . ارتباط ياد شده تابع «قانون تناظر» است . از اين منظر، قلمرو غيرالوهى نمادى از الوهيت است، يعنى واقعيتى كه واقعيت عالىتر ديگرى را آشكار مىسازد; و از همين جاست كه عمل متقابل يكى بر ديگرى (كه با آن متناظر است) تحقق مىيابد . اين نوع عرفان همان است كه معمولا به نام قبالا شناخته مىشود (معناى لفظى قبالا «سنت» است .) قبالا چيزى شبيه گنوسيس، يعنى معرفتسرى مورد ادعاى مذهب گنوسى، نهضت دينى - فلسفى يونانىمآب است، ولى از ثنويتى كه مشخصه مذهب گنوسى متاخر است، در آن اصلا يا تقريبا اثرى نيست . اين اصطلاح در معناى اعم آن معمولا به معناى تعيين روشهاى فنى قابل استفاده براى مقاصد بسيار مختلف نيز هست: از تربيت مشتاقان تجربيات وجدآور گرفته تا تردستىهاى سحرآميزى كه به وضوح خصيصهاى خرافاتى دارند . اگر مفهومى مثل نيروى معنوىاى كه از راه دور بر ماده تاثير مىگذارد، زيربناى اين فرايندها باشد، در نهايت تصديقناپذير مىشود و همه آنچه باقى مىماند، مجموعهاى از «ترفندهاى كاسبكارانه» است .
در پى توجهى كه علم در روزگار باستان و قرون وسطا به نظريه تناظرات نشان مىداد و نيز تمايل سه دين توحيدى (يهوديت، مسيحيت و اسلام) به سازگار كردن نتايج تاملات عقلانى با دادههاى وحيانى، تعمق بر روى مسئله منشا و نظام جهان به سوى عرفان منعطف شد .
همچنين بايد خاطرنشان ساخت كه جستوجوى خدا مستلزم جستوجوى راه حل براى مسائلى است كه از مسائل دينى به معناى محدود آن فراترند و حتى وقتى توجهى به ارتباط بين انسان و قواى فوق طبيعى نباشد نيز پديد مىآيند . انسان درباره مسائل خاستگاهش، سرنوشتش، سعادتش، درد و رنج كشيدنش، يعنى پرسشهايى كه خارج از دين و درون صور غير عرفانى حيات دينى نيز مطرح مىشوند، تامل مىكند; وقتى اين پرسشها پيش مىآيند، بودن يا نبودن نهادها يا عقايد دينى اهميت چندانى ندارد . آنها همه در يهوديت غيرعرفانى تدوين شدهاند و همچون اساس و چارچوبى براى تنظيم و حل مسائل صور مختلف عرفان يهود عمل مىكنند . اين عرفان بهخصوص در شكل «قبالايى» اش در مفاهيم جهان، خدا و «آخرالزمان» (رستاخيز، آخرين داورى، ملكوت مسيحايى و مانند آن) كه در يهوديت معرفىشده در كتاب مقدس و يهوديتحاخامى ارائه شدهاند، دگرگونىهاى اساسى به وجود آورده است . با اين همه، مجموعهاى از مسائل ويژه عرفان يهود درباره خاستگاههاى جهان و انسان، شر و گناه، معناى تاريخ، عالم پس از مرگ و پايان زمان ريشه در همان زمينه يهوديت دارد و خارج از تفسير كتاب مقدس وحيانى و سنتحاخامى قابل فهم نيست .
مطالعه خطوط اصلى عرفان يهود با پىگيرى تحول تاريخى واقعىاش، نشان مىدهد كه در خلال دورهاى بسيار طولانى، از ابتداى آن در قرن نخست ميلادى تا نيمه قرن دوازدهم، تنها دو نوع اول از سه نوع فوقالذكر وجود داشته است . پيش از نيمه دوم قرن دوازدهم، رمزگرايى به وضوح قابل تشخيص نبود، اما از آن پس تحول اين مذهب تا همين اواخر به صورتهاى مختلف ادامه يافت .
قرون بعد از بازگشت از تبعيد بابلى در قرن ششم قبل از ميلاد، شاهد رشد و تقويت امورى مانند تفكر درباره موجودات واسطه ميان انسان و خدا، تامل بر روى جلوههاى الهى كه مكان خاص وقوع آنها پيشتر مقدسترين بخش معبد اورشليم بود، تعمق درباره به وجود آمدن و سامان يافتن جهان و درباره آفرينش انسان بود . هيچيك از اين موضوعات از كتاب مقدس، كه وحى الهى محسوب مىشد، غايب نبود; اما هر يك از آنها مورد بازنگرى مداوم عقيدتى قرار گرفته بود كه خود مستلزم نفوذ مفاهيمى از بيرون و عكسالعمل در مقابل آنها بود . سليقههاى فكرى متفكران يهودى قرن دوم قبل از ميلاد تا قرن نخست ميلادى آنان را به راههاى بسيار مختلفى كشاند، از قبيل فرشتهشناسى (آموزه مربوط به فرشتگان) و نظير آن شيطانشناسى (8) (آموزه مربوط به شيطانها) ; جغرافى اسطورهاى و فلكنگارى (9) يا توصيف آسمانها; تعمق درباره مظاهر الهى - كه مبناى آن عبادات معبد اورشليم و رؤياهاى به حركت در آمدن «تخت يا مركاوا (12) ) در پيشگويى حزقيال بود; تعمق درباره منشا دوگانه انسان، كه از خاك آفريده شد اما به «صورت خدا» بود; درباره آخر الزمان; درباره رستاخيز (مفهومى كه تنها در اواخر دوران شكلگيرى كتاب مقدس ظاهر شد) ; و درباره پاداشها و مجازاتهاى پس از مرگ .
تبلور مكتوب تمام اين تحولات، آثارى بود چون كتاب خنوخ كه يهوديت فريسى (حاخامى) - كه بعد از فتح اورشليم به دست روميان و خرابى هيكل دوم (70 ميلادى) سنت مقبول يهود شد - تقريبا چيزى از آنها باقى نگذاشت و حتى مىخواست آثار آنها را از نوشتههاى خاص خود محو كند; تلمود و ميدراش (نوشتههاى تفسيرى و شرعى حاخامها) تنها با احتياط زياد، بيشتر از روى بىميلى و غالبا با روحيه جدلى نفيى، به اين موضوعات پرداختهاند .
همزمان با قرن نخست و حتى شايد قبل از فاجعه ملى سال هفتاد، مطمئنا حكيمان يا معلمانى مقبول جامعه دينى وجود داشتند كه براى آنان تامل در كتاب مقدس - بهخصوص روايتخلقت، وحى علنى تورات بر روى كوه سينا، رؤياى مركاواى حزقيال، و يا غزل سليمان - و تفكر درباره آخرالزمان، رستاخيز و زندگى پس از مرگ نه تنها مسئلهاى تفسيرى بود و مىتوانست انديشههاى جديدى به متونى كه داراى منشا الهى دانسته مىشدند، اضافه كند، بلكه متعلق تجربههاى باطنى نيز بود . با اين حال، محتملا تعمق درباره جهان نامرئى و جستوجوى وسايلى براى نفوذ به آن مربوط به محافلى غير از اينها بوده است . نمىتوان انكار كرد كه پيوستگى خاصى بين رؤياهاى مكاشفهاى (يعنى رؤياهاى مربوط به وقوع زيروروكننده ملكوت خدا) و اسناد برخى فرقهها (طومارهاى بحرالميت) و نوشتههايى به خط عبرى كه درباره سياحان جهان فوق طبيعى (يورده مركاوا) (13) هستند، وجود دارد . نوشتههاى اخير مشتملاند بر سرودهاى وجدآور، يعنى توصيفاتى از «مكانهاى آسمانى» (هخالوت) (14) كه بين جهان مشهود و الوهيت هرگز دستنيافتنى جاى مىگيرند، و تعالى آنها به وسيله توصيفات انسانانگارانهاى مشتمل بر مبالغههاى غيرعادى (شيعور قوما (15) يا «ويژگىهاى الهى») به نحوى تناقضنما بيان مىشود . به علاوه، اسنادى چند باقى مانده است كه به وجود روشها و آدابى گواهى مىدهد كه مربوطاند به پذيرش و معرفى افرادى كه هدقتبرگزيده مىشدند و مىبايست مطابق با معيارهاى روانتنى ماخوذ از قيافهشناسى (فنى كه از روى ظاهر بدن بهخصوص قيافه، شخصيتشخص را تعيين مىكند) مورد آزمونها و امتحانات سخت قرار گيرند . نوعى تاثير سحرآسا براى اين گونه آداب قائل بودهاند، علاوه بر آن، اين آداب به سحر مصرى، يونانى يا بينالنهرينى نيز آلوده شده بودند .(مدرك شگفتآور در اين زمينه كه پر از موضوعات مربوط به مشركان است، سفرها - رازيم (16) يا «رساله رموز» است كه در سال 1963 كشف گرديد) .
در چنين حوزه فراعقلىاى شباهتهاى زيادى بين مفاهيم منعكسشده در متون ترديدناپذير يهودى و اسناد مربوط به رمزگرايىهاى آن زمان وجود دارد، تا جايى كه تمايز بين تاثيرگذار و تاثيرپذير مشكل و گاهى ناممكن مىشود . به هر حال، دو چيز قطعى است: مذهب گنوسى از بهرهبردارى به شيوه خاص خودش از مضامين كتاب مقدس (چون حكايت آفرينش و نكات مربوط به فرشتگان و شياطين) كه با هر منشايى كه دارند از طريق يهوديت رسيدهاند، هرگز دست نمىكشد . از سوى ديگر، گرچه ممكن است رمزگرايى يهود مضامينى را از روشنضميرى (17) يا التقاطگرايى (18) (آميزهاى از اعتقادات مختلف) مردمان باستان گرفته باشد و حتى موجودى فوق طبيعى مانند فرشته متاترون (19) را، كه اينك به نام «آدوناى كوچك» (يعنى خداوند يا خداى كوچك) شناخته مىشود، به مرتبه بسيار بالايى در سلسله مراتب هستى رسانده باشد، اما هنوز به طور ثابت و استوار يكخدايى باقى مانده است و مفهوم گنوسى ربالنوع بد يا دستكم پايينمرتبهترى را كه مسئول آفرينش جهان محسوس و اداره كردن آن است، رد مىكند . سرانجام، خوب است توجه كنيم كه در خلال قرون حد واسط دوره تلمودى (قرن دوم تا پنجم م) و هنگام احياى كامل رمزگرايى يهود در نيمه قرن دوازدهم، متونى كه باقى مانده بودند، روزبهروز وزن و اعتبار تاثيرگذار خود را از دست دادند و به سطح آثارى ادبى كه بيشتر پرتكلفاند تا پربار، تنزل پيدا كردند .
سفر يصيرا: (20) در ميان آثار كهن رمزگرايى يهوديتبايد براى سفر يصيرا («كتاب آفرينش») كه به فرضيه پيدايش جهان و جهانشناسى (خاستگاه و نظام عالم) مىپردازد، جايگاه ويژهاى قائل شد . اين كتاب كه آشكارا ضد گنوسى است، تصريح مىكند كه آفرينش كار خداى اسرائيل است و در دو سطح مختلف به وجود آمده است: سطح ذهنى و غيرمادى، و سطح عينى . اين امر مطابق روند پيچيدهاى كه ده عدد (سفيرا)، (21) از نمادهاى دستگاه ده دهى، و 22 حرف الفباى عبرى را در كار آورده، انجام شده است . ده شماره يادشده صرفا چون نمادهاى رياضى فرض نمىشوند; آنها عواملى جهانشناختىاند كه اولين آنها روح خداست - با همه ابهاماتى كه واژه روئح (22) در زبان عبرى دارد - در حالى كه نه تاى ديگر ظاهر صور مثالى سه عنصر (هوا، آب، آتش) و ابعاد فضايى (بالا، پايين و چهار جهت اصلى) هستند . حروف الفبا كه آوانوشتههاى مناسب صداهاى زبان محسوب مىشوند، اگر با مهارت خاصى به شكل ترسيمى و يا تركيبى خود نوشته شوند، نيز ابزار خلقتاند .
انديشه بنيادين تمام اين تاملات اين است كه سخن (يعنى زبان كه مركب از كلماتى است كه از حروف/صداها شكل مىگيرند) صرفا ابزارى ارتباطى نيست، بلكه همچنين كارآيىاى است كه براى ايجاد كردن موجودات در نظر گرفته شده است; سخن ارزش وجودشناختى دارد . با اين حال، اين ارزش همه صور زبانى را در بر نمىگيرد، بلكه مختص زبان عبرى است .
عالمى كه به وسيله سفيراها و حروف به وجود مىآيد، بر اساس قانون تناظر موجود ميان جهان ستارگان، فصولى كه دورههاى زمانى را مشخص مىكنند، و ساختار روانتنى آدمى شكل مىگيرد .
قطعا «كتاب آفرينش» به طور كامل حاصل دادههاى كتاب مقدس و تاملات حاخامها بر روى آنها نيست; برخى تاثيرات يونانى را، حتى در حد واژگان، مىتوان تشخيص داد . با اين حال، آنچه مهم است تاثير آن بر روى انديشههاى بعدى يهوديان تا زمان حاضر است: فيلسوفان و رمزگرايان درباره تفسير كردن آن، بهرهبردارى از آن به نفع خودشان و وفق دادن آن با عقايد خاص خويش با يكديگر رقابت داشتهاند . اما واقعيتى كه از اين هم مهمتر است آن است كه قبالا (در ذيل نگاه كنيد به تدوين قبالا) بخش زيادى از اصطلاحاتش (از جمله سفيرا) را، كه طبيعتا در موقع ضرورت تغييراتى معنايى در آنها به وجود آوردهاند، از آن گرفته است .
انديشههايى كه در بالا مطرح كرديم در خلال شش قرن نخست تقويم رايج [ميلادى]، هم در فلسطين هم در بابل (كه بعدها عراق ناميده شد) به وجود آمدند; يهوديتبابلى ويژگىهاى اجتماعى و دينى خاص خودش را داشت كه آن را از جهات مختلف از جمله رمزگرايى و نيز جلوههاى ديگر حيات روح در مقابل يهوديت فلسطين قرار مىداد . مقدر آن بود كه تاثير اعتقادى مشترك اين دو مركز در طى دوران نيمه قرن هشتم تا قرن يازدهم در ميان يهوديان مستقر در شمال آفريقا و اروپا شيوع پيدا كند; آموزههاى عرفانى نيز نفوذ پيدا كرد، اما درباره شرايط و راههاى نفوذ آنها چندان چيزى نمىدانيم .
فرهنگ عربى - اسلامى موجب تاثير مهم ديگرى در رشد عرفان يهود شد . بخش زيادى از يهوديانى كه در قرون هفتم و هشتم تحتحاكميت مسلمانان بودند، در ساختن تمدن جديد عربى - اسلامى مشاركت داشتند; يهوديان آسيا، آفريقا و اسپانيا زبان عربى را كه زبان غالب در فرهنگ و ارتباطات آن دوران بود، خيلى زود پذيرفتند . عناصر فلسفه يونانى و عرفان اسلامى از راه فرهنگ عربىزبان در يهوديت رسوخ پيدا كرد و به عميقتر كردن برخى مفاهيم كلامى كه اصالتا يهودى بودند اما به ملك مشترك سه دين داراى كتاب تبديل شدند، كمك كردند; چرا كه كتابهاى اين سه دين در چند چيز مشترك بودند: تاكيد بر وحدت الوهيت، زدودن هرگونه انسانانگارى از مفهوم خدا و تقرب به خدا از رهگذر حركت در مسير معنوى كه به وسيله رياضتهاى زاهدانه (جسمانى و عقلى) به دل كندن از اين جهان و رها ساختن جهان از هر آنچه آن را از خدا دور مىكند، مىانجامد . علاوه بر اين، فلسفه يونان و عرفان اسلامى مسائلى بسيار جدى مطرح كردند كه بسيارى از اعتقادات سنتى چون آفرينش جهان، تدبير خدا، معجزات، فرجامشناسى (آموزههاى مربوط به رستاخيز بدن، پاداش و به خصوص مجازات جسمانى پس از مرگ) را مورد تهديد قرار دادند . حتى در غرب مسيحى كه ارتباط فرهنگى بين اكثريت جامعه و اقليتيهود از ارتباطات گسترده و شديد يهودى - عربى بسيار كمتر بود، متفكران يهود نمىتوانستند در مقابل هجوم تمدن اطراف كاملا نفوذناپذير باقى بمانند . علاوه بر اين، در آغاز قرن دوازدهم و شايد پيش از آن، يهود اروپا از طريق ترجمههايى كه به عبرى، يعنى تنها زبان فرهنگى آنان، صورت گرفت و يا به وسيله گزيدههايى كه از متون عربى به متون عبرى راه يافت، بخشى از ميراث عقلانى عربى و يا يهودى - عربى را در اختيار گرفتند .
در اين اوضاع و احوال، كه در حدود سال 1150 شروع مىشود، جلوههايى از عقايد آشكارا عرفانى در جنوب فرانسه امروزى (در نواحى پروانس (24) - لانگدوك (25) - روسيو (26) ) پديد آمد . از همان آغاز دو نوع را - كه با توجه به شيوه پيدايش، صورت، و محتوايشان بسيار مختلفاند - مىتوان از يكديگر تمييز داد .
سفر ها - باهير: (27) نوع نخست در نوشتههايى ارائه شده است كه پارهپاره و داراى انشا و تدوينى نامناسباند و در ربع سوم قرن دوازدهم در پروانس - لانگدوك متداول شدهاند . با اين حال، افكار بكرى كه در آنها وجود دارد، درباره وحدت خاستگاهشان ترديدى باقى نمىگذارد . اين متون به شكل ميدراش بودند، يعنى به كمك روش تفسيرى خاصى كه پر از اقوال منسوب به مراجع حاخامى قديم بود، كتاب مقدس را تفسير مىكردند . اين مجموعه كامل متون، كه محتملا از خاور نزديك (سوريه - فلسطين - عراق) وارد شده بود، به نام «ميدراش حاخام نهونيا بن هاقانا» (28) (برگرفته از نام يكى از حاخامهاى قرن دوم) يا سفرها - باهير «كتاب روشنايى» (29) معروف است (عنوان باهير از يكى از كلمات شاخص آيه نخست كتاب مقدس گرفته شده است كه قرار است در آن اثر تفسير شود .) همه مرجعهاى ياد شده در آن نامعتبرند (همانطور كه آثار متاخر غالبا اينگونه بودهاند) و محتواى اين ميدراش و حتى محتواى غيرعرفانىاش كاملا گنوسى است - نوعى مذهب گنوسى كه در عين حال سعى مىكند از هر گونه ثنويت وجودشناختى فرار كند (و در واقع موفق هم شده است .)
هدف كتاب آن است كه نشان دهد خاستگاه اشيا و مسير تاريخ كه بالطبع متمركز بر تاريخ قوم برگزيده است، همراه با فراز و نشيبهايى كه ناشى از اطاعت و يا معصيتخداست، به وسيله تجلى قواى الهى تحديد و تعيين مىشوند . اين «قوا» اوصافى نيستند كه از راه انتزاع فلسفى بهدست آمده و يا تعريف شده باشند (گرچه كلمه صفتيكى از اصطلاحاتى است كه براى اشاره به هر يك از آن نيروها به كار مىرود) ; بلكه آنها ذات يا جوهر هستند . آنها از خدا تفكيكناپذيرند، اما هريك به شخصيتخاص خود در مىآيد و از لحاظ تمايل به سختگيرى يا رحمت، در تطابقى پويا با رفتار انسانها بهخصوص يهوديان در جهان محسوس به شيوه خاص خود عمل مىكند . آنها در قالب يك نظام داراى سلسله مراتب منظم مىشوند، كه با اين همه، به آن پايه از ثباتى كه با نسل دوم قبالائيان در لانگدوك و كاتالونيا آغاز مىشد، نمىرسد .(در ادامه نگاه كنيد به مكتب گرونا [كاتالونيا]) . فهرست غنىاى كه براى مشخص كردن «قوا» به كار مىرفت، از اندوختههايى كه هم در كتاب مقدس و هم در سنتحاخامى موجود است استفاده برده است: مثلا از مضامين «كتاب آفرينش» ، از برخى آيينهاى عبادى، و نيز از حروف الفباى عبرى و از نشانههايى كه مىتوان براى نشان دادن حروف صدادار به آنها افزود . اين همه دستبه دست هم داده، تصويرى نمادين از اسطوره، جهانشناسى، تاريخ مقدس و فرجامشناسى ارائه مىدهند تا از طريق آن، گروه گمنامى از صوفىمشربان در پى تدوين نظريه اعتقادى خويش برآيند - يعنى نوعى اسطوره گنوسى - البته به استثناى اصطلاحاتى كه در كار آمدهاند تا تحقير شديد جهان محسوس را از بين ببرند .
بدينترتيب، مطابق تعاليم سفر ها - باهير عالم جلوهاى از قواى الهى داراى سلسله مراتب خاص خود است، و نيرويى كه در پله پايين نردبان آن سلسله مراتب قرار مىگيرد، مسئوليتخاص اداره جهان محسوس را به عهده دارد . اين هستى بسيار پيچيده است . روشن است كه در اينجا شاهد وجود بقايايى از تفكرات گنوسىها درباره صوفيا («حكمت») هستيم كه از ديد آنان دستاندركار جهان مادى، حتى گاه به گونهاى ناموفق است . اين نيرو همچنين عبارت است از «حضور الهى شخينا (30) » كه در الهيات حاخامى از آن ياد شده است، گرچه بسيار تغيير كرده است: يعنى تبديل به يك جوهر شده است; علاوه بر اين، با ابداعى جسورانه به نقش يك موجود زنانه در مىآيد و بدينترتيب با آنكه هنوز جنبهاى از الوهيت است، در مقام دختر يا همسر ظاهر مىشود; يعنى كسى كه چيزى از خودش ندارد و همه چيز را از پدر يا شوهر دريافت مىكند . نيروى مذكور همچنين با «جماعت اسرائيل» كه از ابداعهاى ريشهاى ديگر است، يكى دانسته مىشود اما براى تسهيل فهم آن از تاملات قديمى مبتنى بر تفسير تمثيلى غزل سليمان، كه رابطه خدا با قوم برگزيده را به شكل پيوند ازدواج نشان مىدهد، استفاده شده است . بدينترتيب، بين كل آن قوم كه برگزيده خداست و به صورت نوعى بدن عرفانى آفريده شده است، و جنبهاى از الوهيتبرابرى صوفىمشربانهاى برقرار مىشود و از همين جا است كه يكپارچگى آن جنبه الوهيتبا اين گروه آدميان مورد بحث قرار مىگيرد و سرنوشت آن دو رقم مىخورد . در واقع، ارتباط مشابهى كه بين «حضور» و اسرائيل برقرار استبراى الهيات حاخامى قديم كاملا بيگانه نبوده است . در پرتو اين نكته مىتوان ديد كه اطاعت و يا سرپيچى اسرائيل از دعوت الهى خاصى كه براى خود احساس مىكند، عامل تعيينكنندهاى براى هماهنگ شدن با نظام عالم و يا زوال است و به هستى باطنى الوهيت هم راه پيدا مىكند . نقش اساسى و مؤثر سفر ها - باهير در پيدايش تصوف يهود اينچنين بوده است . در همين متن ياد شده شاهد احياى دوباره مفهومى هستيم كه الهىدانان قديم با آن به مبارزه برخاسته بودند - يعنى مفهوم تناسخ (31) كه بر اساس آن روحى كه در زندگى پيشين خود به كمال لازم دست نيافته است، در چند بدن پياپى دوباره متجسد مىشود .
مكتب اسحاق نابينا: (32) به موازات پيدا شدن سفر ها - باهير اما مستقل از آن، گرايش صوفيانه ديگرى كه نوع دوم فوقالذكر است، در لانگدوك پديد آمد . محتملا تنها حدود سى سال طول كشيد تا اين دو نهضت همسو شدند و گرايشى را تشكيل دادند كه به راحتى مىتوان آن را قبالاى كلاسيك ناميد، هر چند اين عنوان كاملا دقيق نيست . مكتب دوم در خلال ربع آخر قرن دوازدهم در لانگدوك شكوفا شد و در سالهاى نخست قرن سيزدهم از پيرنه (33) به اسپانيا سرايت كرد .
برجستهترين سخنگوى اين مكتب اسحاق بن ابراهيم معروف به اسحاق نابينا بود . به نظر اين صوفى، كه در ميان آثار باقىمانده از او بهخصوص مىتوان به تفسير بسيار مبهمى از «كتاب آفرينش» اشاره كرد، رؤياى فراگير عالم به گفته گرشوم جى . شولم (محقق برجسته قرن بيستم قبالا) از نقطهاى آغاز مىگردد كه او بين نظم سلسلهمراتبى جهان مخلوق و ريشههايى كه تمام اشيا در جهان سفيراها دارند، ارتباطى كشف مىكند . اينك مىتوان تاثير نوافلاطونى را در تفكرات اسحاق ديد; مثلا صدور اشيا از واحد و در مقابل آن بازگشتبه عمق بىتعينى نخستين كه كمال هستى و در عين حال هر يك از هستىهاى قابل درك است . اين بازگشت صرفا امرى فرجامشناختى و جهانى نيست، بلكه به نحوى در زندگى دعاگونه عارفان اهل مراقبه نيز قابل تحقق است; عارفانى كه به وسيله تمركز، همسو كردن عمل و انديشه (كاوانا) (34) و نيز «ملازمت» (دوكوت) (35) يا با خدا بودن - هرچند در واقع اتحادى دگرگون كننده نيست كه در آن تشخص بشرى به طور كامل با الوهيت در آميزد يا با آن يكى شود - مفتخر به دريافت الهاماتى فوق طبيعى و «جلوههايى» از الياس پيامبر مىشوند .
تركيب مضامين باهير و جهانشناسى «كتاب آفرينش» كه به وسيله اسحاق يا افراد ديگرى در جو اعتقادى الهام گرفته شده از تعاليم وى صورت گرفت، اساس قبالا است و اساس آن هم باقى خواهد ماند، هرچند كه پس از اين، تركيبش دستخوش انواع افزايشها، اصلاحات، و حتى تغيير جهت و گاهى جرح و تعديلهاى اساسى قرار گيرد .
ده سفيرا: در همين جو بود كه فهرست ده سفيرا تا اندازهاى تثبيتشد . به ياد داشتن اين نكته مهم است كه ممكن است در جاهاى ديگر اصطلاحاتى متفاوت و يا حتى مفاهيمى ناسازگار با اينها درباره سرشت اين موجودات وجود داشته باشد - مانند عنوانهاى نظير نيروهاى درونى ارگانيسم الهى (ديدگاه گنوسى)، واسطههايى كه تحت نظام سلسلهمراتبى بين نامتناهى و متناهى قرار مىگيرند (مفهوم نوافلاطونى) و يا چيزى صرفا درحد ابزارهاى فعاليتالهى كه نهجزئى ازذات خدايند و نه موجودى بيرون از آن .
فهرستسنتى سفيراها چنين است:
1 . كتر عليون (36) تاج سر (يكى بودن يا يكى نبودن با نامتناهى، ان سوف، (37) يا الوهيت ناشناختنى مشكلآفرين باقى مىماند)
2 . حكما (38) حكمت، جايگاه صور ازلى در خدا
3 . بينا (39) بصيرت، اصل نظامدهنده عالم
4 . حسد (40) محبت، صفتخيرخواهى
5 . گوورا (41) قدرت، صفت قهاريت
6 . تيفئرت (42) جمال، اصل واسطه بين محبت و قدرت
7 . نصاح (43) جاودانگى
8 . هود (44) عظمت
9 . يسود (45) اساس تمام قواى فعال در خدا
10 . ملكوت (46) پادشاهى، كه با شخينا («حضور») يكى است .
مكتب گرونا (كاتالونيا) : جريان دوشاخهاى تصوف گنوسىپرور سفر ها - باهير و عرفان مراقبهاى مرشدان لانگدوك بر اثر شرح و بسطى كه به دست پيروان قبالا در كاتالونيا پيدا كردند، يكى شد . كاتالونيا منطقهاى بود كه در آن جامعه گرونا در خلال نيمه نخست قرن سيزدهم تبديل به پايگاه اصلى رمزگرايى شده بود . اين تفصيلات همان خطوط كلى را دنبال مىكردند، گرچه در عين حال بسيار مختلف بودند، چرا كه بستگى به گرايشهاى شخصى هر نويسنده داشتند . در اين ميان، بزرگانى همچون عزرا بن سليمان، عزريل اهل گرونا، يعقوب بن ششت، موسى بن نحمان (حدود 1195- 1270; يكى از مشهورترين تلموديان، مفسر كتاب مقدس و فيلسوف عرفانى) به مكتب گرونا تعلق دارند . تاثير آنان بر دوره بعدى عرفان يهود داراى اهميت اساسى است . هيچيك از آنان تاليف كاملى از تصوفش به جا نگذاشته است . آنان به وسيله تفسير، موعظه، رسالههاى جدلى يا مدافعانه، و يا غالبا وجيزههايى كه براى غير تازهواردها نوشته مىشد با مقدارى احتياط حرفهاى خويش را مطرح مىكردند . با اين حال، مىتوان از طريق اين متون نگرش آنان درباره جهان را به دست آورد و آن را با ديدگاههاى متفكران يهود كه تلاش مىكردند تا سنت كتاب مقدسى - حاخامى را با فلسفه يونانى - عربى، خواه با گرايش نوافلاطونى يا ارسطويى، هماهنگ سازند مقايسه كرد .
از مبانى ديدگاه قبالا درباره جهان، اختيارى بودن دين است: از رهگذر تصميمى اختيارى است كه الوهيت ناشناختى - كه چون كمال هستى است و براى شناختهاى بشرى كاملا دستنيافتنى است، مىتوان گفت «عدم» استيا «شيئيت ندارد» (نامحدود است) - فرآيندى را آغاز مىكند كه به جهان محسوس مىانجامد . اين مفهوم اساسا راه قبالا را از جبرگرايى جدا مىكند; يعنى از همان چيزى كه فلسفه آن دوران نمىتوانستبدون آنكه دچار تناقضات درونى شود اصل وجود را از آن آزاد كند . به علاوه، راهحلى ارائه مىكند كه با ايمان به مسئله خلق از عدم (47) كه براى فيلسوفان گرفتارىهاى بسيارى آفريده است، ناسازگار است . در اين راهحل، برداشت تازه تناقضنمايى از مفهوم «عدم» به ميان مىآيد كه ماده اوليهاى را كه از ازل با خدا همراه بوده استحذف مىكند وتقابل بين تعالى الهى (دورى از جهان) و حلول (حضور درجهان) را از ميان برمىدارد; جهان مشهود و نامشهود، كه از عمق دركناشدنى الوهيت صادر مىشود و بايد به آن برگردد، اساسا جدا از خدا است، اگرچه در عين حال پيوسته خدا در آن حاضر است . مطابقت ميان سفيراها، كه نحوههاى جلوه الهىاند، و تمام درجات هستى به ساختار جهان و به تاريخ بشريت كه حول محور وحى مخصوص اعطا شده به قوم برگزيده شكل مىگيرد، معنا مىبخشد; اين وحى قانون زندگى آن قوم و درنتيجه معيار فضيلت و گناه، و يا خوبى و بدى بوده است . بنابراين، از بالا تا پايين اين نردبان را تماما واقعيات متناظرى پركردهاند كه يكديگر را كنترل مىكنند: يعنى برخلاف نظر فيلسوفان، شر نيز واقعيتى است; زيرا نقض هماهنگى عالم است . نتيجه اين نقض نيز شر است كه شكل مجازات به خود مىگيرد; اما اين شر جبرانشدنى است . از اين منظر، رعايت دقيق تورات، يا شريعت وحيانى (اعم از متن مكتوب يا سنتشفاهى)، عامل اصلى براى خود مسئله حفظ عالم است . با توجه به اين نكته، انگيزه «عقلانى» فرمانها كه مشكلاتى حلنشدنى براى الهىدانانى كه داراى گرايشهاى فلسفىاند، پيش مىآورد، درنظر پيروان قبالا صرفا مسئله دروغين است: در واقع، مسئله واقعى ماهيت تورات كه از بنيانهاى عالم به شمار مىرود . قبالا بيش از يك راهحل براى اين مسئله مطرح مىكند، در حالىكه فلسفه حتى نمىتواند پرسش را بپروراند .
از اين مفهوم عام نتيجه مىشود كه دين يهود به همراه مضامينش - يعنى اعتقاد به داشتن حقيقت محض، مراعات وفادارانه اعمال عبادى و انتظار فرجامشناختى - از تمام تشكيكهايى كه تفكرات فلسفى و يا اعتقادات دينى رقيبانى مثل مسيحيت و اسلام مىتوانستند در اذهان مؤمنان يهود دراندازند، مصون خواهد بود . اگر از اين منظر به قبالا بنگريم و نيز با توجه به مرحلهاى كه در گرونا به آن نائل آمده بود، معلوم مىشود كه قبالا عامل مهمى در بقاى يهوديتبوده است; چرا كه در جامعه قرون وسطا در مقابل خطراتى كه تاريخ آن دوره از آنها ياد كرده است، همه جا يهوديت در معرض خطر بود .
غير از مكتب گرونا و وارثان تعاليم اسحاق نابينا در لانگدوك، مكتب رمزگراى يهودى ديگرى در خلال نيمه نخست قرن سيزدهم در اروپاى جنوبى وجود داشت . پيروان اين مكتب ترجيح مىدادند بىنام و نشان باقى بمانند; از اينرو آثارشان همچون سفرها - عيون (48) («كتاب تفكر») را بدون ذكر نام نويسنده يا با نسبت دادن به نويسندگان ساختگى منتشر مىكردند . اين مكتب هم در بالاترين سطوح عالم الوهى تفكر مىكرد - كه در نتيجه جنبههايى علاوه بر ده سفيرا كشف كرده بود و سعى داشتبا توسل به قابليت نمادين نور، تصورى از آنها ارائه كند - و هم در علل اوليه و مثل اعلاى موجود در الوهيتيا آنچه مستقيما از آن صادر مىشود مىانديشيد . گاهى شباهت زيادى بين اين تفكرات و تفكرات جان اسكاتوس اريگنا، فيلسوف برجسته مسيحى قرن نهم، به نظر مىرسد كه نه تنها بر قرابتسنخشناختى مضمونى ميان اين جريان قبالايى و جريان نوافلاطونىگراى مسيحى لاتينزبان دلالت دارد، بلكه بر تاثير ملموس جريان دوم بر جريان پيشين نيز دلالت مىكند . همين امر در مورد اسحاق نابينا و مكتب گرونا نيز مىتواند صادق باشد، اما اطلاع خاصى در دست نيست .
سفر ها - تمونا: (49) علاوه بر اينها، جريان ديگرى نيز در همان دوره اعلام وجود كرد . اين جريان در سفر ها - تمونا («كتاب صورت») كه مؤلف آن ناشناخته است، معرفى شده است . اين نوشته بسيار مبهم ادعا مىكند شكل حروف الفباى عبرى علت و معناى خاصى دارد . در واقع، تفكرات اين رساله مربوط به دو موضوع است كه براى مكتب گرونا نيز آشنا بودهاند، اما سفر تمونا آنها را به شيوهاى انسانوار كه بىترديد آينده تصوف يهود را تحت تاثير قرار داده، بسط داده است . از يك سو، به نظريه چرخههاى مختلف مىپردازد كه از طريق آنها بايد سير جهان از زمان پيدايش آن تا استغراق دوباره در وحدت اوليه طى شود، و از سوى ديگر، به قرائتهاى مختلفى مىپردازد كه با اين چرخهها در جلوهاى الهى كه توسط كتب مقدس وحيانى به وجود آمده، مطابق است . به عبارت ديگر، قرائت و به دنبال آن تفسير و در نتيجه پيام تورات مطابق با چرخههاى هستى تغيير مىكند; گذر به چرخهاى غير از آنچه امروز بشر تحتسلطه آن زندگى مىكند، مىتوانست مستلزم جرح و تعديل و حتى بطلان قانون زندگىاى باشد كه امروزه قوم برگزيده محكوم آن هستند . اين انديشه جنجال برانگيز راه را براى از بين بردن ارزشهاى سنتى يهوديتباز مىكرد .
دورهاى از حدود 1150 تا 1250 كه شاهد استقرار قبالا در جنوب فرانسه و اسپانيا بود، براى شكل گرفتن عرفان يهود كماهميتتر از شاخه ديگر يهوديت اروپايى در شمال فرانسه (و انگلستان) و نواحى راين و دانوب در آلمان نيست . بر خلاف قبالاى قرون وسطا كه مقدر بود تحول وسيع و متغيرى را كه از نيمه دوم قرن سيزدهم شروع شده بود تجربه كند، نهضتى كه مىتوان تقريبا به طور خلاصه بر آن نام حسيديسم (زهدگرايى) آلمانى (يا اشكنازى، برگرفته از نام محلى كه در كتاب مقدس ذكر شده و از قديم براى اشاره به آلمان به كار رفته است) گذاشت، به سختى مىتوانستبه عنوان جريانى زنده و مستقل بعد از ربع دوم قرن سيزدهم باقى بماند . بدون ترديد، در دل يهوديت فرانسوى - آلمانى نوعى استمرار سنت عرفانى مبتنى بر سفر يصيرا و هخالوت وجود داشت (در بالا نگاه كنيد به سفر يصيرا) ; و نيز برخى عناصر از سحر و جادوى بابلى كه شايد هم از طريق ايتاليا به آن رسيده بود وجود داشت; و به نظر مىرسد جريان گنوسىساز متبلور در سفر ها - باهير بدون آنكه آثارى از خود بر جاى گذاشته باشد، از آلمان نگذشته است . با اين حال، فضاى فكرى يهوديت فرانسوى - آلمانى از فضاى حاكم بر اسپانيا و يا حتى پروانس - لانگدوك بسيار متفاوت بود; مشخصه آن فضا، فرهنگ تلمودى تقريبا انحصارى آن بود; نسبتبه كشورهاى داراى تمدن اسلامى تماس فكرى كمترى با محيط غيريهودى داشت; و از الهيات يهودى كشورهاى عربى خاورميانه، آفريقاى شمالى و اسپانيا اطلاعات ناچيزى در دسترس بود . اين وضعيت محتملا تنها در ثلث اخير قرن دوازدهم تغيير كرد; تا آن زمان معلومات «فلسفى» دانشمندان يهودى فرانسه و آلمان، اساسا متشكل بود از شرحى عربى، شايد متعلق به قرن يازدهم، از رساله عقايد و باورها اثر سعديا بن يوسف (51) (دانشمند و فيلسوف بزرگ يهود بابلى قرن نهم و دهم) و تفسيرى بر «كتاب آفرينش» كه به قلم يك يهودى ايتاليايى به نام شبتاى دونولو (52) (در سال 964) مستقيما به عبرى نوشته شده بود . حتى آن زمان كه تاثير فرهنگى يهوديت اسپانيايى در فرانسه - انگلستان و آلمان بيشتر و قوىتر احساس مىشد، قبالاى نظريهپرداز ياد شده بهندرت در آنجا رخنه كرد . متفكران متعلق به سنتيهودى فرانسوى - آلمانى كه متمايل به نظريهپردازىهاى الهياتى بودند، مشكلات خاص خود را داشتند . اين امر به عرفانى بسيار آميخته به زهدگرايى منجر شد . وضعيت عمومى زندگى يهوديان در آن مناطق سهم بسزايى در اين گونه عرفان داشت، چنان كه به خصوص بعد از جنگ صليبى اول، آنها به شدت گرفتار آزار و اذيتهاى خونين بودند .
مسئله نظرى اصلى اين بود كه بين خداى برخوردار از تعالى محض و وحدت مطلق و بين جلوههاى او در خلقت، و نيز در وحى و تماس با افراد الهام يافته، چه ارتباطى هست . تفكر بر روى اين مسئله به شرح و بسط سلسله مراتب فوق طبيعى مختلف بين خداى دستنيافتنى و عالم مخلوق يا دريافتكنندگان ابلاغ الهى منجر شد . اطلاعات مربوط به فرشتگان كه از كتاب مقدس و سنتحاخامى و عرفانى و نيز از تامل در شخينا به دست مىآمدند، چون مواردى براى ساختن اين سلسله مراتب به كار مىرفتند و همچنين صبغه خاصى نيز به اعمال عبادى مىدادند . انجام اعمال عبادى از اين خصيصه نيز برخوردار بودند كه در آنها از رهگذر توجه ثابتبر روى كلمات و حتى حروف نمازهاى كنيسه به تمركز معنوى پرداخته مىشد . منفعت تاريخى اين تاملات هرچه باشد، آنها بازتاب زيادى در دوره بعدى رمزگرايى يهود نداشتند; تنها استثناهايى كه وجود دارند مباحث عرفانى مربوط به نماز و شيطانشناسى است كه گاهى تحت تاثير اعتقادات محيط مسيحى قرار گرفته و در محافل حسيديان كاملا بسط مىيافتند . از سوى ديگر، تقدير چنان شد كه اخلاق زاهدانه اين جنبش كه شرح اديبانه آن در اثر اليعازار بن يهودا (53) از اهالى ورمز (54) (حدود 1160- 1238) و در تجديد چاپ «كتاب پرهيزگاران» (سفر حسيديم) نمود يافت، از آن زمان به بعد از نشانهاى معنويتيهودى به حساب آيد، و ديگر فرقى نمىكرد كه اين معنويت رمزى باقى مىماند يا نه .
از وقتى به رويداد در واقع حاشيهاى حسيديسم آلمانى خاتمه داده شد، تقريبا همه فعاليتهاى ابتكارى در زمينه عرفان يهود تا زمان اخراج يهوديان در سال 1492 از اسپانيا، به ناچار مىبايستبه آنجا نقل مكان كند و يا از آنجا آغاز شود .
بعد از آن كه مكاتب فوقالذكر از رونق افتادند، در حوالى سال 1260 دو جريان ديگر پديد آمد . جريان نخست از آنجا كه مسئله شر را محور تفكر خود قرار داده بود، دوباره به گنوسىگرى، البته به شيوه خاص خود، پيوند خورد . متونى كه اين گرايش را نشان مىدهند، مدعى نيستند كه شر مبتنى بر «صفت قضاوت» است و در درون ساختارى از سفيراها كه قبالائيان پيشين به وجود آورده بودند قرار دارد، بلكه آن را خارج از الوهيت جاى مىدهند; چرا كه در اين متون، نظامى موازى [با سفيراهاى قبلى] به نام سفيراهاى جناح چپ در ميان آمده و مباحثشيطانشناختى پربارى نيز با آنها همراه گشته است . جنبش دوم، كه ابراهيم بن سموئيل (56) ابوالعافيه عارف رؤيابين جسور قرن سيزدهم نماينده اصلى آن بود، براى توجيه آن به تجربههاى درونى كه داراى جنبههاى «پيامبرانه» دانسته مىشدند، روى آورد و با تعليم روشهايى شبيه روش يوگا، باعث دلگرمى و تشويق هسيكاستهاى بيزانسى (57) (راهبان عارفمسلك خاموش مسيحى) و صوفيان مسلمان شد - علاوه بر اين كه جايگاه مهمى به نظريهپردازىهاى مربوط به حروف و نشانههاى آوايى خط عبرى اختصاص داده شده بود . ابوالعافيه بر خلاف شخصيتهاى مكاتب عرفانى ديگر اسپانيا كه تا آن زمان خارج از حلقه محرمان در صدد انتشار نظراتشان نبودند، خودش در مكانهاى مختلف به تبليغ و اظهار عقيدههايى پرداخت كه رهبران يهود را ناراضى و نگران مىكرد و باعث مىشد كه ارائهدهنده آنها حتى به وسيله مقامات غير يهودى هم مورد تعقيب قرار گيرد . آثار متعدد بهجامانده از وى، بعدها برخى از متفكران قبالايى را تحت تاثير خود قرار دادند .
آثار موسى بن شمطوو (58) اهل لئون، در ربع آخر قرن سيزدهم، مشخصكننده يكى از مهمترين نقاط عطف در تحولات عرفان يهود است . موساى لئونى در اواسط قرن سيزدهم متولد شد و در سال 1305 وفات يافت; او آثار رمزى متعددى نوشته بود كه آنها را با نام خود مشخص كرده بود . اما در عين حال، به منظور اين كه عقايدش را بهتر منتشر كند و به نحو مؤثرترى با فلسفه كه آن را خطر مهلكى براى دين يهود مىدانست، مبارزه كند، به تاليف نوشتههايى جعلگونه در قالب ميدراشيم روى آورد (نوشتههاى جعلگونه، آنچنان كه معمولا در گذشته رواج داشته است، نوشتههايى بود كه نام نويسندگان خاصى را به گونهاى جعلى بر آنها مىگذاشتند .) تفسير جعلگونه موساى لئونى متشكل بود از ميدراشهايى بر اسفار پنجگانه تورات، غزل سليمان، كتاب روت و مراثى; و در آن از مراجع تلمودى سخن به ميان آمده بود; مراجعى كه چيزى جز نام آنها، آن هم به گونهاى ناقص، اصيل باقى نمانده بود; از اين شيوه پيشتر در سفر ها باهير استفاده شده بود (در بالا نگاه كنيد به سفر ها - باهير) ; در كاملترين نسخه اين كتاب (چون نسخههاى متعددى وجود دارد) طرح داستانها بر محور ربى شمعون بن يوحاى، (59) از نظريهپردازان قرن دوم، دور مىزند . پيش از آن، تلمود درباره وى برخى حكايات شگفتآور را نقل كرده است كه بيشتر آنها نيمهاسطورهاند . بدينترتيب، موساى لئونى در طول دورهاى حدود سى سال نخست، اثرى تحت عنوان ميدراش ها - نعلام (60) («ميدراش عرفانى») به وجود آورد كه روش آنها بسيار تمثيلى و زبان آن در اصل عبرى بود و پس از آن اثر بزرگتر سفر ها - زوهر («كتاب روشنايى») (61) يا به نحو خلاصهتر زوهر را به وجود آورد كه محتوايش صوفيانه و اشراقى بود و به زبان آرامى تصنعىاى نوشته شده بود . اين كتاب به گفتارى طولانى منجر مىشود كه در آن شمعون بن يوحاى در روز مرگش از قرار معلوم كاملترين شكل آموزه عرفانى خويش را برملا مىكند . ترفند ادبى موساى لئونى از طرف تمام رمزگرايان بلافاصله به عنوان يك اثر اصيل پذيرفته نشد; اقبال محققان خارج از جريان اشراق از اين هم كمتر بود . نيم قرن يا بيشتر طول كشيد تا زوهر و سرمشقهاى آن به عنوان آثار قديمى معتبر تصديق شد; حتى پس از آن هم پذيرش آن بدون اكراه نبود . آثار تقليدى تقريبا معاصر زوهر كه در آن ادغام شده يا به آن ضميمه شده بودند، گاهى جهتگيرى مكتبى آشكارا متفاوتى داشتند: مثل رساله رعيا مهيمانا (62) («شبان وفادار» ، يعنى همان موسى كه شخصيت اصلى اين نوشته است و موضوع خاص آن تفسير و توجيه اشراقى احكام تورات است) ; و رساله تيقونه زوهر، (63) كه حواشىاى از همان دست است، درباره كلمه نخست كتاب پيدايش (برشيت، (64) يعنى «در ابتدا» .) گرچه منتقدان هرگز به طور كامل مجاب نشدند و اعتبار زوهر پيش از آن در قرن پانزدهم مورد ترديد قرار گرفته بود، اما اسطوره آفريده شده به دست موساى لئونى و مقلدانش تبديل به واقعيتى معنوى براى بيشتر يهوديان با ايمان شد; و اينك نيز آن خصوصيت را براى خود در ميان يهوديان «ارتدكس» حفظ كرده است . زوهر كه اعتقاد بر آن بود كه مبتنى بر تجلىهاى فراطبيعى است و به انحاى مختلف بارها تفسير شده بود، در قرون پيش به عنوان پشتيبان و مرجعى براى تمام مكاتب اشراقى يهود عمل مىكرد .
زوهر و ملحقات آن، از حيث نظريهپردازىهاى اعتقادى، به جاى ارائه هرگونه نوآورى مهمى، تفكرات و گرايشهايى را كه پيش از آن وجود داشتشرح و بسط دادند و درباره آنها مبالغه كردند . تمام آن انديشهها مدتها پيش از اين در تصوف اشراقى يهود پذيرفته شده بود; از قبيل نشات گرفتن هستى از عمق «عدم تشخص» الهى; يكپارچگى جهان سفيراها با جهان محسوس (اگرچه سفيراها به سبب به ميان آمدن چهار سطح وجودشناختى كه در هر يك از آن سطوح، طرح كلى سفيراها دوباره مطرح است، تبديل به مسئله پيچيدهاى شده است) ; نقش حياتى انسانها (يعنى نقش يهوديان) در حفظ هماهنگى كلى جهان با مراعات دقيق جزئيات احكام كتاب مقدس و احكام ربيان . اين تاكيدات محور اصلى زوهر باقى مىماند . اما تمام اين مضامين (يعنى نظريهپردازىهاى سفر ها تموناى (65) فوقالذكر درباره چرخههاى كيهانى و «قبالاى نبوتپيشه» ى ابوالعافيه كه تلويحا كنار گذاشته شده بودند) علىرغم اين كه نويسندگان مطالب زوهرى به آثار به وجود آمده به دست غير يهوديان به چشم تحقير مىنگريستند و مىكوشيدند كه به ديگران نيز چنين القا كنند، از طريق به كارگيرى و يا حتى تصاحب ناسپاسانه مواد گرفته شده از سنت ربيان و رمزگرايى باستان و نيز برگرفته از جريانهاى فكرى متاخرتر در حوزههاى الهيات و فلسفه به مقدار زيادى نظم گرفتند و تقويتشدند .
روش ارائه نمادين مطالب كه در نوشتههاى زوهرى به كار گرفته شد، با نظام تفسيرىاى كه در آن مفهوم اصالتا مسيحى معانى چهارگانه كتاب مقدس استفاده مىشود، تقويت مىگردد . اين معانى چهارگانه عبارتاند از: لفظى، اخلاقى، تمثيلى (فلسفى) و عرفانى . نمادگرايىاى در اين حد، با جسارت تمام از تصويرهاى پررنگ انسانانگارانه و حتى شهوتانگيز بهره مىگيرد تا به خوبى بتواند تجلىهاى سفيراهاى مختلف نسبتبه يكديگر و تجلى آنها نسبتبه قلمرو غير الوهى را به خواننده منتقل سازد . اسطوره انسان اوليه (آدم قدمون (66) ) كه در حكم موجودى الهى به شمار مىرود، در اينجا در قالب جديدى دوباره نمايان شده است و از قضا در تحولات بعدى قبالا نيز باقى مانده است .
بدينترتيب، در كتاب زوهر ادعا مىشود كه اين كتاب تبيين كاملى از جهان، انسان، تاريخ و وضعيتيهوديان فراهم مىكند; و در سطحى بالاتر، توجيه و تبيينى از وحى كتاب مقدس و سنت ربيان تا جزئىترين امور آنها از جمله انتظار مسيحا به دست مىدهد; و به همين جهت مدعى است كه فلسفه را از خاصيت انداخته است . گرچه زوهر خود را مدافع دين سنتىاى مىداند كه در تلمود و تفسيرهايش تعيين شده است، اما به يك معنا مىتوان گفتخود را بالاتر از سنت جاى مىدهد; چرا كه با شور و شوق اعلام مىدارد كه ارزش چيزى را نمىتوان با تعاليم اشراقى ربى شمعون بن يوحاى قياس كرد و آموزههاى رمزى حتى برتر است از دانش تلمودى، كه به روى همگان گشوده است و مطابق تلقى عام، فرض بر آن است كه آموختن اين دانشها، در كنار رعايت احكام، دليل بنيادين هستى يهوديان به شمار مىآيند . در اين نگرش - كه در رعيا مهمانا (به بالا نگاه كنيد) بيشتر از زوهر بر آن تاكيد شده است - قابليتى انقلابى وجود دارد; يعنى تهديد محتملى در مقابل برترى عمل به تورات و مطالعه آن . آينده نشان خواهد داد كه اين خطر چندان غيرواقعى نيست .
بعد از تثبيت مجموعه زوهر، تا ميانه قرن شانزدهم تغييرات مهمى در رمزگرايى يهودى رخ ندارد; در آن زمان در صفد (68) (در جليل عليا، (69) در فلسطين، كه امروزه در اسرائيل به آن ضيفت (70) مىگويند) مركز دينىاى تاسيس شد كه براى يهوديان از هميتبسيارى برخوردار بود . طرح تاسيس اين مركز عمدتا فكر استادانى بود كه از خانوادههاى بيرون رانده شده از اسپانيا بودند . ترديدى نيست كه تا زمان اخراج يهوديان از اسپانيا (1492) و در طول دو نسل پس از آن، هم در اسپانيا (تا زمان اخراج) و هم در ايتاليا و خاورميانه، آثار اديبانه قبالايى بسيار زياد بودهاند; اما اين آثار عمدتا به كار نظاممند كردن يا حتى ترويج زوهر، و يا به گسترش نظريهپردازىهايى كه پيشتر در قرن سيزدهم به وجود آمده بودند، پرداختهاند . البته تلاشهايى نيز در جهت آشتى دادن فلسفه و قبالا در كار بوده است . شايان ذكر است كه حتى الهىدانان سنتگرا نيز رويكردى محتاطانه و بلكه خوددارانه نسبتبه قبالا اتخاذ كردهاند .
تراژدى به وجود آمده براى يهوديان به سبب بيرون رانده شدن از اسپانيا و اجبار به گرويدن به مسيحيت، كه حدود يك قرن پيش از اخراج گرفتار آن بودند، و آنچه كمى بعد از آن به نحو گستردهترى در پرتغال صورت مىگرفت، بر قربانىهاى بيچاره به شدت تاثير گذاشت . از آنجا كه اين رويدادها باعث مىشد بدبينىهاى از قبل به وجود آمده در واكنش به وضعيت قوم يهود كه در ميان ملتها پراكنده شده بودند تشديد شود، انتظار مسيحا شدت مىيافت . به نظر نمىرسد اين انتظار با آغاز انتشار چاپى قبالا بىارتباط باشد (اولين دو نسخه چاپى زوهر به سال 1558 برمىگردد .) تمام اين عوامل كه با برخى تحولات درونى قبالاى نظرى در قرن پانزدهم نيز پيوند مىخوردند، زمينه را براى عرفان اشراقى جديدى كه توسط تعاليم اسحاق بن سليمان لوريا بنيان نهاده شده بود، مهيا مىساخت . او به سال 1534 در اورشليم متولد شد، در مصر پرورش يافت و به سال 1572 در صفد درگذشت . گرچه تعاليم او از قديم با نام صفد گره خورده است، اما وى تنها سه سال آخر عمرش را در آنجا گذرانده است . لوريا خيلى كم نوشته است; آموزههاى او از طريق آثار شاگردانش به ما رسيده، شرح و بسط يافته است و شايد هم تا حدى تحريف شده باشد . يكى از شاگردان اصلى او حييم ويتال (71) (1543- 1620) است كه عص حييم (72) («درخت زندگى») را نوشت; اين كتاب نمونهاى معيار در معرفى قبالاى لورايى است .
تصوف اشراقى لوريا با آن كه اساسا چيزى نيست جز تلاشى جديد براى وفق دادن استعلاى خداوند با حلول او، و ارائه راه حلى براى مشكل شر، كه با اعتقاد به وحدت خدا نه مىتوان آن را موجودى مستقل از او دانست و نه آن را جزء جداناشدنى از او به شمار آورد، اما با اين حال جزئيات طرح لوريا بىنهايت پيچيده است . اعلام وجود اين جريان توسط مبدع آن صورت گرفت، اما تحقق كاملش به دست رمزگرايانى پديد آمد كه معتقد به قبالاى زوهرى بودند، كه دقيقا در صفد و در زمان حيات لوريا توسط موسى بن يعقوب كوردوورو (73) (1522- 1570) تنظيم و تدوين شده بود .
بينش اشراقى لوريا در قالب مفهوم اسطورهاى وسيعى بيان شده است كه به لحاظ گونهشناختى شبيه برخى نظامهاى گنوسى و مانوى (74) (از ثنويتگرايىهاى قرن سوم) است، اما تلاش مىكند به هر قيمتى كه شده از ثنويتبپرهيزد . عناصر اساسى اين (صيمصوم (76) ) كه نور الهى كه در ابتدا همه چيز را پر كرده است، آن را انجام مىدهد تا جايى براى امور غيرالوهى به وجود آيد; غرق شدن ذرات نورانى در ماده (غليفها، (77) «پوستهها» اصطلاحى كه پيش از آن در قبالا براى تعيين كردن قواى شر به كار رفته بود) ; اين امر نتيجه حادثه اسفبارى است كه در خلال آن فرايند واقع شده است; و به دنبال آن، ضرورت نجات دادن اين ذرات و بازگرداندن آنها به اصلشان به وسيله «بازسازى» يا «بازيابى» (تيقون (78) .) اين امر نه تنها وظيفه يهوديانى است كه با پيروى كامل از وظايف دينىاى كه سنت تكليف كرده زندگى مىكنند، بلكه كار يهوديانى نيز هست كه در چارچوب نوعى زهدگرايى شديد، خود را ملزم به زندگى مراقبهاى كردهاند كه مبتنى استبر دعاهاى عرفانى و تاملات (كوانا (79) ) جهتگيرى شده آيين عبادى، كه منظور از آنها بيشتر كردن هماهنگى (ييحود (80) «اتحاد») صفات بىشمار موجود در هستى الهى است . براى تجسدهاى متوالى روح، كه از جمله مضامينى است كه در قبالا هميشه مطرح بود و مكتب لوريا آن را بسط داد و پيچيدهترش كرد، نقش مهمى نيز در امر «بازسازى» قائل شدهاند . به طور خلاصه مىتوان گفت مكتب لوريا مدعى است كه زندگى عميق عرفانى، و در كنار آن مبارزه بىامان در مقابل قواى شر، كه جنبه نفيى زندگى عميق عرفانى است، از ضرورت مطلق برخوردار است . بدينترتيب، اين نگرش اسطورهاى را بيان مىكند كه نماد مبدا جهان، سقوط و رهايى آن است، و به هستى و به اميدهاى فرد يهودى معنا مىدهد، يعنى نه تنها او را ترغيب مىكند كه در برابر خدا تسليم و بىاختيار باشد، بلكه او را به فعاليتبراى نجات، كه معيار قداست او هم هست، فرا مىخواند . پيداست كه چنين اقتضائاتى آرمان مكتب لوريا را تنها در دسترس گروه اندكى از خواص مىنهد; سرانجام، بايد گفت كه اين امر تنها از طريق شخصيت استثنايى افراد «عادل» يعنى يهوديان آرمانى مقدسى كه در بالا توصيف شدند، تحققپذير است .
قبالا در ظرف شصتسالى كه از مرگ لوريا مىگذشت، ديگر به نام اين بنيانگذار پيوند خورده بود و در پرتو اضافات ناشى از عرفانهاى ديگر صفد، در ميان يهوديان در غربت، گسترش يافت و زندگى معنوى، نماز و اعمال عبادى آنان را عميقا تحت تاثير قرار داد . عرفان مذكور بر ضرورت «بازسازى» جهانى كه در آن اضطراب و ناراحتى يهود همچنان ادامه داشت، تاكيد مىكرد; زيرا بهرغم برخى عوامل موافق، چون تسامح نسبى امپراتورى عثمانى و تثبيت صلحآميز اجتماع چشمگيرى يا سفاردى (84) ) در آمستردام، راه حل جامعى براى مشكل نوكيشانى كه در شبه جزيره ايبريا باقى مانده بودند، وجود نداشت . نيم ديگر قوم يهود، يعنى اشكنازىها، نيز بحرانهاى بسيار شديدى را تجربه كردند; مرفهترين و فعالترين گروه از آنان، يعنى جمعيتيهودى لهستان به سختى تحت فشار قرار گرفتند و به دليل كشتار جمعى و ويرانىاى كه در خلال شورش قزاقها در 1648 به وجود آمد، تقريبا به طور كامل از بين رفتند و گروه زيادى از آنان مجبور شدند به طرف غرب عقبنشينى كنند، و از اين اطلاعات مذهبى و تاريخى مىتوان زمينه لازم را براى فهم موفقيتحيرتآور، و گرچه كوتاه مدت ربى شبتاى صوى ازميرى (85) (1626- 1676) كه خود را در سال 1665 مسيحا معرفى كرده بود، به دست آورد . اين «مسيحا» در سال 1666 به زور به اسلام گرويد و ده سال بعد در تبعيد عمرش به پايان رسيد، اما به رغم شكستى كه ديد، پيروان وفادارى داشت . فرقهاى كه بدينترتيب به وجود آمد و هنوز زنده است عمدتا مديون فعاليتهاى ناتان غزهاى (حدود 1644- 1690) است . او مبلغى خستگىناپذير براى «مسيحا» بود و اعمال شبتاى صوى را، كه مخالف شريعتبود، و حتى ارتداد نهايى او را به وسيله نظريههايى كه مبتنى بر نظريه «بازسازى» لوريا بودند، توجيه مىكرد: تغيير كيش شبتاى را بايد از مقوله نزول عادى به ورطه «پوستهها» دانست كه به منظور آزاد ساختن پارههايى از نور الهى كه در آنها گرفتار آمدهاند، صورت گرفته است . بحران شبتايى نزديك به يك قرن به طول انجاميد و برخى از عواقب آن حتى بيش از آن ادامه يافت . اين امر منجر به تشكيل فرقههايى شد كه پيروان آن مجبور مىشدند به ظاهر به اسلام بگروند، مثل دانمهها (86) (به تركى، «مرتدان») در سالونيكا (87) كه فرزندان آنان هنوز در تركيه يافت مىشوند، يا به آيين كاتوليك رومى بگروند، مثل حاميان لهستانى ياكوب فرانك (88) كه خود را مسيحا و در عين حال نوآيين كاتوليك معرفى كرده بود . با اين حال، در بوهيميا - موراويا (89) فرانكىها علنا يهودى باقى ماندند .
اين بحران، قبالا را بىاعتبار نساخت، اما باعثشد تا مقامات روحانى يهوديت كاملا مواظب باشند و به وسيله سانسورها و سركوبهاى عملى، همه كسانى را كه مظنون به همدلى با شبتاى بودند و يا ادعاهاى مسيحايى داشتند، حتى آنان را كه ديندارىشان امتحان شده بود و دانش آنان مورد تصديق بود، از دامن زدن به اين گونه امور به شدت منع كرده، كنترل مذهبى بسيار دقيقى برقرار سازند .
گرچه درست است كه نهضت مسيحايى شكل گرفته بر محور شبتاى صوى تنها باعث ايجاد نوميدى شد، و درست است كه اگر مهار نمىشد مىتوانستيهوديت را به زوال كشاند، با اين حال، نه تنها به آرزوهاى عرفانى اشراقى شمار محدودى از محققان ژرفانديش، بلكه به نياز مبرم توده قوم يهود كه از عقلگرايى خشك تلمودگرايان و ظلم اقتصادى و اجتماعى طبقات حاكم (اعم از يهود و غير يهود) ناراضى بودند، پاسخ داد . قضيه در عموم موارد، به ويژه در لهستان، از همين قرار بود; لهستان قبل از تجزيه پادشاهى لهستان (1772- 1795) شامل نواحى ليتوانى، بلاروس و اوكراين مىشد . در اينجا بود كه نهضت معروف حسيدى در اواسط قرن هجدهم پديد آمد - اين هضتبه هيچ وجه ربطى به حسيديسم آلمانى قرون وسطا ندارد . در نهضتحسيدى، به لحاظ نظرى، قبالاى لوريايى در مقام مبنا حفظ شد و اصلاحات و تحولاتى را از سرگذراند كه تاكنون ادامه دارد .
اگر حسيديسم جديد را به دليل آن كه داراى حداقل سازماندهى بود، و روشهاى تبليغ و موعظه را به كار مىبرد و گروههايى تشكيل مىداد كه اعضايش مورد تصديق بودند، بتوان نهضتى تودهاى دانست، پس اين افسانه نيز پذيرفتنى است كه مىگويد ريشه آن به بنيانگذار مشخصى برمىگردد به نام اسرائيل بن اليعزر (90) معروف به بعل شم طوو (91) (يا «صاحب اسم نيكو» ، يعنى صاحب سر نام وصفناپذير خدا، كه قدرتى خطاناپذير براى شفابخشى و انجام كارهاى معجزهآساى ديگر اعطا مىكند .) البته بعل شم طوو تنها نمونه از اين دست نبود . وى حدود سال 1700 به دنيا آمد و در سال 1760 در جنوب لهستان مرد . گرچه او تقريبا مهارتى در تعاليم و ضوابط هوديتحاخامى رايج در عصر خويش نداشت، شخصيتى معنوى با ويژگىهايى فوقالعاده بود و توانست نه تنها مردم عادى بلكه بسيارى از نخبگان فكرى را نيز نسبتبه انديشههايش متقاعد سازد . هاله افسانه چنان او را احاطه كرده است كه نمىتوان به راحتى نظريه خود او را كه محتملا هرگز آن را نظاممند نكرده بود، به طور كامل بازسازى كرد . از آنجا كه وى از شيوههاى موعظهكنندگان سيار كه فعاليتشان در يهوديت اروپاى شرقى قرن هجدهم در حال شديدتر شدن بود الهام مىگرفت، تعاليمش را به صورت تفاسير موعظهاى متون مقدس ارائه مىكرد و براى اين منظور به افسانهها و حكايات برگرفته شده از زندگى روزمره و فرهنگ عامه متوسل شد; اين روش در حسيديسم ثابتباقى ماند، اما مسلما ديدگاهى اغراقآميز و حتى نادرست است كه مانند مارتين بوبر معتقد باشيم قصه و حكايت اصيلترين نوع بيان آموزهها و عنويتحسيديسم است (در ادامه نگاه كنيد به عرفان جديد يهود .) انديشه حاخامهاى حسيدى را بايد در واقع در آثار اعتقادى جست كه بيشتر آنها به شكل موعظههايى هستند كه بر محور بخشهايى از اسفار پنجگانه و ديگر بخشهاى مخصوص آيين عبادت از كتاب مقدس كه به طور هفتگى خوانده مىشوند، بيان شدهاند . اين انديشهها بسيار متنوعاند; زيرا همان تعداد مجموعه عقايد در حسيديسم وجود دارد كه روحهاى خلاق در ميان سه نسل نخستين اين نهضت وجود داشت . با اين همه، مىتوان خصوصياتى چند را متذكر شد كه براى حسيديسم به طور كلى اساسى و مشترك است . حسيديسم به لحاظ نظرى ريشه در قبالاى لوريايى دارد و هيچ چيز اساسىاى آن را از اين جهتحتى از سرسختترين مخالفانش در يهوديتسنتى اروپاى شرقى جدا نمىسازد . آنچه در مورد آن منحصر به فرد است اين كه مفهوم دوقوت يا «با خدا بودن» را تبديل به نوعى آرزو و حتى وظيفه ثابتى براى همه يهوديان و در تمام شرايط زندگى حتى به ظاهر كفرآميزترين آنها، ساخته است; به عبارت ديگر، قبالاى لوريايى خواستار معنوى كردن تمام هستى يهوديان است . اين درخواست مستلزم ارزيابى مجدد مفاهيم نظرى قبالاست; البته اصل ارزيابى مجدد نسبتبه كاربرد عينى آن كمتر تازگى دارد; در اينجا تاكيد بر زندگى درونى مؤمنان است و در اين سطح است كه نمايش فوق كيهانى به اجرا در مىآيد (نمايشى كه مطابق عرفانهاى كتابى، صحنه آن در عالم سفيراها بوده است) ; طبق نظر شمارى از معلمان، تاكيد بر باطن به همين اندازه نيز براى رهايى مسيحايى مطرح است . در عين حال، حسيديسم لازمهاى را كه بخشى از آموزه لوريايى «بازسازى» نيز بود تبديل به يك واقعيت اجتماعى كرد; اما متاسفانه مكتب شبتاى آن را بر هم زد: حسيديسم رهبر الهام يافته را، كه برخوردار از نيروهاى فوق طبيعى است، يعنى همان «عادل» (صديق) (92) يا «ربى معجزهگر» (ووندر ربه)، (93) چون راهنماى ضرورى و مرجعى بىچون و چرا، در مركز حيات دينى و قلب ساختار گروه قرار مىدهد . حسيديسم بدينترتيب هرجا موفق شده است، نوسازى معنوى انكارناشدنىاى را به وجود آورده است; آن روى اين نشان افتخار، كيش شخصيتبود، يعنى رقابتبين سلسلههاى حاخامها، لجاجت در جدا نگه داشتن جامعه حسيدى از جامعه اطراف آن، به علاوه تمام عواقب اجتماعى و اقتصادىاى كه اين ميل به جدايى به بار آورد . به دليل همين عواقب و به رغم دشمنى آشكار محيط با يهوديان، درست نيست كه تمام تقصيرات به عهده آن گذاشته شود .
چنان مقدر بود كه حسيديسم از همان آغاز با مقاومتهاى شديد يهوديت رسمى آن زمان مواجه شود، چرا كه آنان به هرج و مرجطلبى شبتائيان حساس شده بودند و در عين حال نگران حق ويژه رهبران و حاخامهاى رسمى جامعه بودند، يعنى كسانى كه محافظان هوشيار احكام سنتى و موارد كاربرد آنها به شمار مىآمدند و خود را وقف تحقيقات رسمى تلمودى و تفاسير آن كرده بودند . سلوك پيروان حسيديسم، گرچه از نظر مراعات دقيق و حتى سختگيرانه احكام عبادى بىعيب و نقص بود، اما ويژگىهايى از خود بروز مىداد كه براى مخالفانشان ناخوشايند بود (علاوه بر تسليم بىقيدوشرط به صديق، كه غالبا نقش حاخام را هم براى جماعت دينى خاص آ
ان داشت .) اين ويژگىها عبارتاند از: اعراض از كنيسههاى يهودى عام، اجتماع در محفلهاى پنهانى، ايجاد تعديلهايى در آيين عبادى، بىتوجهى به آراستگى لباسها به هنگام نماز، و ترجيح دادن تاملات عرفانى به جاى مطالعات جدلى تلمودى كه بر خلاف تاملات عرفانى مستلزم دقتهاى سخت عقلانى بود . با اين همه، مناقشه بين حسيدىها و «مخالفان» (ميتناگدها (94) ) سرانجام به فساد نينجاميد . بعد از سه نسل، نوعى سازش ضمنى بين دو گرايش حسيدى و تلمودى منعقد شد، بدون اين كه از تفاوتهايى كه تاكنون به فراموشى سپرده شدهاند، آگاه باشند . سازش يادشده بيشتر به نفع حسيديسم بود . اما چنان نبود كه از ناحيه آن به خصوص درباره مسئله تعليم و تربيت هيچ امتيازى واگذار نشود .
سازماندهى قوى گروههاى حسيدى به آنان امكان داد تا آشفتگى يهوديت اروپاى شرقى را كه ناشى از حوادث جنگ جهانى دوم بود، پشتسر بگذارند . اما با اين حال مراكز بسيار مهم آن امروزه در ايالات متحد است، نه در فلسطين; اين امر تا حدى به دليل مسائل اقتصادى، و تا حدى هم به سبب گرايش كم و بيش خوددارانه و گاه آشكارا خصمانهاى است كه حاخامهاى حسيدى در مقابل صهيونيسم سياسى و حكومت اسرائيل اتخاذ كردند . مشهورترين گروه در ميان گروههايى كه در ايالات متحد استقرار يافتهاند، گروه بسيار فعال لوباويچرها (95) (به ياد شهرك لوباويچى (96) در روسيه، مقر يكى از مشهورترين مدارس حسيديسم) است كه سازمان مركزى آن در ناحيه كراونهايتس (97) بروكلين، (98) در نيويورك قرار دارد .
نقشى كه قبالا و حسيديسم در انديشه و معنويتيهوديت معاصر ايفا كردند، اصلا كماهميت نيست، گرچه اهميت آن به اندازه اهميت زمانهاى پيشين نيست . البته چندان آثار مكتوب واقعا زنده قبالايى و حسيدى وجود ندارد; ليكن انديشه شخصى نويسندگان دينى چون ابراهام ايزاك كوك (99) (حدود 1865- 1935) پيشواى روحانى، عارف و حاخام اعظم فلسطين هنوز همتاثير چشمگيرى دارند . علاوه بر اين، تجديد حيات انديشه دينى در محافل يهودى «غربى شده» در خلال دو جنگ جهانى بسيار تحت تاثير انديشههاى مارتين بوبر (100) فيلسوف (1878- 1935) بوده است; چرا كه بوبر در بخشى از آثار خود به تبليغ ايدئولوژى حسيديسم آنچنان كه خود فهميده بود، مىپردازد . «نو - ارتدكسى» كه به دستسامسون رافائل هرش (101) (1808- 1888) در آلمان بنيانگذارى شد، در بدو امر نسبتبه عرفان كاملا بىتوجهى مىكرد، اما بالاخره تحت تاثير آن قرار گرفت، به خصوص بعد از اين كه متفكران يهودى غربى در خلال جنگ جهانى اول يهوديت پوياى موجود در لهستان را از نو كشف كردند . تاثير آثار ابراهام جاشوآ هشل (102) (1907- 1972)، نويسنده يهودى لهستانى كه از پيشزمينه حسيدايى برجستهاى برخوردار بود و در دو فرهنگ سنتى و غربى بار آمده بود و به ايالات متحد آمريكا مهاجرت كرد، نيز در اين ميان برجسته بود .
عرفان يهود بر انديشههاى جوامع غير يهودى نيز تاثيرگذار بوده است . قبالا كه از اهداف خاص خود فاصله گرفته بود، از مرزهاى يهوديت فراتر رفت و به تقويت و برانگيختن برخى گرايشهاى فكرى در جامعه مسيحيت از رنسانس تا زمان حاضر كمك كرد: «قبالاى مسيحى» كه در قرن پانزدهم تحت تاثير يهوديان تازهمسيحىشده اسپانيايى و ايتاليايى به وجود آمد، مدعى شد كه در اسناد قبالايى كه در صورت لزوم دستكارى يا حتى از اصل جعل مىشدند، برهانهايى براى حقايق ايمان مسيحى يافت مىشود . بدينترتيب، شمارى از محققان مسيحى اومانيستبه عرفان يهود علاقهمند شدند و برخى از آنان بر اساس متون معتبر شناخت نسبتا جامعى از آن به دست آوردند . از جمله آنان جيودانى پيكودلا ميراندولا (103) (1463- 1694) و جيلز از (حدود 1465- 1532) در ايتاليا، و يوحان رويكلين (105) آلمانى (1455- 1522) بودند; فرد اخير كه نوشتن يكى از شروح عمده قبالا را به زبانى كه براى عموم تحصيل كردههاى غير يهودى پذيرفتنى باشد، به عهده گرفته بود . (106) ژيلوم پاستل (107) (1510- 1581) عارف رؤيابين نيز در فرانسه شاگردانى به دور خويش جمع كرده بود . فلسفه جادويى قرن شانزدهم، «فلسفه طبيعى» قرون هفدهم و هجدهم و نظريههاى سحرآميز و صوفيانهاى كه حتى امروزه نيز ترويج مىشوند و از ويژگىهاى ايدئولوژى فراماسونرىاند، همه اينها گرچه چندان روح و معناى قبالا را درك نمىكنند اما بر محور آن متمركز بوده و وامدار آن ماندهاند . اين امر در مورد بيشتر كتابهاى راجع به قبالا كه امروزه توسط ناشران آثار ادبى سحرآميز و صوفيانه منتشر مىشود، نيز صادق است .
بررسىهاى موشكافانه و محققانه عرفان يهود، پديدهاى بسيار جديد است . وضعيت فكرى و گرايشهاى بنيانگذاران «علم يهوديت» (بررسى محققانه دين يهوديت، آثار مكتوب، تاريخ آن و غيره) در آلمان، در خلال نيمه اول قرن نوزدهم بيش از اندازه تحت نفوذ عقلگرايى بود و لذا براى تحقيقات علمى جنبشى كه محكوم به تاريكانديشى و قهقراگرايى بود، مطلوبيتى نداشت . با آن كه به وجود برخى آثار ارزشمند پيشين اذعان داريم، اما بايد بگوييم كه تحقيقات گسترده و به كارگيرى روشهاى معتبر لغتشناسى و تاريخ اديان تنها با اثر گرشوم جى . شولم كه از سال 1923 تا 1965 استاد قبالا در دانشگاه عبرانى اورشليم بود، شروع شد و توسط شاگردان بىواسطه و باواسطه وى ادامه يافت . اين تحقيقات به تمام حوزههاى عرفان يهود، كه به طور خلاصه در اين مقاله بيان شد، پرداخته است; با اين حال خلاهاى معرفتى جدىاى در هر حوزه باقى مانده است . نسخههاى نقادىشده متون عرفانى بسيار معروفاند; اسناد منتشر نشده به گونهاى بسيار ناقص فهرستشده است; و تنها مقالات معدودى درباره نويسندگان و موضوعات خاص وجود دارد; البته اينها مقدمات ضرورى براى اثرى مفصل و كامل هستند . اميد است مسيرى را كه شولم در سال 1941 در اثرش به نام گرايشهاى اصلى عرفان يهود ترسيم كرد، و در دوره او از ارزش استثنايى برخوردار بود، استمرار يابد و تكميل شود .
1) اين اثر ترجمهاى است از:
Georges Vajda, [Jewish Mysticism], New Encyclopaedia Britanica, (Chicago, 1995) vol. 22, pp. 439-447.
مترجم از آقاى حميدرضا فرزين كه اين ترجمه را با متن انگليسى به دقت مقابله كردند تشكر مىكند .
2) theosophy
3) occultism
4) theurgy
5) ecstatic
6) contempative
7) esoteric
8) demonology
9) uranography
10) Throne
11) Chriot
12) Merkava
13) Yorde Merdava
14) hedhalot
15) shi`urqoma
16) Sefer ha-razim
17) gnosis
18) syncretism
19) Metatron
20) seferyetzira
21) sefira
22) ruah
23) Kabbala
24) Provence
25) Lanyuedoc
26) Roussillon
27) sefer ha-bahir
28) Rabbi Nehunyaben Haqana
29) Brightness
30) shekhena
31) metensomatosis
32) Isaac Blind
33) Pyrenees
34) kawwana
35) devequt
36) Keter Elyon
37) En sof
38) hokma
39) bina
40) hesed
41) gevura
42) teferet
43) netzah
44) hod
45) yesod
46) malkut
47) exnihilo
48) sefer ha-iyyun
49) Sefer ha-temuna
50) Ashkenazic
51) Saadiaben Joseph
52) Shabbetai Donnolo
53) Eleazarben Judah
54) Worms
55) Zohar
56) Abrahamben Samuel
57) Byzantine Hesychasts
58) Mosesben Shem Tov
59) Simeonben Yohai
60) ha-neelam
61) Bookof Splendour
62) Ra`ya Mehemana
63) Tiqqune Zohar
64) Bereshit
65) seferhatemuna
66) Qadmon
67) Lurianic
68) Safed
69) Upper Galilee
70) Zefat
71) Hayyim Vital
72) ` Etz Hayyim
73) Cordovero
74) Manichaean
75) Withdrawl
76) tzimtzum
77) qelippot
78) tiqqun
79) Kawwana
80) yihud
81) Shabbetaianism
82) Marrano
83) Iberian
84) Sefardic
85) Rabbi shabbetai Tzevi of Smyrna
86) Donme
87) Salonica
88) Jacob Frank
89) Bohemia-Moravia
90) Israelben Eliezer
91) Ba`al Shem Tov
92) tzaddiq
93) wunder-rebbe
94) Metnaggedim
95) Lubavitchers
96) Lubavichi
97) Crown Heights
98) Brooklyn
99) Abraham Isaac Kook
100) Martin Buber
101) Samson Raphael Hirsch
102) Abraham Joushua Heschel
103) Giovanni Picodella Mirandola
104) Gillesof Viterbo
105) Johannes Reuchlin
106) De arte cabbalistica, 1517.
107) Guillaume Postel
Array ( [0] => stdClass Object ( [ArticleFishId] => 99 [SerialNo] => 95 [MTitle] => عرفان يهود [FTitle] => [AMTitle] => [AFTitle] => [EMTitle] => [EFTitle] => [ALanguage] => 3 [TLanguage] => 1 [ADateS] => 0 [ADateM] => 0 [ADateG] => 0 [Side_NY] => 1 [Side_NS] => 0 [Side_B] => 0 [Side_HY] => 0 [Side_HS] => 0 [Side_NE] => 0 [Side_HE] => 0 [SourceType] => 3 [Book] => 0 [BArticlePageFrom] => [BArticlePageTo] => [Magazine] => 0 [MPublishDateS] => 0 [MPublishDateM] => 0 [MPublishDateG] => 0 [MYear] => 0 [MNo] => [MSerialNo] => 0 [MArticlePageFrom] => [MArticlePageTo] => [Site] => 13 [ArticleAddrInSite] => yahood.net/new/01106.htm --> [FishWriter] => 8 [WriteDate] => 12/9/2004 0:00:00 [Confirmed] => 1 [SupervisorView] => [Abstract] => [AAbstract] => [EAbstract] => [Editted] => 1 [Degree] => 0 [Mode] => 0 [fldFirstPage] => 0 [fldFPMod] => 0 ) )
ورود به سايت
شناسه کاربري و کلمه عبور را وارد کنيد.
شناسه:
کلمه عبور:
درخواست شناسه کاربري
Copyright © 2008 "rasad.ir" All rights reserved